چنان مستم چنان مستم من امشب
که از چنبر برون جستم من امشب
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امشب
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امشب
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امشب
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امشب

   + Passenger - ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱

اندیشه از سرما مکن...×

نمیدونم چرا این روزها همش فکر میکنم چرا از زندگیم شاد و خوشحال و به اصطلاح اون رضایت قلبی که باید داشته باشم رو ندارم؟ چرا همش فکر میکنم نتیجه زندگی در غربت و تنهایی چیست؟ چرا باید همش ته دلم نگران پدر ومادرم باشم و شبی که کابوس وحشتناکی ببینم تا صبح خوابم نبره ؟ چرا اینقدر به آینده ناخوشبینانه نگاه میکنم و چرا این همه احساس تنهایی گاهی؟  میدونم هیچ فرصتی برای معاشرت با دوستان و آشنایان نداریم و تمام هفته مشغول کار و درس و استرس گرنت و مقاله و تحقیق و امتحان و  بعد از ظهر هم با باران بودن و سرگرم کردنش  و اصولا بیش از یکی دو ساعت برای خودم  وقت ندارم اون هم بعد از 8 شب. و اینقدر مشغول هستم که حتی فرصت نمیکنم گاهی به دوستانم زنگ بزنم و احوالی بپرسم و کلی همیشه شرمنده هستم چون فرصت مهمان بازیهای ایرانی رو ندارم. و آخر هفته ها هم استراحت و کارهای خانه وخرید هفتگی  وهمین طوری زندگی در جریان است....میدونم الان هرکی منو بشناسه و اینو بخونه میگه چه دختر ناشکری ! میدونم اینقدر خدابه من لطف ومحبت داشته که از سپاسگزاری قاصر هستم و بقول پدرم نعمت را بر من کامل کرده با یک خانواده خوب و یک دختر زیبا و باهوش ولی نمیدانم دلیل اینهمه شک و ترس و ابهام چیست! شاید برای هر کسی در نیمه راه زندگی این سوالات پیش میاید و تردید  ولی این روزها اینقدر دوست دارم که کاشکی یک دوستی داشتم که بتونم چند ساعت باهاش صحبت کنم بشینیم باهم چای و کیک بخوریم و از زندگیمون حرف بزنیم.. جالب بود این نتایج تحقیق دانشگاه استنفورد رو میخوندم که نشون دادند برای خانمها همنشینی با دوستان خانمشان یکی از بهترین راههای رسیدن به آرامش هست.  

بعضی وقتها اینقدر اضطرابهای بیهوده و خستگی و دلتنگیهای غربت ذهن رو میگیره که شکرگذاری و توکل رو فراموش میکنی ٬ و باید یک نفر اینها رو بیادت بیاره ٬بیادت بیاره که زندگی در گذره و زمان سریعتر از اونی که حتی فکرشو بکنی میگذره ٬ بیادت بیاره که باورها و هدفهاتو فراموش نکنی و اینکه امروز امروز است و ما برای زیستنش تا فردا بیشتر وقت نداریم.... هی بخودم یادآوری کنم این نوشته خانم ایران درودی از کتاب «در فاصله دو نقطه» :  « تا این مرحله از زندگی دانسته ام که می‌باید کوله بار غم ها و دلتنگی ها را بر زمین گذارد و به استقبال آینده رفت. حتی اگر این آینده یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد. مطمئن هستم که بهترین لحظه، لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود .»  

  این جمله رو هم جایی قبلا خونده بودم ٬بی مربوط نیست اینجا بنویسم ( از تو وبلاگ قبلیم) : "در درازای راهی که به ناکجای ندانستن ختم می شود ، گاهی باران می بارد ، گاهی ابر می شود و گاهی آفتاب . گاهی پای رفتن هست و گاهی رمق از پاها می رود . گاهی باید نشست و نفسی تازه کرد گاهی هم باید یک ضرب جلو رفت . گاهی مکث گاهی تردید ، گاهی سوال گاهی تکرار ، اما یقین هرگز . یقین که بیاید ، یعنی راه به آخر رسیده ای  ، .... " 

 اینها رو نوشتم تا باورهامو بخودم یادآوری کنم ٬یادآوری کنم که هدفهامو فراموش نکنم و مثبت بودن و توکل و شکرگذاری رو هم٬  یادآوری کنم که زنده بودن یعنی خواستن زندگی از جان و دل و اینکه تمام تلاشم رو بکنم تا در آینده افسوس نخورم که لحظات زندگیم در توهم هدر شده و اینکه شهامت داشته باشم ....

× ای دل! بشارت می  دهم، خوش روزگاری می  رسد
یا درد و غم طی می  شود، یا شهریاری می رسد
گر کارگردان جهان، باشد خدای مهربان
این کشتی طوفان زده، هم بر کناری می  رسد
اندیشه از سرما مکن، سر می  شود دوران وی
شب را سحر باشد ز پی، آخر بهاری می  رسد ...
ای منتتظر! غمگین مشو، قدری تحمل بیشتر
گردی به پا شد در افق، گویی سواری می  رسد!

   + Passenger - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳٩۱

 

"Above all be of single aim; have a legitimate and useful purpose, and devote yourself unreservedly to it." -- James Allen

   + Passenger - ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩۱

 

 

شراب بی غش و ساقی دو دام رهند

که زیر کام جهان از کمندشان نرهند

من ار چه عاشقم و رند ومست و نامه سیاه

هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

قدم منه به خرابات به جز شرط ادب

که ساکنان درش محرمان پادشهند

جفا نه شیوه درویشی ست و راهروی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود

چو بندگان بگریزندو چاکران بجهند

غلام همت دردی کشان یک رنگم

نه آن گروه که ازرق لباسو دل سیهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به نیم جو نخرند

جناب عشق بلند است همتی حافظ

که عاشقان ره بی همتان به خود ندهند

   + Passenger - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩۱

روزانه های بی ارتباط

1: فکر کنم نسل جدید فرق کرده ولی سیستم تربیتی که ما بزرگ شدیم همش بهمون گفتند بعنوان یک دختر آرام و مودب و مثل یک خانم باشیم . جمله ای که همیشه مامانم بهم یادآوری میکنه که "خانم و باوقار باش" و مفهومش اینه که درباره هیچی بحث نکن!!! حالا اگه بقیه مفهوم این مودب بودن رو بفهمند خوبه ولی مساله اینه که بیشتر افراد اینو به حساب ضعف یا خجالتت میگذارند و وقتی در زندگی به مواردی برمیخوری که باید حرفتو بزنی و از حقت دفاع کنی این ادب رو به حساب ضعف میگذارند و در آخر احساس میکنی چرا شرم و ادب مانع شده که مفهموم  واقعیتو برسونی -موقعیتی که من خودم بارها و بارها تجربه کرده ام و بعد از دست خودم کلی عصبانی و دلخور شدم .  حالا چرا این حرفها رو نوشتم: برای اینکه این مقاله خیلی جالب رو خوندم : 7 Ways You're Hurting Your Daughter's Future

نکات خیلی جالبی توی این مقاله نوشته شده که قابل تامل هست.   یکی از همین نکات که نکته اولی هم هست اینه که به دخترانمان یاد ندهیم آرام و ساکت و مودب باشند. مطلبی که من باید یاد بگیرم.

2: امروز به مدرسه زودتر رسیدم و داشتم اعلامیه های مختلف پشت ساختمان کلاس باران رو میخوندم ( اصولا قسمت موسیقی و کلاس 3-4 ساله ها یک ساختمان جدا از مدرسه هست که به Lower School  معروف میباشد.) دیدم مامان یکی از  همکلاسیهای باران که به ظاهر وضعیت مالی خیلی خوبی داره و هم خودش و هم همسرش ماشینهای بسیار مدل بالا و گران قیمت دارند و خانه شان هم در یک منطقه خوب هست و خودش هم خیلی شیک و مدرن هست و خانه دار هم میباشد و  مدرسه هم یک مدرسه خصوصی هست و  خلاصه اینکه نیاز مالی که ندارند هیچی  توانایی مالی در کمک به خیریه ها و .. رو هم دارند .  یک نامه نوشته که در دویدن 10 کیلومتر شهر شرکت کرده و از پدر و مادرها خواسته اسپانسرش شوند و هر چقدر میتونند پول جمع کنند یک مساله ای که در اینجا خیلی رایج هست  .  در ادامه نامه نوشته خواهرش  بیماری اعصاب اسکلتی ( نورو ماسکولار) داره و در مسابقه به خاطر اون شرکت کرده و خوب تا اینجا هیچ مساله ای که نیست و امر خیر هم هست و من فکر کردم حتما یک چاریتی بیماران نوروماسکولار رو میخواد حمایت کنه ولی در کمال تعجب دیدم نوشته با پولی که جمع کنه میخواد  یک ویلچر جدید برای خواهرش بخره  و شاید هم به یک سفری که همیشه اون داشته ببرش ! کلی تعجب کردم و از بعد از ظهر دارم فکر میکنم عجب آدمهایی... پیدا میشند !! مجسم کنید فردا منم یک آگهی بنویسم که در مسابقات نیمه  ماراتن میخوام شرکت کنم لطفا اسپانسرم کنید چون با پولش میخوام یک ماشین جدید بخرم ...

3: یک نکته جالب که توجهم رو جلب کرده اینه که تقریبا 10 نفر از مامان بچه ها با هم میرسیم هر روز بعد از اتمام کلاس و از این تعداد 5-6 نفر انگلیسی هستند و 4-5 نفر هم آسیایی و حالا همگی با هم یک سلام و احوالپرسی مختصر می کنیم ولی غالبا مامانهای آسیایی با هم صحبت میکنند و انگلیسیها با هم  و این مساله یک سال هست که همینطوری هست ولی همچنان گفتگوهای صمیمانه بین انگلیسیها و آسیاییها ایجاد نشده !!  و حتی اینقدر تو ماشینهامون صبر می کنیم تا یک نفر از گروهمون بیاد و بعد پیاده بشیم.   و جالب اینکه والدین تمام بچه های آسیایی شامل (امیره - عاشیه - پریا - آنا و باران) پزشک هستند و از 22 دانش آموز کلاس 15 نفرشون یکی از والدینش پزشک هستند و بنابراین از نظر تحصیلات و سطح فکر و این جور مسایل هم مشکلی نیست.  حالا چند وقت پیش تولد فرانکی یا همین دوست صمیمی باران بود و در سالن تولد تمام مدت ما خانمهای آسیایی با هم نشسته بودیم  و انگلیسیها با هم !!!   البته حتی خود من هم بعد از این همه سال یکی دو تا بیشتر دوست انگلیسی ندارم.  و البته هیچ مشکل خاصی هم نیست ولی نکته قابل تامل و مهمی هست. نه؟ گفتگوی تمدنها...

4: حالا جالب تر اینکه دختر کاملا مو مشکی من سه تا دوست صمیمیش  و همچنین معلمش که تمام مدت از اونها صحبت میکنه  کاملا موطلایی و اروپایی هستند و باران هم اخیرا مدام میگه میخواد موهاش مثل سارا و فرایا و فرانکی یلو باشه  و من هم مدام باید بهش بگم میبینی که موهای من و پدرت یلو نیست و اگه میخوای مثل اونها باشی باید بری مامانتو عوض کنی و اون هم غش میکنه از خنده از این استدلال و حاضر به تعویض والدینش هم نیست !!  خلاصه که مثل اینکه بحران هویت داریم ....

5: این شعر وترانه "ما" از شهرزاد سپانلو خیلی زیبا هست: بشنوید

به هم نمی‌رسیم ما چاره‌ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده پس دیگه جای گله نیست
اگر که اشتباه بود... چه خوب بود اشتباه
اگر که کوره‌راه بود... چه امن بود کوره‌راه

6: سفر قبلی که آمریکا بودم از فرودگاه شیکاگو یک شماره از مجله موفقیت رو خریدم  - مجله ای که متاسفانه در اینجا نیست. مقالات و نوشته های خیلی جالبی داشت که کلی مفید و خواندنی بود و موضوع ویزه آن شماره هم درباره شادمانی و راههای رسیدن به آن بود. . در اون شماره با اسکارلت جوهانسون مصاحبه شده بود و اینکه چگونه در زندگی احساس شادی میکند و خلاصه تمام صحبتش این بود که وقتی موفق به انجام کاری میشه که تصور به هدف رساندش مشکل بوده سبب شادمانی او میشه “Doing something that feels impossible makes me feel incredibly happy.”. دیروز شماره جدید مجله سایکولوزی رو میخوندم این مجله هم به همین موضوع پرداخته بود و واقعا این درست هست که انجام دادن کارهای غیرممکن و مشکل سبب اعتماد به نفس و شادمانی درونی میشود و در مقابل به هدف نرسیدن هم سبب افسردگی میشود.  این موضوع حس رضایت و شادمانی درونی از زندگی و کار و وضعیت زندگی خیلی موضوغ مهم و پیچیده ای هست که باید بعدا دربارش بیشتر بنویسم و فکر کنم چگونه به این رضایت و آرامش خاطر باید دست یابیم ....

7: نمیدونم چرا اینقدر بی ربط به هم می نویسم. مثل اینکه افکارم خیلی شلوغ هست و نمیتونم منظمشون کنم  و روی یک مطلب خاص نمیتونم زیاد تمرکز کنم . در روانشناسی بهش میگند پرش فکری ( خودم اسمشو گذاشتم !! ) و این پست نمونه نوشته های یک فرد با پرش فکری هست. خوب بوده نویسنده نشدم .....

   + Passenger - ٩:۱٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩۱

 

از نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز!

 خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.من میخواهم بعد از این زندگی فشرده بکنم و هر ثانیه از زندگی ام را خوش باشم. میخواهم وقتی خوش هستم بدانم که خوش هستم. بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم. تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟

ارادتمند همیشگی،جودی

--

جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند.

در حالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که از دست رفته و به دست نخواهد آمد. ...جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.

دوستدار تو : بابالنگ دراز

"از کتاب بابا لنگ دراز اثر جین وبستر"

 

   + Passenger - ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ تیر ۱۳٩۱

 

 

چه مطلب زیبایی:

اگر خداى تعالى مى خواست که آدم را از نورى بیافریند که پرتوش دیده ها را خیره سازد و زیباییش بر خردها چیره شود و بوى خوشش دماغ جانها را معطر سازد ، مى توانست . اگر چنین کرده بود ، گردن همگان در برابر او به خضوع خم مى گردید و کار آزمایش بر ملایکه هم آسان مى شد . ولى خداى سبحان ، آفریدگان خود را به بعضى چیزهایى ، که از اصل آن بىخبرند ، مى آزماید تا بدین آزمون از هم متمایزشان ...سازد ، استکبارشان را بزداید و خودپسندى را از آنان دور و دورتر سازد.

بخشی از خطبه 192نهج البلاغه
این هم متن اصلیش :
وَ لَوْ أَرَادَ اَللَّهُ أَنْ یَخْلُقَ آدَمَ مِنْ نُورٍ یَخْطَفُ اَلْأَبْصَارَ ضِیَاؤُهُ وَ یَبْهَرُ اَلْعُقُولَ رُوَاؤُهُ وَ طِیبٍ یَأْخُذُ اَلْأَنْفَاسَ عَرْفُهُ لَفَعَلَ وَ لَوْ فَعَلَ لَظَلَّتْ لَهُ اَلْأَعْنَاقُ خَاضِعَةً وَ لَخَفَّتِ اَلْبَلْوَى فِیهِ عَلَى اَلْمَلاَئِکَةِ وَ لَکِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ یَبْتَلِی خَلْقَهُ بِبَعْضِ مَا یَجْهَلُونَ أَصْلَهُ تَمْیِیزاً بِالاِخْتِبَارِ لَهُمْ وَ نَفْیاً لِلاِسْتِکْبَارِ عَنْهُمْ وَ إِبْعَاداً لِلْخُیَلاَءِ مِنْهُمْ

   + Passenger - ٥:۳٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

the smell of success

Baran was watching her favourite movie "Alvin and the chipmunks” for the hundred times, in fact she memorised all the dialogues. In one part it said:  “That's the smell of success," "Life is good. Especially when you're not a loser”.

It is really true but I would be happier to correct it to “Life is good. Especially when you don’t have any exams”.   I am so stressed at the moment but inside I feel I need this stress.

I did attend some preparation course with one friend two months ago.  I did perform very badly during those sessions as I was very unwell with fever, coughing and depression.  I was so scared and didn’t register for exams but my friend did although she wasn't ready too and was crying all the times  but she worked very hard during last 2-3 months and now she passed all her exams.  We were both as bad as each other and our teacher was so negative and advised us to register to the next round of exams.  But she had the courage to register and now she is all cleared up. But I didn’t which means I acted like a loser!  I am so happy for her and really admire her. I know it was very very difficult but she overcame her fears and reach the success. Well done to her and this great achievements.  I’ll be the next enshallah!

   + Passenger - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ تیر ۱۳٩۱

 

One night a man had a dream.
He dreamed he was walking along
the beach with god.

Across the dark sky flashed scenes from his life.
For each scene, he noticed
two sets of footprints in the sand,
one beloning to him and the other to god.

When the last scene of his life flashed before him,
he looked back at the footprints in the sand.
He noticed that many times along the path of his life
there was only one set of footprints.
He also noticed that it happened at the
very lowest and saddest times in his life.
This bothered him and he questioned god about it.

"God, you said that once I decided to follow you,
you'd walk with me all the way.
But I have noticed that during the most
troublesome times in my life there is
only one set of footprints.
I don't understand why when I needed you most
you would leave me."

God replied "My precious, precious child,
I love you and would never leave you.
During your times of trial and suffereing,
when you see only one set of footprints in the sand,
it was then that I carried you."

   + Passenger - ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱