ای ناخدای عالم .....

-
تا به کی گويی که آنجا کی رسم
کی بود کی، چون نهايت نبودش
(مولوی)

بعضی وقتها نمی دونی چی میخوای ٬ یک حالت گیجی و شلوغی ٬ دوست داری بخوابی و وقتی بیدار میشی همه چیز درست شده باشه  و دوباره هزار فکر  و ایده جدید داشته باشی  ..... شاید هم این خستگی  بخاطر سردی هوا و این باران بی امان این چند روزه است. دلم یک آفتاب داغ داغ می خواد . دیروز شنیدم باران این چند روز بی سابقه ترین بارندگی در این ماه سال  بوده است .

-دیشب داشتم اتاقو کارمونو مرتب میکردم  ٬ لای اون همه کاغذ و کتاب و مقاله خونده و نخونده شده گم شدم  تا یک قسمتشو مرتب کردم ساعت از یک نیمه شب هم گذشته بود٬تصمیم گرفتم امشب همه این  مجله ها ی نخونده نشده رو  فعلا جمع کنم و  از جلوی چشمم دور کنم تا حداقل برای مدتی یادم بره  چقدر کار مونده که انجام بدم . اینجا هر انجمن علمی که عضوش باشی ٬ برات مجله ماهیانه شون رو هم میفرستند ٬ و همین ۴-۵ مجله ماهیانه و ۱ مجله هفتگی ( باضافه یکی دو مجله غیر علمی ) میتونید مجسم کنید درچند سال چه حجم و فضایی میگیره  ٬   حالا اون ۲-۳ مجله ای که نسخه الکترونیکیش هست ٬ رو درخواست دادم دیگه برام نفرستند  ٬ ولی برای بقیه باید یک فکری بکنم.

- افسوس که مهستی هم رفت.  باور رفتن بعضیها خیلی سخت است !! این شعرو نمیدنم کجا شنیدم  ٬ ولی شعر زیبایی است : دردا كه ازين وادى ناپيدا گرد  ٬ فرياد كزين سپنجى راه نورد  ٬هر صبح فراق همدمى بايد ديد  ٬ هر شام وداع همرهى بايد كرد ....

- چه شعر زیبایی ٬ من دلم برای خونه و مامان بابام تنگ شده :

"پدرم می‌گفت:
مردمان زمانه،

قهرمان افسانه‌های تو نيستند ...
چيزی جای خودش نمانده است
روزگار ديگری‌ست بابا ...

 با اینهمه ٬ اگر دلت هوای آفتاب کودکی کرد
اينجا هنوز،
چشمان منتظری به در بسته وُ
به راهت نشسته‌اند ...

گفتم: صدايتان نمی‌رسد
(فدای آن صدای دلواپسی که هيچوقت نمی‌رسيد ...)

حالا به مادرم بگوييد:
نگرانم نباشد! ...."

   + Passenger - ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦