روز مره گیها و دلتنگی ها ....

صدای رادیو درویش ٬ و من که دارم این خاطرات سفر را میخوانم و عکسها رو نگاه میکنم  و یک لحظه می بینم که مریضم وارد اتاق شده و من صورتم خیس اشک است....

 امروز روز تولد پدر عزیزمه ٬ داشتم صبح با مامان صحبت میکردم به شوخی گفتم برید یک کیک بزرگ خامه ای برای تولد بابا بخرید  ( چون بابا از نوع شیرینی و کیکی که خامه داشته باشه ٬ بدش مییاد و لب نمیزند!!!) ٬ مامان گفت راست میگی ٬ اینقدر هوس شیرینی خامه ای دارم که با چای بخورم ٬ و بعد من گفتم ٬ خوب عصری برید  از خروس قندی یا طوسی بخرید   ٬ مامان : نمیشه که تنهایی شیرینی خامه ای خرید ٬ باید تو هم باشی تا با هم بخوریم تا خوشمزه باشه !! ٬ دلم برات خیلی تنگ شده  و من که دوباره اشکام سرازیره .... بعد از این همه سال دوری ٬ هنوز دوری آسان نشده !!

تو راه بیمارستان ٬صبح احسان زنگ میزنه که خبر بده در دانشگاه جدیدش ثبت نام کرده و میخواد نظرم رو درباره چند تا خوابگاه بپرسه ٬ بعد میگه  یکی از استاد های دوره فوق لیسانسش  که سال گذشته به این دانشگاه  منتقل  شده  ٬ میخواد باهات صحبت کنه٬   جنیفر گوشی رو که میگره ٬   با یک لهجه قشنگ میگه : "سلام میترا ٬ چطوری ؟ "  و بعد می پرسه کی میرم اونجا و.... ٬ اونقدر مهربون که گویی سالها میشناسمش ٬  حالا فقط یک یا دو بار قبلا با هم صحبت کرده ایم.

   + Passenger - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦