بنویسم تا این شبها روفراموش نکنم.

الان ساعت دو نیمه شبه و من تازه یک کم از کارهامو تموم کردم . چه روزهای کوتاه و پرکاری!  صبح ساعت ۸ تا بیمارستان پیاده رفتم٬ بعد ۳ تا مریض داشتم و بعد هم باید چند تا ریپورت برای مریضهای قبلی می نوشتم. بعد یک مقدار سخنرانی کنفرانس هفته آینده ام رو آماده کردم ( فرصت هم نکردم برم دو تا پوستر کنفرانس که سفارش داده بودم  پرینت بگیرند ٬رو بگیرم. ) .طرفای عصر یک سری به استادم زدم و بعد هم رفتم ورزش ( بعد از مدتها)٬ تقریبا بیش از ۳ کیلومتر روی دستگاه  با سرعت بالا دویدم و ۴ کیلومتر هم دوچرخه زدم و بعد هم یک ربعی با وزنه ها کار کردم و بعد هم کلی بوکس زدم.

بعد اومدم خونه٬ آقای همسر جان ماهی گذاشته بود درست کنیم ولی چون من نه  میل داشتم نه حوصله آشپزی ٬گذاشتمش برای یک روز دیگه و بعد یک شام مختصری خوردیم  و حدود یک ساعت تلویزیون و روزنامه و... ٬و بعد هم با این دستگاه نون ساز جدیدمون نون درست کردیم  ( الان تازه آماده شده و همه خونه بوی خوب گرفته!! ) و بعد هم از حدود ۹ من نشستم به نوشتن تزم برای اولین بار. همه این پیپرها و مقالات ریویوی چاپ شده و نشده ای که تا حالا نوشتم رو  کنار هم گذاشتم ٬تا حالا حدود ۳۰۰ صفحه شده است و هنوزم باید کلی اضافه شود  ! باورم نمیشه ٬ ۶ ساعته دارم مینویسم !! خیلی عادت بدی دارم که کاری که شروع می کنم تا تمومش نکنم همه مغزم مشغوله و کار دیگه ای نمی تونم بکنم .مثل همین الان که دوست دارم تا صبح بیدار بشینم و این کار رو تموم کنم . ولی حیف که باید اول صبح برم بیمارستان !!

راستی امروز  تو بیمارستان یک سری سی دی های صوتی رمانهای کلاسیک ادبیات انگلیسی ( شامل داستانهای جین استین ٬ که من خیلی دوست دارم)  رو دیدم ٬ که سفارش دادم برای منهم بیارند. ( در راستای تقویت زبان انگلیسی !!) حالا ببینیم کی وقت می کنه گوش کنه این همه داستان رو !!

چقدر بدنم درد میکنه !!  ....

شب بخیر

 

   + Passenger - ۱:٢٦ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ شهریور ۱۳۸٦