سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...

نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آن‌ست که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی؟...

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم «سعدی»
عجب‌ست اگر نگردد که بگردد آسیابی

برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی

سعدی شیراز

   + MT - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٤