آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه، نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار؟

محمدرضا شفیعى کدکنى

   + Passenger - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢

 

آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه، نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار؟

محمدرضا شفیعى کدکنى

   + Passenger - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢

زندگی فقط یک بازی است .....

  "در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد(هرکسی می تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه ای مصیبت بار رو به رو بشود)

بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم.میخواهم به خود تلقین کنم که زندگی فقط یک بازی است و من باید تا آن جا که میتوانم ماهرانه و درست بازی کنم.چه در این بازی ببرم و چه ببازم.در هر حال شانه هایم را بالا می اندازم و می خندم.می خواهم همیشه شوخ باشم.باباجون از این به بعد حتی اگر جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف پایین بیفتد،دیگر هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.
ارادتمند همیشگی شما،جودی"
بابا لنگ دراز- جین وبستر

   + Passenger - ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢

من لحظه ها را می شمارم ...

کاشکی میشد این شعر زیبا الان مصداق داشت... دلم برای مامان و بابای عزیزم یک ذره شده ....

امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامان را صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از جدایی ها
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

از خونه ی ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای منه خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها

   + Passenger - ۸:۳۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢

 

“Our greatest fear should not be of failure but of succeeding at things in life that don’t really matter” Francis Chan

   + Passenger - ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢

 


یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش
کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت……ـ
فریدون مشیری
 

   + MT - ٤:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢

 

A dream ..........

   + MT - ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢

 

همه تغیرات حتی آنهایی که به شدت آرزو داشته ایم با اندوه همراه است.زیرا آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از خودمان است.باید ابتدا در یک زندگی بمیریم تا سپس بتوانیم به زندگی دیگر وارد شویم....
آناتول فرانس

   + MT - ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢