به از ترنج ...

 

 

گفتا من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی


گفتا تو از کجایی، کآشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری، کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت، دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی، ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل، در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت، ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بنده‌پرور آید

   + Passenger - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥