حکایت من شده ٬حکایت بازرگان داستان سعدی *٬  هی میگم این کنفرانسو میرم و دیگه میشینم خونه ٬ سر کار و زندگیم و تزم رو تموم میکنم ٬ ولی مگه این حرص آکادمیکی و این ترغیبهای استادم و اطرافیان میزاره ٬ هی میگم عیب نداره  یک هفته دیگم سخت کار میکنم و یک abstract دیگه مینویسم ٬ بعد یک کنفرانس دیگه و یک مقاله دیگه.... ! اوایل که PhDمو شروع کرده بودم و دانشجو های سال آخرو میدیدم که با خوشحالی از کنفرانسی که شرکت کردند تعریف میکنند  ٬ با خودم فکر میکردم آیا منم ممکنه کارم  اینقدر خوب بشه که بتونم یک مقاله در طول دوره دکترام ارائه بدم ٬ ولی الان میبینم تا حالا نزدیک ۲۶ تا سخنرانی و پوستر داشتم .  با اینکه کار سختیه  و هر دفعه باید کلی وقت بگذاری  ٬ولی واقعا از این بازی علمی داره خوشم میاد٬ حالا خوبه حرص من فقط تو زمینه کاریمه که دوست دارم بهترین باشم ٬ وگرنه چشم تنگ دنيادوست را    يا قناعت پر كند يا خاك گور ....

* بازرگانی را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزيره کيش مرا به حجره خويش آورد . همه شب نيازمند از سخنهای پريشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است . اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين . گاه گفتی : خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است . باز گفتی : نه ، که دريای مغرب مشوش است ؛ سعديا ، سفری ديگر در پيش است ، اگر آن کرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم : آن کدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسی خواهم بردن به چين که شنيدم قيمتی عظيم دارد و از آنجا کاسه چينی به روم ارم و ديبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگينه حلبی به يمن و برد يمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم. انصاف ، ازين ماخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند . گفت : ای سعدی ، تو هم سخنی بگوی از آنها که ديده ای و شنيده. گفتم :

آن شنيدستى كه در اقصاى غور    بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت : چشم تنگ دنيادوست را    يا قناعت پر كند يا خاك گور

  

   + Passenger - ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥