چند وقتیه که یک حالت خمودگی و افسردگی داشتم  حالا دلایلش مختلفه از استرس کار و امتحان گرفته تا نگران درس و کار همسر و امتحانات خودم و نگران آینده بودن و آیا راهی که انتخاب کرده ایم درست هست یا نه تااینکه چرا لاغر نمیشم و وقت نمی کنم به جیم بروم و  چرا باران رو نمیشه از ن÷ی گرفت و ....خلاصه همه چیز  که فکر کردن به هر کدومشون کلی برام استرس ایجاد می کنه!!  دلیلش هم شاید انتظار زیاد  ازخودت  و همچنین از طرف اطرافیانت هست.

اینقدر حس افسردگی زیاد شده بود که رفتم قرص ضد استرس خریدم ولی به خانه که آمدم دیدم تاریخ مصرفش گذشته است و بعد از چند روز شروع به فکر کردم حالا نتیجه این خمودگی و افسردگی چی هست و به این نتیجه رسیدم هیچ چی ! برای همین شروع کرده ام دوباره با انرزی و شاد باشم و به داشته ها و نکات مثبت زندگی فکر کنم. قدر این روزهای جوانی رو بدانم که دوباره بر نمی گردد و بقولی چند سال دیگه غصه نخورم که این روزها رو هدر داه ام. 

 

   + Passenger - ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

June 2012 & beyond

My star say:  “Your moment in the sun is set to come in June 2012- and beyond-so don’t be discouraged if progress is slow. Persistence will pay off. “ Should I be optimistic? I can wait, patient is patient!

   + Passenger - ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

Rumpelstiltskin

 "Infinite riches are all around you if you will open your mental eyes and behold the treasure house of infinity within you.  There is a gold mine within you from which you can extract everything you need to live life gloriously, joyously, and abundantly".- Joseph Murphy

یکی از کتاب قصه های باران  که منم وقتی کوچک بودم داستانشو خونده بودم  و برایم خیلی جالب و تخیلی بود و همیشه در فکر دخترک داستان بودم -داستان دخترک آسیابانی است که یک کوتوله براش کاه را به رشته های طلا تبدیل می کند و اسم کوتوله و همچنین اسم کتاب داستان"رامپل‌استیل اسکین" است. دیشب اتفاقی در یک کتاب دیگه  نقد این داستان رو میخوندم که خیلی جالب و آموزنده بود نویسنده نوشته بود همه شخصیتهای داستان نمادی از جنبه های درونی ما هستند و اینکه هر کدام از ما میتونیم دختر آسیابان باشیم و حتی شاه - مستخدم وفادار- نوزاد و یا حتی رامپل‌استیل اسکین باشیم . و در حقیقت رامپل‌استیل اسکین ضمیر ناخودآگاه دختر آسیابان بوده. و از همه مهمتر اینکه می تونیم هم کاه باشیم و هم طلا.

( راستی چقدر خوب شد این کلمه سخت رو به فارسی نوشتم تا بالاخره تلفظشو یاد گرفتم. همیشه با تلفظ انگلیسیش مشکل داشتم !)

   + Passenger - ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٠

نامه ای از لندن

من خواننده همیشگی این قسمت سایت BBC فارسی هستم: "نامه ای از لندن " که نویسنده به بیان یکی از تجربه‌های شخصی و یا برداشت‌هایش می‌پردازد که در آنها ابتدا داستانی را بیان کرده و بعد به نقد و تحلیل مسئله اجتماعی و یا فرهنگی مربوط به آن به طور شیوا و آمیخته با امثال و واژگان فارسی می‌پردازد.  داشتم فکر می کردم بخصوص ما ایرانیها همیشه در حال مقایسه کردن هر چیزی با ایران هستیم چقدر باارزش خواهد بود که اگر هر کدام از ما هم از تجربه های روزانه مان یادداشتی داشته باشیم! 

   + Passenger - ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

روز معلم

ای که الفبای زندگی را از سرچشمه نگاهت آموحتم ... مامان و بابای عزیزم روزتان مبارک ...

   + Passenger - ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

نمیدونم این فقط من هستم که اینقدر وقت کم میارم یا بقیه هم  این مشکل رو دارند؟ ............. خسته ام !!!!

   + Passenger - ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

زندگی ، راز بزرگی ست ...

شب آرامی بود
می روم در ایوان ، تا بپرسم از خود ،
زندگی یعنی چه !؟
مادرم سینی چایی در دست  ،
گل لبخندی چید ، هدیه اش داد به من
خواهرم ، تکه نانی آورد ،
آمد آنجا ، لب پاشویه نشست ،
به هوای خبر از ماهی ها
دست ها کاسه نمود ، چهره ای گرم در آن کاسه بریخت
و به لبخندی تزئینش کرد
هدیه اش داد ، به چشمان پذیرای دلم
پدرم دفتر شعری آورد ،
تکیه بر پشتی داد ، شعر زیبایی خواند ،
و مرا برد ، به آرامش زیبای یقین  
با خودم می گفتم :
زندگی ، راز بزرگی ست که در ما جاری ست
زندگی ، فاصله ی آمدن و رفتن ماست
رود دنیا ، جاری ست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن ، به همان عریانی ، که به هنگام ورود ، آمده ایم
قصه آمدن و رفتن ما تکراری است
عده ای گریه کنان می آیند
عده ای ، گرم تلاطم هایش
عده ای بغض به لب ، قصد خروج
فرق ما ، مدت این آب تنی است
یا که شاید ، روش غوطه وری
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد ، هیچ !!!
زندگی ، باور تبدیل زمان است در اندیشه عمر
زندگی ، جمع طپش های دل است
زندگی ، وزن نگاهی ست ، که در خاطره ها می ماند
زندگی ، بازی نافرجامی است ،
که تو انبوه کنی ، آنچه نمی باید برد
و فراموش شود ، آنچه که ره توشه ماست
شاید این حسرت بیهوده که در دل داری ،
شعله ی گرمی امید  تو را ، خواهد کشت
زندگی ، درک همین اکنون است
زندگی ، شوق رسیدن به همان فردایی ست ، که نخواهد آمد
تو ، نه در دیروزی ، و نه در فردایی
ظرف امروز ، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با ، امید است
زندگی ، بند لطیفی ست که بر گردن روح افتاده ست
زندگی ، فرصت همراهی تن با روح است
روح از جنس خدا
و تن ، این مرکب دنیایی از جنس فنا
زندگی ، یاد غریبی ست که در حافظه ی خاک ، به جا می ماند
زندگی ، رخصت یک تجربه است
تا بدانند همه ،
تا تولد باقی ست
می توان گفت خدا امیدش
به رها گشتن انسان ، باقی است
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه ی برگ
زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود
زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر
زندگی ، باور دریاست در اندیشه ی ماهی ، در تنگ
زندگی ، ترجمه ی روشن خاک است ، در آیینه ی عشق
زندگی ، فهم نفهمیدن هاست
زندگی ، سهم تو از این دنیاست
زندگی ، پنجره ای باز به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست ،
آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم ،
در نبیندیم به نور
 در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل ، برگیریم ،
رو به این پنجره با شوق ، سلامی بکنیم
زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است
سهم من ، هر چه که هست
من به اندازه این سهم نمی اندیشم
وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندیست
شاید این راز ، همان رمز کنار آمدن و سازش با تقدیر است
زندگی شاید ،
شعر پدرم بود ، که خواند
چای مادر ، که مرا گرم نمود
نان خواهر ، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم
زندگی ، زمزمه ی پاک حیات است ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره ی آمدن و رفتن ماست
لحظه ی آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد ،
 قدر این خاطره را  ، دریابم...

شاعر ناشناس ( منسوب به سهراب سپهری و یا کیوان شاهبداغی)

   + Passenger - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

 

A brilliant horoscope for today. I hope it comes true:

“A new phase in your life is beginning. The previous phase can be interpreted as having taught you to be serious and devoted to professional responsibilities. And you did accomplish some good deeds. Now you can relax and look forward. Let yourself feel the welcome tug of the future...”

This is what I called to be optimistic !

   + Passenger - ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠