" یک چیزهایی پایه های زندگیت را می سازد یک خاطراتی...پائیز پشت در است، تق تق،صدای در زدنش میآید، صدای هو هو بادش حتی...آخرین روزهای شهریور همیشه بوی بچگی و بوی مدرسه میدهد. همان سالها که دیرتر میگذشت، همان سالها که آرزوها کوچک اما دست یافتنی بود، همان سالها که میشد آرامش را توی ایوان خانهء پدری پیدا کرد و دلخوشیها فقط به اندازه یک عروسک پارچه ایی بود، شاید هم قد یک توپ پلاستیکی راه راه...آن سالها، ما بچه ها توی حیاط کوچک مدرسه جا می شدیم، اما حالا دنیا برایمان کوچک شده، آنقدر کوچک که جایی برای نشستن نیست، شاید باید خوب نگاه کرد جتما چیزهایی هست که ارزش ایستادن داشته باشد، ارزش اینکه زندگیت را حبس کنی توی چهار دیواری خاطرات بادها و یادها...فصل دارد عوض میشود فردا به هر حال روز دیگریست، زندگی هنوز ارزش زندگی کردن دارد، به خاطر همین چند دقیقه خاطرات کوتاه گاه به گاه، همین خاطرات پاییز، همان خاطرات مدرسه....فقط حواست باشد، زمانی نمانده، یادت نرود ساعتت را به وقت پاییز کوک کنی.. "- از رونوشته های من 

   + Passenger - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢

 

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

- مپندارید بوم ناامیدی باز،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است –

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند 
اگر درمان اندوهند،
خماری جانگزا دارند.

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست 
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست.

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست.
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی،
زمان در خواب بی فرجام،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست 
در این دوران که هرجا ” هرکه را زر در ترازو،
زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید 
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟

فریدون مشیری

   + MT - ۳:٠۱ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢

این نیز بگذرد ...


نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


مهدی اخوان ثالث

 

   + MT - ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢