دنگ...، دنگ ....
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من.
لحظه ام پر شده از لذت
یا به زنگار غمی آلوده است.
لیک چون باید این دم گذرد،
پس اگر می گریم 
گریه ام بی ثمر است.
و اگر می خندم
خنده ام بیهوده است.

دنگ...، دنگ ....
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت ، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز.
مثل این است که یک پرسش بی پاسخ
بر لب سر زمان ماسیده است.
تند برمی خیزم
تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز
رنگ لذت دارد ، آویزم،
آنچه می ماند از این جهد به جای :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پیکر او می ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ...
فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وا رهاینده از اندیشه من رشته حال 
وز رهی دور و دراز
داده پیوندم با فکر زوال.

پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...

   + Passenger - ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم...

در پیش بی دردان چرا فریاد بی حاصل کنم.
گر شکوه ای دارم ز دل با  یار صاحبدل کنم.
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل.
من شمع رسوا  نیستم تا گریه در محفل کنم.
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای.
آنگه به  یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم.
غرق تمنای تو ام موجی ز دریای تو ام.
من  نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم.
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او.
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

این آلبوم جدید " از قلب من" خیلی زیباست. بشنوید ..

باید اضافه کنم دکلمه انگلیسی که در اول هر ترانه با صدای زیبا و خاص خانم آغداشلو  ترجمه بسیار  لغت به لغت و ضعیفی دارد ومفاهیم عرفانی این اشعار در نظر گرفته نشده . مثلا هیچ وقت در انگلیسی نمیگویند Cup of Wine  و میگویند a glass of wine و یا در یکی از اشعار اصطلاح " درخت صبح" هست و در ترجمه " Morning tree"  ترجمه شده که فکر کنم درست نیست و کلی اشتباهات دیگر ترجمه ای.  این یکی از ترانه های این آلبوم  با دکلمه انگلیسیش:

 

Tonight if you stand by me

My tears will turn into storms  

With a fire in my heart

My tears will then turn into an ocean

I am searching for you my beloved you’re hidden

Return to me and I’ll do what you decide

Tonight if you stand by me

امشب اگر یاری کنی‌‌ای دیده طوفان می‌کنم

آتش به دل میافکنم دریا به دامان می‌کنم

میجویمت میجویمت با آنکه پیدا نیستی‌

می‌خواهمت می‌خواهمت هرچند پنهان می‌کنم

آن را که میخواهی‌ ز من آن می‌کنم آن می‌کنم

امشب اگر یاری کنی‌ امشب اگر یاری کنی‌

ولی هیچ کدوم از اینها از زیبایی این آلبوم کم نمیکند. 

( میگم آدم باید خیلی بیکار باشه با کلی ددلاین و گرانت و مقاله  نانوشته و کار و  غیره این نوشته های بی هدف رو بنویسه )

   + Passenger - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ مهر ۱۳٩۱

carnival of jasmine: Daily routines ...

 - بوها و عطرها  نقش مهمی در شکل گیری خاطرات ما دارند. مثلا بوی عطر مامانم - بوی غذاهای ایرانی در کوچه های قدیمی موقع ظهرهای گرم تابستان - بوی سبزیهای معطر خشک شده در اتاقهای تاریک خانه های قدیمی و... اینها بوهایی هست که کلی خاطرات دوران کودکیم رو بیادم میاره.  و یکی از مهمترینشون بوی عطر گل یاس  و گلهای محبوبه شب خانه پدربزرگم بود که من عاشقشون بودم. و برای زنده کردن این بوی خاطره انگیز مدتها بود  دنبال یک عطر با بوی جاسمین بودم تا ایندفعه از فرودگاه این عطر دیور با بوی یاسمین و رز رو خریدم. بعد روز بعدش اتفاقی یکی از دوستای عزیزم رو بعد از چند ماه در کنفرانس دیدم که برام هدیه تولدم از چند ماه قبل رو آورده بود و کلی شرمنده ام کرد  ( روز تولد هر دومون یک روز هست و همیشه یادمون میونه !!) که یک دستبند زیبای طلا و یک شیشه عطر یاسمن بود. یعنی عطر هم نیست - یک چیزی شبیه اونه که ترکها بهش cologne میگند و خیلی ملایم و مطبوع هست.  البته هنوز هیچ کدومشون به آن بویی که در ذهن من نقش بسته نزدیک نیستند ولی خوب بوهای ملایمی هستند. شاید هم خودم نمیدانم چه بویی در ذهنم هست و جستجو همچنان ادامه دارد...

- خیلی وقتها پیش نوشته بودم چه جلسه دفاع ناخوشایندی داشتم و چه خاطره تلخی از ممتحن داخلیم در ذهنم مانده که هر چند سالها گذشته و مثلا به همکاری در یک پروزه مشترک دعوتم کرده و یا به نوشتن یک مقاله مروری  ولی هیچ کدوم از این کارها یاد رفتارش در جلسه دفاعم رو از یاد نمیبره .... تا اینکه هفته پیش در یک مهمانی شام پروفسور خیلی معروفی که ممتحن خارجی پایان نامه دکترایم بود و سالهاست که همدیگر را میشناسیم در معرفی من به یکی از مهمانان دیگه گفت:" به چهره مهربان و خندان میترا نگاه نکنید . من سالهاست میترا را فکر میکردم میشناسم ولی وقتی واقعا شناختمش که در جلسه دفاعش بودم. اینقدر به زیبایی و استحکام از کارهایش دفاع کرد که کلی تحسینش کردم و اگر هر کس دیگری بود کم می آورد.. بنظر من او یک  warrior  واقعی هست...." جدا از اینکه این حرفها رو برای اولین بار میشنیدم و کلی در دلم متعجب شده بودم که چرا همان چهار پنج سال پیش به من این حرف را نگفتند و هم حس خوشحالی و خجالت از این همه لطف  - نکته دیگه اینکه فقط به یاد نوشته های پایولو کوییلو افتادم و اون قسمتی که درباره warrior  صحبت میکنه و میگه:

Every Warrior of the Light has felt afraid of going into battle.

Every Warrior of the Light has, at some time in the past, lied or betrayed someone.

Every Warrior of the Light has trodden a path that was not his.

Every Warrior of the Light has suffered for the most trivial of reasons.

Every Warrior of the Light has, at least once, believed he was not a Warrior of the Light.

Every Warrior of the Light has failed in his spiritual duties.

Every Warrior of the Light has said 'yes' when he wanted to say 'no.'

Every Warrior of the Light has hurt someone he loved.

That is why he is a Warrior of the Light, because he has been through all this and yet has never lost hope of being better than he is.

~ Paulo Coelho from Warrior of the Light

 

- چند روز پیش با باران رفتیم از فروشگاه حیوانات خانگی نزدیک منزلمون یک ماهی قرمز برای تنگ ماهیمون بخریم. دو تا ماهی خیلی خیلی کوچولوی سیاه رنگ انتخاب کردم و به فروشنده نشونشون دادم و گفتم این دو تا رو میخوام و برای اطمینان پرسیدم آیا این ماهیها برای تنگهای biOrb مناسب هستند یا نه و فروشنده درباره سایز ظرف و تعداد ماهیهای فعلیم سوال کرد و بعد گفت چون دو تا ماهی دارید ماهی دیگه ای نمیتونم بهتون بفروشم چون سلامت و زندگی ماهیها تحت خطر قرار میگیرد... و واقعا هم با کلی چانه زدن باز هم بهم ماهی نفروخت. حالا باران اون وسط متعجب وایستاده و میگه : Mummy, what is agha saying?   و میبینم متوجه نمیشه من چی میگم ( و واقعا هم حق داره متوجه نشه !!)بهش میگم آقا گفت با ددیتون بیایین ماهی و خرگوش بخرید.

حالا امروز به ددیش میگه بریم مغازه خرگوشها و برام یک خرگوش بخرید  چون آقا به من و مامان خرگوش نمیفروشه :Daddy, you know i went with mummy but aghasaid he just sells them to boys!! can you buy me one ?

- بعضی وقتها وقتی به افرادی که در مراحل مختلف زندگیم آشنا شدم و یا افتخار دوستی - همکاری  و یا شاگردی پیدا کردم فکر میکنم میبینم چقدر خوشبخت بودم و هستم. بقول نیما یوشیج : " نام بعضی نفرات قوّتم می بخشد   ره می اندازد  و اجاقِ کهنِ سردِ سَرایم  گرم می آید از گرمیِ عالی دَمِ شان.  نام بعضی نفرات  رزقِ روحم شده است.  وقت هر دلتنگی  سویشان دارم دست  جراتم می بخشد  روشنم می دارد."

 - مدتهاست که میخوام یک قورباغه نسبتا بزرگ را بخورم ولی نه اعتماد به نفس داشتم نه مهمتر از همه  فرصت  و نه اشتیاق باطنی و هم اینکه همیشه این قورباغه به آخر لیست کارهام منتقل میشد. ولی همین قورباغه همش توی ذهنم هست و کلی  اعصابم رو خورد کرده و برای همین تصمیم گرفتم امسال کلکشو بکنم. 

- دیروز برای اولین بار با رفته بودم معاینه بیماران در خانه که اینجا بهش میگندDomiciliary care   و قبلش استرس داشتم که نکنه سوالی رو بلد نباشم ....  تجربه ای عالی و جدید بود برای من.  خدا رو شکر حافظه ام هم کمی یاری کرد و  بعد از این همه سال دور بودن از معاینه روتین بیماران جواب همه سوالاتی که آقایی که باهاش رفته بودم رو  نسبتا بلد بودم !!  

آخرین مریضی که دیدیم یک پسر جوان 35 ساله بود که 10 سال قبل در یک تصادف رانندگی دچار آسیب شدید مغزی شده بود  و دیده میشد قبل از تصادف چه پسر خوشتیپ و خوش قیافه ای بوده. مدرک لیسانس زیست شناسی داشته و داشته حقوق میخونده تا وکیل بشه ..  قبل از تصادف هم نمره چشم بالایی  داشته  ولی حالا دوبینی هم اضافه شده بود. ولی نکته جالب و دردناکش این بود که مادرش میگفت  این روزها حتی تلویزیون هم نگاه نمیکنه و تمام علاقشو به زندگی از دست داده و  از تنها کاری که لذت میبره سیگار کشیدن هست و پوست چند تا از انگشتهای دستش هم سوخته بود و اتاق بوی وحشتناک و شدید سیگار میداد و وقتی ما وارد شدیم اتاق پر از دود سیگار بود. خیلی ناراحت کننده بود ... قدر سلامتی و زندگیمون رو بدونیم و خدا رو شاکر باشیم برای همه نعماتش ...!

در مورد همین تجربه دیروزم از این فال روزانه بهتر میشد کسی برای من بنویسه:

Have you been trying to learn about a specific subject for a long time? Have books, lectures, and TV documentaries on the subject been your primary form of entertainment? Today whatever you've been hoping to gain from it could well come to you. If it's business advantages, you've got it. If it's knowledge for its own sake, you know quite a bit by now. Whatever it is, bask in the glow of your achievement.  You've got it coming.

- در راستای همین تجربه عالی پدر باران فراموش کرده بود که من تا 7 شب به خانه بر نمیگردم و فراموش کرده بود باران رو از مدرسه بر دارد. بعد ساعت 5.40 از مدرسه باران بهم زنگ زدند که چرا دنبال باران نمیایید و مدرسه تعطیل شده. حالا هرچی به همه از بابای باران گرفته تا همکاراش  تا دو تا از مامانهای دوستای باران که نزدیک مدرسه زندگی میکنند زنگ میزنم همچکس جواب نمی داد و خودمم هم حداقل 1.30 ساعت با رانندگی از مدرسه دور بودم.  اینقدر دچار استرس شدم . بالاخره از رو موبایلم ایمیل زدم ساعت 6  بابای باران زنگ زده که فراموش کردم نیستی و تقریبا ساعت حدود 6.30 باران  از مدرسه اومد و مدرسه ساعت 5.30 تعطیل میشه !!  حالا یک ایمیل عذرخواهی به مدیر مدرسه و خانم مسوول   after care ( اصطلاح فارسیش چیه ؟ بعد از کلاس ؟) فرستادم.  این خانم بعد از کلاس یک خانم نسبتا مسن انگلیسی خیلی سخت گیر هست و در طی دو سال گذشته فقط دو بار باهاش صحبت کردم . دفعه قبلی روز اول مدرسه باران بود و دفعه دوم هم دیروز .. بازم خیلی باید ممنون باشم که تا 6.30 صبر کرده بود ... یاد یکی از همکارام  افتادم که خیلی وقت پیش  تعریف میکرد   یک مدت که خانمش  مریض بوده چه روزهای سختی داشتند و چند بار شده که تو اتاق عمل و سر جراحی 6-7 ساعته  بوده و یادش رفته پسراشو از مدرسه برداره و تا ساعت 7-8 شب جلوی در مدرسه نشسته بودند و نهایتا یکی از همکاراشو فرستاده ... و عجیب اینکه دیروز تقریبا به 5-6 نفر برای کمک زنگ زدم و هیچکس در دسترس نبود .

   + Passenger - ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۱

درزدن

چند روزی برای یک کنفرانس در سفر بودیم و این دفعه سفر خانوادگی بود و باران هم در تمام جلسات کنفرانس حضور دایم و فعالی داشت  و واقعا هم دختر خوبی بود و آبروداری کرد و کلی هم طرفدار پیدا کرد. تمام مدت سخنرانیها در آخر سالن مینشستیم و باران نقاشی میکرد و تمرینهای مدرسشو انجام میداد و یا با ایپد کارتون نگاه میکرد و در آخر هر سخنرانی از همه بیشتر دست میزد و تشویق میکرد و تازه به من میگفت چرا تو دست نمیزنی؟   به قول یکی از استادام در آینده میتونه بگه جوانترین محقق بیماریهای اعصاب بودم و از چهار سالگی در سخنرانیها شرکت میکردم !!!   از همه جالب تر در آخر سخنرانی من زود اومده جلو و جلوی همه  دستشو بالا آورده و میگه :Mummy, High Five !!  و بعد استادم ازش میپرسه فکر میکنی مامانت بهتر صحبت کرد یا ددیت ؟ و باران میگه: My Daddy !!

  کنفرانس در شهر زیبای درزدن بود.شهر Dresden مرکز ایالت ساکسونی، در شرق آلمان و 200 کیلومتری برلین واقع شده است. در جنگ جهانی دوم این شهر به کلی ویران شده بود.  در حملاتی که بین روزهای 13 تا 15 فوریه سال 1945 اتفاق افتادند، 1300 بمب­ افکن نیروی هوایی بریتانیا و ایالات متحده، بیش از 3900 تن بمب و مواد آتش­ زا بر روی شهر رها کردند. طوفان آتشینی که در نتیجه انفجار این بمب ­ها شکل گرفته بود، 39 کیلومتر مربع از مرکز شهر را سوزاند و منجر به تلفات جانی بی­ همتایی شد. تنها ساختمانی در شهر که در این بمباران آسیب ندید کلیسای جامع بانوDresden  Frauenkirche   بود ولی در روز بعد از حرارت آتش سوزی شهر فرو ریخت.  امروزه درزدن به یک شهر زیبا و مدرن تبدیل شده است.سه رودخانه مهم در کشور آلمان وجود دارد که یکی از آنها به نام Elbe (البه) می‌باشد که از داخل این شهر عبور می‌کند.  شهر سیستم حمل ونقل بسیار پیشرفته ای دارد.  و هر سال صدها هزارتوریست از این شهر تاریخی بازدید میکنند. کلی هم مراکز خرید زیبا و بزرگی دارد.

پنجره اتاق هتل ما رو به کلیسای جامع بانو بود و صدای حرکت اسب ها در خیابان سنگفرش هتل و صدای زنگ کلیسا و استخر گرم در هوای خنک شبهای پاییزی خاطراتی است که برای باران به یادگار مانده.

برنامه یک شب کنفرانس بازدید از اپرای شهر بود و آن شب یک اپرای کمدی اجرامیشد که بی تردید یکی از خسته کننده ترین ساعات زندگیم بود. نمایش مدرن با بازیگران عجیب و غریب به زبان آلمانی با نوشته های ایتالیایی. به یادگار هم که شده اسم این تاتر بشدت خسته کننده رو بنویسم: “Gisela! Or: The Strange and Memorable Ways of Happiness  و افسوس برای بلیتهای 60 یورویی... یک شب هم شام در یک مرکز معروف تولید شراب بنام Schloss Wackerbarth بود ولی متاسفانه در تاریکی شب امکان دیدن مزارع زیبای انگور نبود.

اینقدر سخنرانیهای کنفرانس همه جالب و عالی بود که اصلا نمیشد حتی یک جلسه رو هم نرفت و تقریبا 3 روزکامل در جلسات بودیم. اصولا تمام ایده ها و افکار من در سفر و درکنفرانسها متمرکز میشه و کلی هیجان و انرزی و اشتیاق برای ادامه دادن تحقیقاتمون درمن ایجاد میشه. و نتیجه اینکه اصلا فرصت نشد بجز همان اطراف هتل جایی رو ببینیم. نتیجه سفر اینکه عاشق آلمان و زیبایی شدیم و حاضرم هر سال تعطیلات به المان سفر کنم .

این هم یک چند تا عکس از این شهر زیبا:

 

 

 

 

یک روز با اصرار باران و از ناچاری دوربینم رو بهش دادم وموقع ناهار یکی از پروفسورها اومده میگه دوربینی که دست دخترتون هست واقعی هست؟ میگم متاسفانه بله . میگه : داره فقط از پسرها عکس میگیره ... 

بعد عکسهای دوربین رو نگاه میکردم میبینم آقای پروفسور راست گفته و تمام عکسهایی که گرفته از افراد جوان هست . این هم به رسم یادگاری یکی از عکساش  ( و  اینکه لنز دوربینم چند روزه قفل شده و نتیجه اینکه به قول پدرم هیچ وقت این وسایل حساس الکترونیکی رو دست بچه ندهید ) :

 Photo is loading

   + Passenger - ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۱

 

 سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟

نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی؟
...


کی رود رخ ماهت از نظرم،
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من!!

تا هستم من اسیر کوی تو ام به آرزوی تو ام
اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟

به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟

عبدالله الفت

بشنوید با آوای دلنشین مهران زاهدی:
www.facebook.com/photo.php?v=154698494636833

   + Passenger - ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱

 

یه حرفایی همیشه هست که از عمق نگام پیداست

از اون حرفای تلخی که مثه شعر فروغ زیباست

از اون حرفا که یک عمره به گوش ما شده ممنوع...

از اون حرفای بی پرده شبیه شعری از شاملو...

از اون حرفا که می ترسی از اون حرفا که باید زد ...

به زیر سقف این خونه منم مثل تو مهمونم...

منم مثل تو میدونم تو این خونه نمیمونم ...

همیشه آخر حرفا پر از حرفای ناگفته است ...

همیشه حال ما اینه همیشه دنیا آشفته است...

 

 

   + Passenger - ۱:٥۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ مهر ۱۳٩۱

 

-  مامانم عروسی یکی از دوستان دعوت بودند و میگفتند هدیه پدر آقا داماد به عروس خانم یک ماشین آخرین سیستم2012 سفید کادو و روبان شده که جلوی ورودی هتل گذاشته بودنش و یک سفر حج واجب با لباس احرام که مثل یک بقچه کادو شده سر سفره عقد دادند و از همه جالبتر چون عروس خانم  مدرک فوق دیپلم کامپیوتر دارند یک ست کامل اپل سفید بوده شامل یک کامپیوتر رومیزی اپل-یک لبتاپ اپل - یک گوشی ایفون و یک ایپد  !  خیلی هدیه جالبیه نه ؟  خداییش آدم حسودیش میشه یک نفر یک دفعه ای تمام ست کامل اپل رو کادو بگیره ...  تازه اینها بجز آپارتمان محل سکونت آقا داماد ومهریه و حلقه و سرویس جواهرات و سفر نامزدی 10 روزه به چین و ترکیه بوده !! محل عروسی رو که پرسیدم ودیدم هتل هما نبوده و این کلی عجیب است چون خانواده آقای داماد مهمانیهای ساده مثل سفره ابوالفضلشان رو هم رسم دارند در هتل هما بگیرند .بعد مامان میگه نه این هتل هم یک هتل جدید 5 ستاره هست و مثلا منوی غذای عروسیش برای هر میهمان از صدهزار تومان شروع میشه . حالا نمیدونم ارزش پول ملی پایین اومده یا سطح تجملات بالا رفته یا شاید هم هر دو . ( در ضمن آقا داماد این داستان فوق دیپلم کامپیوتر از یک مرکز علمی- کاربردی دارند و فعلاکار خاصی ندارند و در کارخانه پدرشان هستند)

- یک دانشجو فوق لیسانس دارم که دانشجوی پزشکی هم هست (یعنی اصولا یک نوع فوق لیسانس تحقیقاتی در اینجا هست که در سال آخر پزشکی یک سال تحقیق انجام میدی و اصطلاحا MRes گفته میشه ). این آقای دانشجوم یک پسر انگلیسی باهوش و  خیلی درسخوان هست. چند وقت پیش بهم میگه میدونی اخیرا آخر هفته ها همش عروسی دوستانم دعوت میشیم و حالا دوست دخترم ناراحته که چرا ازش خواستگاری نمیکنم و ازدواج نمیکنیم !! و ازم میپرسه فکر میکنی باید چکار کنم؟ میگم خوب هنوز هر دوتون تازه 24 سالتون شده و خیلی جوان هستید ولی خوب چرا اگه تصمیم دارید همیشه با هم باشید ازدواج نمیکنید؟ میگه میدونی پول کافی ندارم حلقه ازدواج بخرم و باید چند سال کار کنم ... میگم خوب نمیشه از پدر و مادرت کمک بخوای ؟ میگه نه اونها گفتند دو تا بچه دیگه هم دارند و نمیتونند بیشتر از این کمک کنند. حالا مامانش متخصص روانپزشکی و پدرش هم دکتر خانواده یا  GP هست و درآمد خیلی بالایی دارند.   حالا همین پسر قصه ما شبهای جمعه وشنبه و یکشنبه در یک بار  بعنوان کارگر کار میکنه تا خرج تحصلیش رو بدست بیاره و دوست دخترش هم فوق لیسانس شیمی داره  و  از امسال معلم دبیرستان شده  !!

حالا این دو تا داستان رو که با هم مقایسه میکنم تنها چیزی که به ذهنم میرسه اینه که : " نه به این شوری شور - نه به این بی نمکی"  و واقعا افراط و تفریط در همه جا هست و چقدر هم نکوهیده هست ... 

 

   + Passenger - ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱