From homeless to Harvard

"When I see how far i have come, i know the one thing that has got me here is my unwillingness to listen to the naysayers. No one knows what is possible until you are actually doing it, your past doesn't have to determine your future. You are an unlimited possibility- believe that." - Liz Murray's memoir

   + Passenger - ٥:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

من رسماً از بزرگسالی استعفا میدهم....

بدینوسیله من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک هشت ساله را قبول می کنم. می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا یک رستوران پنج ستاره است. می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم! می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم . می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم. می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود،

 وقتی داشتم رنگها را، جدول ضرب را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند. می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، صورتحساب، جریمه و ... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، به . . .

منبع: این وبلاگ زیبا با کلی نوشته های مفید

   + Passenger - ٩:٠٢ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠

 

I beg you... to have patience with everything unresolved in your heart and try to love the questions themselves as if they were locked rooms or books written in a foreign language. Don't search for the answers, which could not be given to you now, because you would not be able to live them. And the point is, to Live everything. Live the questions now. Perhaps then, someday far in the future, you will gradually, without even noticing it, live your way into the answer. - Rainer Maria Rilke

 

بعضی وقتها فکر می کنم چقدر بیخودی برای یک چیزهایی نگران بودم و هستم که ارزش نگرانی نداشته و مرور زمان نشون میده هیچ فایده ای اون نگرانیها نداشته ! مثلا از اول تابستون نگران این بودم که در وقت تعطیلی مدارس باران رو به کی بسپارم. کلی سرچ کردم و 2-3 نفر که بطور خصوصی بچه نکه میدارند رو دیدم و خونه هاشون رو ارزیابی کردم - 2-3 تا کودکستان رو دیدم و هنوزم ته دلم راضی نبودم. حالا میبینم هم مدرسه اش کلاس برای دوران تعطیلات داره و هم کودکستان نزدیک خونمون و دلیلی برای اون همه نگرانی و اتلاف وقت نبوده. حالا نگرانی جدیدم مدرسه باران هست و اینکه آیا سن مناسبی برای شروعش بوده یا نه ؟ آیا خسته نمیشه ؟ آیا شیوه تدریس مدرسشون مناسب هست ؟  و کلی سوال دیگه در ذهنم ! حالا خدا رو شکر دو هفته از مدرسه گذشته و تقریبا عادت کرده و ظاهرا هم دوست داره و صبحها با اشتیاق میره !

   + Passenger - ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ مهر ۱۳٩٠

In memory of Steve Jobs: Stay hungry. Stay foolish

"No one wants to die. Even people who want to go to heaven don’t want to die to get there. And yet death is the destination we all share.
No one has ever escaped it. And that is as it should be, because Death is very likely the single best invention of Life. It is Life’s change agent. It clears out the old to make way for the new.
Your time is limited, so don’t waste it living someone else’s life. Don’t be trapped by dogma — which is living with the results of other people’s thinking. Don’t let the noise of others’ opinions drown out your own inner voice.
And most important, have the courage to follow your heart and intuition. They somehow already know what you truly want to become. Everything else is secondary.Anyone can give up ...
It is the easiest thing in the world to do. But to hold it together when everyone else would understand if you fell apart, that is true strength."- Steve Jobs

This is an amazing speech to watch on the day of his death. God bless is soul.

 

ا  also like very much this quote that  was in Twitter: "3 apples changed the world: Adam and Eve’s forbidden apple, Newton´s apple and finally, Steve Jobs´s Apple. RIP Steve Jobs "

   + Passenger - ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

 

 

 People are often unreasonable, illogical and self centered…….
Forgive them, anyway.

If you are kind, people may accuse you of selfish ulterior motives…..
Be kind, anyway.
...
If you are successful , you will win some false friends and some true enemies….
Succeed , anyway.

If you are honest and frank, people may cheat you….
Be honest and frank , anyway.

What you spend years building, someone may destroy overnight….
Build anyway.

If you find serenity and happiness, others maybe jealous….
Be happy , anyway

The good you do today, people will often forget tomorrow…..
Do good anyway

Give the world best you have and it may never be enough….
Give the world best you’ve got anyway.

You see in the final analysis ,it is all between you and god….
It was never between you and them anyway.

 
باید اینو بنویسم که ثبت کنم با بی ادب ترین فردی که در زندگی میشناسم برخورد کردم ! کلی اعصاب آدم خرد میشه با یک نفر خیلی پر رو و بی ادب که در تیم کاریت باشه  و میونی که باید چه برخوردی کرد؟

   + Passenger - ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠

از سپتامبر 2011

یک مدت که ننویسی نوشتن برات سخت میشه حتی اگه اون نوشته ها همین خاطرات روزمره باشه.  تابستان شلوغ و پرکار ما تمام شد و پاییز زیبا و رویایی فرا رسیده . اگرچه که در 2-3 روز اخیر هوا اینقدر بطور بی سابقه ای گرم شده که حتی در تمام طول تابستان هم دمای 29 درجه این روزها رو تجربه نکرده بودیم.

یک ماه مامان و بابای عزیز و مهربون مهمان ما بودند و کلی در این مدت سفر رفتیم از سفرهای یک روزه آخر هفته ای تا سفر طولانی تر به جنوب. یک سفر 10 روزه هم به پرتغال برای شرکت در 2 کنفرانس. در کنفرانس اولی درشهر پورتو روز اول و مراسم افتتاحیه  یک سخنرانی 45 دقیقه ای برای جایزه برگزیده محقق جوان را داشتم و بعد هم یک در روز آخر یک سخنرانی 10 دقیقه ای کوتاه و آقای همسر هم یک سخنرانی کوتاه. در کنفرانس دومی در لیسبون فقط دو تا پوستر داشتم و کارم راحت بود ولی همسر جان در روز اول سخنرانی داشت و چون کنفرانس خیلی بزرگی هست و تقریبا 17000 نفر امسال شرکت کرده بودند در سالن سخنرانی تقریبا 1000 نفر نشسته بودند و کلی هیجان انگیز و البته دلهره آور بود . من که هیچ وقت برای بیش از ماکزیمم 200-300 نفر صحبت نکرده ام !!!!ولی خدارو شکر همه به خوبی و موفقیت گذشت.بعد از برگشت از کنفرانس یک هفته هم بعنوان تعطیلات با مامان و بابا به منطقه کورنوال  رفتیم که یکی از بهترین و خاطره انگیزترین سفرهایمان بود.اینقدر خانه تعطیلاتمون یا همون کتیجی که بودیم زیبا و آرام بود که همیشه در ذهنم خواهد بود. یک سری خانه ویلایی خیلی زیبا بالای تپه و مشرف به دریا با یک هوای عالی و کلی آرامش بخش.

یک مرحله مهم از زندگی را هم  شروع کردیم و آن شروع مدرسه دختر کوچولو بود. راستی زمان چقدر سریع میگذره انگار همین دیروز بود که باران به دنیا آمدو حالا یک دختر مدرسه ای سه ساله هست. چند روز اول خیلی سخت بود و حتی بعد از 3 هفته تعطیلات وقتی این هفته روز اولشو شروع کرده بود خیلی روز سختی رو هم برای خودش و هم برای معلمش ایجاد کرده بود و عصری که رفتم دنبالش 40 دقیقه معلمش گله و صحبت کرد. تقریبا بعد از یک هفته بهتر شده و قراره دوباره با معلمش درباره پیشرفتش صحبت کنم و تصمیم بگیریم مدرسه بمونه یا به کودکستان برگرده. باید یک پست جداگانه هم در مورد این خانم معلم مهربون و خیلی سخت گیر بنویسم

خوب اینم از روزمره گی نویسی برای ثبت خاطرات. اگه فرصت کنم بیشتر می نویسم . این هم چند تا عکس  :

 

   + Passenger - ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ مهر ۱۳٩٠