Speechless. Such a horoscope . It's getting scary :"Change is important and necessary at this time. It might not be a bad idea to simply wipe the slate clean and start anew."

   + Passenger - ٧:٠٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱

The best Quotes for success to remember at all times

   + Passenger - ٢:٢۳ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩۱

از زندگی

این روزها موقع رانندگی وقتی پشت چراغ قرمز میمونم یا مثلا تو کافه M&S یا مکدونالد نشسته ام و به مردم نگاه میکنم همش این موسیقی و ویدیو زیبا از ذهنم میگذره. با خودم فکر میکنم ما انسانها چه زندگیهای متفاوتی داریم...  بعد مثلا یک دفعه ای صدای یک آمبولانس میاد و تو دلم خدا رو شکر میکنم برای سلامتی خانواده ام و عزیزانم و دعا میکنم برای برکت و سلامت و آرامش ! یا تو قهوه فروشی مثلا یک نفر با ویلچر وارد میشه و باز تو دلم میگم خدا رو شکر  و تو دلم تحسینش میکنم . یا مثلا یک زوج خیلی جوان دانشجو وارد میشند در همان حالتهای رمانتیک دوره نوجوانی و میبینم دارم بهشون نگاه میکنم و لبخند روی صورتم هست بادیدنشون ولی تو دلم میگم آیا این حس عاشقانه پایدار هست ؟ یا مامان جوانی رومیبینم با یک نوزاد در بغل و فکرمی کنم  حتما این مامان نمیدونه با این لباس  این نوزاد سردشه و وقتی اون هم به من و باران نگاه میکنه میتونم تو ذهنش بخونم داره فکر میکنه کی بچه من 3-4 سالش میشه ؟؟فکرمیکنم حتما خسته هست   ولی دوست دارم برم بهش بگم قدر این روزهای نوزادی رو بدون که دلت براشون تنگ میشه !! 

چند ساله که این ویدیو رو بارها و بارها نگاه  کردم  و هر دفعه با علاقه بیشتری ! خیلی عجیبه نه؟  فکر میکنم اگه فیلم زندگی همه ما رو بهمون نشون بدند چی فکر میکنیم؟   فکر کنم قهوه فروشی نزدیک محل کارم بهترین جا باشه برای نشستن و فکر کردن و دیدن مردم و زندگی!! خنده داره ولی چند ساله دوست دارم یک روز وقت کنم و برم اون تو بشینم اون هم وسط هفته و وسط روز ولی مجالی حاصل نمیشه ...

---

دوست دارم به مرحله ای از کمال برسم که هیچ کس رو قضاوت نکنم و  همه انسانها رو دوست داشته باشم.  از هیچ کس غیبت و انتقاد نکنم. از هیچ کس نرنجم و خشمگین و اندوهناک نشم و همه چیز رو  به تدبیر الهی واگذار کنم.  فکر کنم رسیدن به این مرحله کمال اوج آرامش و خوشحالی درونی باشه...

   + Passenger - ٧:۳٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱

گیتاشناسی کشورها

من همیشه عاشق جغرافیا بودم .یعنی پدرم اینقدر به جغرافیا علاقه داره که از سن خیلی کم ما رو هم علاقمند کرده بود ویکی از درسهایی که پدرم تمام تابستان به من یاد میداد جغرافیا ( در کنار ریاضی و حافظ و بوستان و گلستان) بود و  در نتیجه سواد جغرافیایی نسبتا خوبی داشتم و اگرچه در نقاشی هیچ استعدادی ندارم ولی نقشه های جغرافیا رو بعنوان یک دانش آموز با مهارت رسم میکردم . خودم یادمه یکی از اولین هدیه های دوران دبستانم یک کره زمین بزرگ بود. و یا یادم میاد برادرم هنوز 5-6 سال که داشت پایتختهای کلی از کشورهای جهان رابلد بود و برای من خنده دار بود که یک بچه 5-6 ساله مثلا پایتخت کشور بوتان رو بلد باشه !!  کلی کارت بازی کشورهای مختلف رو داشتیم و تمام مشخصات کشورها رو حفظ بودیم. اوایل دبیرستان که بودم یادمه برای اتاق مطالعه ام یک نقشه دیواری خیلی بزرگ که سه بعدی هم بود و  میشد روش هم بنویسی پدرم برام خریده بودند.  ولی جالب ترین و هیجان انگیزترینش کتاب اطلس گیتاشناسی کشورها نوشته دکتر حسن گنجی بود. یک کتاب قطع بزرگ سنگین با جلد مشکی . بعبارتی این یکی از کتابهایی بود که همیشه روی میز بود و تازه بعنوان سرگرمی هر وقت حوصلمون سر میرفت بابرادرم باهاش فال میگرفتیم ببینیم کدوم کشور میریم. تاثیر گذارترین قسمتش هم مقدمه کتاب بود که نویسنده از خاطرات یکی از اولین روز های تحصیلش در انگلستان نوشته بود که در اولین روزهای تحصیلش دیده بود در دستشویی دانشگاه همه شیرهای آب باز است و باخودش فکر کرده بود عجب دانشجویان بی فکری هستند و چرا این آب ارزشمند رو اینگونه هدر میدهند و تمام شیرهای آب رو بسته بود. روز بعد دوباره همین موضوع تکرار شده بود و روز بعدش همینطور. روز چهارم استاد در سر کلاس میپرسد فکر میکنم بین شمادانشجویان یک دانشجویی هست که از منطقه ای کویری و خشک آمده.لطفا خودش رو معرفی کنه ؟  دکتر گنجی بلند میشود و  خودش را معرفی میکند. استاد میپرسد شما در چند روز گذشته شیرهای آب رو بستی ؟ دکتر گنجی میگوید بله. چطوز متوجه شدید؟ استادمیگه ما شیرهای آب رو باز میزاریم بخاطر اینکه بعلت بارندگی خیلی زیاد مخازن آبمان ظرفیت نداردو بهمین دلیل با باز گذاشتن باز شیرها آب رابه چرخه زمین باز میگردانیم.  و اضافه میکنه چون دیدم در چند روز گذشته تمام شیرهای آب بسته شده اند فکر کردم بایددانشجوی جدیدی آمده باشد که از کشوری خشک و بی آب است که اینقدر نگران هدر رفتن آب هست ( عجب استادباهوشی!!) و البته میدونیم دکتر گنجی اهل بیرجند بوده اند و خوب اهل خراسان و کویر باشی میدونی آب چه گوهر ارزشمند و مایه زندگیست.  اینقدر این خاطره در سنین کودکیم در ذهنم ماندگار شد که حتی حالا هم هر وقت شیر آب بازی رو که میبینم به یاد دکتر گنجی میافتم. متاسفانه پروفسور گنجی که بعنوان بنیان گذار جغرافیای مدرن  ایران و دانش هواشناسی یادبرده میشوند چندماه قبل فوت کردند و از زندگینامه منتشر شده پس از فوتشان بود که متوجه شدم ایشون یک قسمت از تحصیلاتشان را در دانشگاه منچستر گذرانده اند. و بنابراین اون شهر پر از ذخایر آب همین منچستر همیشه بارانی خودمان هست. ( هی میخوام تو ذهنم منچستر رو در اون سالهای پس ازجنگ جهانی مجسم کنم هی یک تصویر دلگیر وتاریک  باساختمانهای قدیمی در ذهنم میاد !) روحشان شاد و یادشان گرامی...

این نوشته و مصاحبه با استاد خواندنی و آموزنده هست. بخصوص این قسمت: اگر کار نکنم، چه کنم؟ ..

 

اضافه : مدتهاست دوست دارم یکی از این کره های گویای جغرافیا بخرم ولی قیمت بالاش اونو فقط درلیست بقول آمازون آرزوهام (wishlist)  نگه داشته . حالا دارم فکر میکنم میتونم به بهانه آموزش برای باران بخرمش . فعلا برای شروع آموزش  براش اینو خریدم تا ببینم چقدر علاقمند میشه !

 

   + Passenger - ٦:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩۱

 

کلید موفقیت نمیدانم چیست اما کلید شکست در راضی نگه داشتن دیگران است.

   + Passenger - ٧:٢۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۱

Sweet dreams are made of this

Sweet dreams are made of this
Who am I to disagree?
I travel the world and the seven seas
Everybody's lookin' for somethin'....



مسابقات المپیک رو که میبینی و حس درد در ثانیه های آخر  در چهره ورزشکاران بخصوص در چهره دوندگان رو میبینی و  بعد طعم شیرین پیروزی . فوق العاده هست نه؟ خیلی افتخار آمیزه بعد از اون همه تمرینات سخت مدال طلا رو به گردن بیاویزی  و رویای شیرین پیروزی رو به واقعیت تبدیل کنی و بخونی: Sweet dreams are made of this

. و خوب البته این فقط برای ورزش نیست. در هر مرحله زندگی حس پیروزی بعد از اون تلاش سخت قابل ستایش است.

   + Passenger - ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ امرداد ۱۳٩۱

Gabriel Garcia Marquez's Final Farewell:The Puppet

The Puppet

"If for a moment God would forget that I am a rag doll and give me a scrap of life, possibly I would not say everything that I think, but I would definitely think everything that I say.

I would value things not for how much they are worth but rather for what they mean.

I would sleep little, dream more. I know that for each minute that we close our eyes we lose sixty seconds of light.

I would walk when the others loiter; I would awaken when the others sleep.

I would listen when the others speak, and how I would enjoy a good chocolate ice cream.

If God would bestow on me a scrap of life, I would dress simply, I would throw myself flat under the sun, exposing not only my body but also my soul.

My God, if I had a heart, I would write my hatred on ice and wait for the sun to come out. With a dream of Van Gogh I would paint on the stars a poem by Benedetti, and a song by Serrat would be my serenade to the moon.

With my tears I would water the roses, to feel the pain of their thorns and the incarnated kiss of their petals...My God, if I only had a scrap of life...

I wouldn't let a single day go by without saying to people I love, that I love them.

I would convince each woman or man that they are my favourites and I would live in love with love.

I would prove to the men how mistaken they are in thinking that they no longer fall in love when they grow old--not knowing that they grow old when they stop falling in love. To a child I would give wings, but I would let him learn how to fly by himself. To the old I would teach that death comes not with old age but with forgetting. I have learned so much from you men....

I have learned that everybody wants to live at the top of the mountain without realizing that true happiness lies in the way we climb the slope.

I have learned that when a newborn first squeezes his father's finger in his tiny fist, he has caught him forever.

I have learned that a man only has the right to look down on another man when it is to help him to stand up. I have learned so many things from you, but in the end most of it will be no use because when they put me inside that suitcase, unfortunately I will be dying."

ترجمه فارسیش دقیقا همونی نیست که نوشته شده و شاید هم فارسیش درسته چون انگلیسیش هم ترجمه هست ولی مهم نیست و متن زیبا و قابل تاملی هست:

«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرصت به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم

به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقیناً هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم

 هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم

 راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خاستم که سایرین هنوز در خوابند

 اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم

 به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند، بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند

 به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است

 چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام ... یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قله‌ی کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است

 یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند

 یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند

 چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام ... .

 احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا

 اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.

اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی

 همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد

 کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری

 مراقبشان باش

 به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن

 هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری

 خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت

 

   + Passenger - ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱

دمشق زیبا...

سالها قبل وقتی نوجوان بودم یک سال تعطیلات تابستان با پدر و مادر و برادرم ده روزی رفته بودیم سوریه. خیلی سفر خوبی بود بخصوص آن سالها که ایران فضای بسته تری داشت وبرعکس دمشق شهری زیبا  و تمیز با مردمی مهربان و زیبا و ساختمانها و مساجد قدیمی و بازارهای زیبا و غذاهایی خوشمزه. یادمه نمایشگاه بین المللی سوریه هم بود و کلی جالب و دیدنی بود. هنوز میتونم مجسم کنم صحنه بلندیهای جولان و آن بیمارستانی که بعلت حمله موشکی اسراییل ویران شده بود... بعدها اینجا که آمدم یکی ازهمدوریهام یک آقای سوری بود که بعدها خودش و خانمش به یکی از بهترین دوستان ما در اینجا تبدیل شدند و تازه دعوتمون کرده بودند و میخواستیم یک تعطیلات بریم دیدنشون .خلاصه اینکه کلی خاطره خوب از سوریه و دوستان سوریم دارم. و حالا هر روز که اخبار سوریه را میشنویم و میبینیم به یاد دوستانمون میافتم و شهر زیبای پر از درختهای زیتون و خاطرات دمشق زیبا... برام قابل باور نیست  خیابانهای به اون زیبایی به این صحنه جنگ تبدیل شده باشد.به امید روزهایی با آرامش و صلح ...

 

   + Passenger - ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩۱

 

-عینک آفابیمو گم کردم و داشتم فکر میکردم آخرین باری که عینکمو استفاده کردم کی بود. داشتم فکر میکردم هفته پیش هر روز چکار کردم و اینطوری بود که فهمیدم چقدر به یادآوری کارهای روزمره سخته حتی چند روز قبل. خلاصه اینکه با کلی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که احتمالا عینکم رو روی نرده چوبی جلوی در گذاشتم  دوشنبه قبلی وقتی داشتم خریدهای هفتگی رو از تو ماشین به خونه منتقل میکردم. میترای بی حواس- این عینکو تازه کمتر از یک ماه بود گرفته بودم. اولین عینک طبیم بود که آفتابی وپولاریزه بود و کلی برای رانندگی خوب بود -.یک ماه طول کشیده بود شیشه پلاریزه قهوهایش رو  که استادم مثلا از آلمان سفارش کرده بود برسه-  حالا باز باید صبر کنم تا  برگردم ایران  و دوباره مثل این عینک سفارش بدم .. داشتم فکر میکردم چقدر این روزها و هفته های اخیر ذهنم مشغول و گرفتار است. اینقدر موضوعات مختلفی توی ذهنم هست که تمرکز حواسم سخت شده....

-مراسم افتتاحیه المپیک لندن رو میدیدیم  و من داشتم فکر میکردم دفعه قبلی یعنی المپیک پکن 2008 مراسم افتتاحیه رو از رو تخت بیمارستان نگاه میکردم وقتی منتظر تولد زودهنگام باران بودیم.و حالا تقریبا 4 سال گذشته و یک دخترک زیبای 4 ساله داره با ما مراسم افتتاحیه رو نگاه میکنه و صدای ایپدرو کم نمیکنه تا صدای میکی موز به ما اجازه بده مراسم رو ببینیم. خدا رو شکر ..

-

 

   + Passenger - ٧:٢٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱

 

میگم بعضی ها میخوان به شدت نشون بدن که مامان خوبی هستن وتمام وقتشون رو برای بچشون صرف میکننن. دیروز تو یک مهمونی مثلا جشن کودکان ( و چقدر هم بد بود) که رفته بودیم یک خانمی میپرسه مگه شما سر کار میرید؟ میگم بله. میگه وای بچتون چی ؟ میگم: هیچی میره مدرسه !! میگه وای طفلکی .....

بعد همسر همون خانم درباره یک مطلبی سوال میکنه و میگم تو ایمیلی که زده بودند تمام جزییات  رو توضیح داده بودند. خانمش میگه : وای - من اصلا وقت ایمیل چک کردن ندارم و فقط وقتی دخترم خواب هست سریع یک نگاهی میکنم ! حالا من به این مامان فداکار نگاه میکنم و به دختر 19 ماهش که کلی لباسهای عجیب غریب و بعبارتی خیلی زشت تنش کرده بود و همینطوری روی زمین ولش کرده بود تا بره به همه چیز دست بزنه و همه چیز از روی زمین برداره و تو دهنش بزاره ..... 

   + Passenger - ٦:٢٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱