وطن! وطن

یکی از دوستان این نوشته زیبا را در صفحه فیسبوکش نوشته بود: "برای وطن آنگونه که شایسته است خدمتی نکردیم، اما دلمان هر جا باشیم برای مام  وطن می تپد. به افتخار ایرانیانی که نام ایران را زنده کردند . زنده باد وطن و بریده باد دست متجاوز! "   و واقعا هم همینطور است. هیچ کدام از ما خدمتی برای وطن نکرده ایم ولی همیشه ادعای وطن دوستی داریم و فکر که میکنم میبینم فقط از کاستیهای کشور عزیزمان سخن میرانیم وقتی خودمان هیچ خدمت شایسته ای برای وطن انجام ندادیم. 

این ترانه زیبا را بشنوید:

"وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریب‌وار که زیر آسمان
دیگری غنوده‌ام
همیشه با تو بوده‌ام همیشه با تو بوده‌ام

اگر که حال
پرسی‌ام تو نیک می‌شناسی‌ام
من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم
چه غمگنانه
سال‌ها که بال‌ها زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات
که در خروش آمدی به جنب و جوش
آمدی ...

وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان که
من  پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ باصفای تو
به دوردست مه‌گرفته پر گشوده‌ام..." 

( با صدای همایون شجریان و کلام سیاوش کسرایی)

   + Passenger - ۸:۳۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

 

ユニクロ

No Challenge No Future

   + Passenger - ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

 

Golden Globe 2012 and all my Iranian friends status in facebook is about congratulating the success of “A Separation” (Jodaei Nader az Simin) with directory of Mr. Asghar Farhadi as a best foreign language movie. We’ve seen it in cinema in Mashad last March when we were visiting there. It could be a real life story, a nice Iranian movie, but just nice and nothing extraordinary. In fact I didn’t like it. And I don’t like my foreigner friends to see it. I don’t understand why we should make such a drama movies with sad and misery stories which is the category of most of Iranian movies.  But despite all my like/dislike feelings, this doesn’t make me to stop feeling proud of this achievement.

When I was driving home yesterday, I was thinking how as a nation we feel proud and supportive of our other people achievements anywhere in the world. How I feel happy when another Iranian name in a paper or eager to meet other Iranian fellows in conferences, meetings. How deep in heart we feel sad about our country when we see the progress of our neighbour countries like Turkey and UAE.

Wish for lots of more prideful moments, victory and success for Iran and Iranians.

   + Passenger - ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٧ دی ۱۳٩٠

نامه زیبا و آموزنده آبراهام لینکلن به معلم پسرش

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید
که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد.

به او بگویید، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود.

به او بیاموزید که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست.

می دانم که وقت می گیرد اما به او بیامورزید که اگر با کار و زحمت خویش یک
دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین 5 دلار بیابد.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد. از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه
خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند. به پرندگان در حال پرواز در آسمان دقیق شود.به
گلهای درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به
قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردنکشها، گردنکش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف
بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد
انتخاب کند. ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید.

اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد. به او بیاموزید که می تواند
برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش
بایستد و با تمام قوا بجنگد.

در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک نازپرورده نسازید.

بگذارید که او شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.

توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سن و سال
خوبی است.

 

از اینجا هم میتوانید ببینید

“My son starts school today. It is all going to be strange and new to him for a while and I wish you would treat him gently. It is an adventure that might take him across continents. All adventures that probably include wars, tragedy and sorrow. To live this life will require faith, love and courage.
So dear Teacher, will you please take him by his hand and teach him
things he will have to know, teaching him - but gently, if you can. Teach him that for every enemy, there is a friend. He will have to know that all men are not just, that all men are not true. But teach him also that for every scoundrel there is a hero, that for every crooked politician, there is a dedicated leader.
Teach him if you can that 10 cents earned is of far more value than a dollar found. In school, teacher, it is far more honorable to fail than to cheat. Teach him to learn how to gracefully lose, and enjoy winning when he does win.
Teach him to be gentle with people, tough
with tough people. Steer him away from envy if you can and teach him the secret of quiet laughter. Teach him if you can - how to laugh when he is sad, teach him there is no shame in tears. Teach him there can be glory in failure and despair in success. Teach him to scoff at cynics.
Teach him if you can the wonders of books, but also give time to ponder the extreme mystery of birds in the sky, bees in the sun and flowers on a green hill. Teach him to have faith in his own ideas, even if every one tell him they are wrong.
Try to give my son the strength not to follow the crowd when everyone else is doing it. Teach him to listen to every one, but teach him also to filters all that he hears on a screen of truth and take only the good that comes through.
Teach him to sell his talents and brains to the highest bidder but never to put a price tag on his heart and soul. Let him have the courage to be impatient, let him have the patient to be brave. Teach him to have sublime faith in himself, because then he will always have sublime faith in mankind, in God.
This is the order, teacher but see what best you can do. He is such a
nice little boy and he is my son."

   + Passenger - ۱:۳٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

نگرانیهای روزانه

Our main business is not to see what lies dimly at a distance but to do what lies clearly at hand. -Thomas Carlyle

اینقدر درسیستم دانشگاهی  و البته فکر کنم در تمام دنیا اینقدر درباره پول و حقوق و ارتقا و گرنت ومسائل مالی صحبت میشه که گاهی فکر  میکنم از هدف اصلی که تحقیق هست دور شده ایمو تمام روز کارم شده محاسبات مالی برای تحقیقاتمان. از طرف دیگه همه اخبار و روزنامه ها و رادیو و تلویزیون مدام در مورد وضعیت اقتصادی و وضعیت منطقه یورو و سکون اقتصادی صحبت میشه که کلی انرزی منفی ایجاد میکنه و با دوستان و آشنایان هم که صحبت میکنی همه درباره قیمت صعودی پوند و دلار صحبت میکنند . خلاصه که دنیا خلاصه شده در مانی !!!و البته نمیگم بده - هیچکس نیست از پول بدش بیاد و همه ما تلاش و فعالیت میکنیم تا وضعیت مالی بهتر و ثبات اقتصادی بیشتری داشته باشیم ولی منظورم اینه که گاهی توجه خیلی زیاد به پول بخصوص در زمینه های تحقیقاتی انسان رو از هدف اصلی که تحقیق هست دور میکند.

وقتی مدرسه میرفتیم همیشه یکی از موضوعهای کلاسیک انشا این بود که "علم بهتر است یا ثروت؟" که البته هیچوقت این موضوع انشا به ما داده نشد ولی فکر کنم هدف این موضوع این بود که همه علم رو ترجیح بدهند و درباره اهمیت علم بنویسند. فکر میکنم اگر حالا به من بگند دراین باره بنویس بنویسم که بجای ترجیح دادن باید راهی بین ارتباط علم و ثروت پیدا کنیم.

همینطوری بی کمی ارتباط  داشتم برگه هامو مرتب میگردم برگه بازنشستگیمو دیدم که نوشته بودم تا سال 2043 باید کار کنم و داشتم فکر می کردم آیا تا 30  سال دیگه همینطوری باید به فکر پول باشیم؟ ولی باز توی ذهنم این غزل حافظ اومد که " رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند  چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند" خلاصه که راهی بجز مثبت اندیشیدن نیست !!!

این روزها شروع کرده ام به خواندن نسخه انگلیسی کتاب مقابله بر اضطرابها از دیل کارنگی که بیش از 60 سال پیش نوشته شده ولی اینقدر به زیبایی نوشته شده که برای تمام زمانها مفید میباشد. فقط عیب نسخه ای که من خریدم و چاپ 1998 هست اینه که خیلی ریز نوشته شده و کلی چشم رو خسته میکنه. این هم یک نوشته شعر گونه زیبا از فصل اول کتاب :

Look to this Day!
For it is Life, the very Life of Life.
In its brief course lie all the
Verities and Realities of your Existence.
The Bliss of Growth,
The Glory of Action,
The Splendor of Beauty;
For Yesterday is but a Dream,
And To-morrow is only a Vision;
But To-day well lived makes
Every Yesterday a Dream of Happiness,
And every Tomorrow a Vision of Hope.
Look well therefore to this Day!
Such is the Salutation of the Dawn! 
- Kalidasa

   + Passenger - ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

شکر نعمت نعمتت افزون کند ...

Reasons to be cheerful

I just read this article in “Psychologies” and it was very interesting and lovely. Put it here to remind myself too.

“…I gave up making resolutions long ago because I became sick and tired of finding yet more ways to punish myself. OK, hands up. Who doesn’t punish themselves? It’s an art form at which women are particularly skilled.  So I’ve decided to
work towards goals rather than make resolutions. This year the goal is to turn myself upside-down. Note the word ‘towards’. It’s progress I’m after, not perfection. Perfection is just another form of punishment.

We have to train our minds to think in another way. So I started to add to the list, finding reasons
to be grateful without turning into the sort of Pollyanna who makes you bite your knuckles in order not to slap her. It’s not a new idea. All spiritual or religious beliefs are based on counting our blessings rather than dwelling on our misfortunes.

Even positive psychologists have put gratitude at the top of the list of qualities we need to practice in order to keep ourselves in good emotional health – writing a nightly list is guaranteed to chase away the blues faster than almost anything
else. There is a catch. You have to write it down rather than just think it.
There’s something in the connection of brain to hand that inscribes good
thoughts on the mind. So that’s my goal – a little leather-bound notebook on my bedside table. Sky blue, I think.”

 

PS, As I am in love with this magazine, I just treated myself and subscribed to 12 issue of that. Hoora...

   + Passenger - ٢:٢٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠

Home town Glory

I’ve been walking in the same way as I did
Missing out the cracks in the pavement
And tutting my heel and strutting my feet
“Is there anything I can do for you dear? Is there anyone I can call?”
“No and thank you, please Madam. I ain’t lost, just wandering”

Round my hometown
Memories are fresh
Round my hometown
Ooh the people I’ve met
Are the wonders of my world

   + Passenger - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

Happy New Year 2012

عصری همسایه مان میپرسید برای سال نو آماده اید؟ و من دریک لحظه به فکر فرو رفتم مگه سال جدید داره میاد؟  هنوز هم بعد از این همه سال در غربت به سال نو در وسط زمستان عادت نکرده ام و در ذهنم سال نو 21 مارچ و آغاز بهار است !  ولی خوب وقتی همه جا صحبت از سال نو و سالی که گذشت و سالی که پیش رو هست - فرصت خوبیه ما هم سالی که گذشت رو مرور کنیم و به پشت  سرمون نگاهی بکنیم و به راهی که پیش رو داریم .

سالی که گذشت پر از سفر بود و پر از فرودگاه های مختلف از مالتا تا کالگری - ازکورک تا استانبول و مشهد- از پورتو تا لیسبون- از منچستر تا کورنوال- و همین دبی همین چند هفته پیش. پر از دیدارهای شیرین . پر از روزهای دلشوره  و استرس مثل همین شروع مدرسه دخترکم . پر از کار و نوشتن و نوشتن! پر از شک و دلهره و تردید در راهی که برگزیده ایم.  اساسا من همیشه مردد هستم و این چیز تازه ای نیست و شاید هر کس دیگر هم بجای من بود همین احساس و افکار رو داشت. شایدهم این شک و تردیدها لازمه کار آکادمیک است که مجبورت میکند بیشتر کار کنی !! نمیدانم ..... اگرچه که سالی خوب داشتیم و خدا رو صد هزار مرتبه شکر برای سلامتی وهمه نعمتهایی که به ما اعطا کرده ولی شخصا  ته دلم  از خودم راضی نیستم و فکر میکنم یک جورهایی دارم روزهام رو تلف میکنم.  هنوز پر از شک وتردید هستم از راهی که درپیش گرفته ام وهمش خودم رو سرزنش میکنم که چرا اینقدر بی انگیزه و دلتنگ از خودم هستم . ولی تصمیم سال نو من اینه که به خودم بیام و بقول حافظ "دست به کاری زنم که غصه سر آید!!"  باید حرکت کنم .باید شهامتی تازه پیدا کنم . باید کلی بخوانم و بخوانم و بخوانم...  چقدر خوبه که وقتی به روزهای گذشته وسالهای رفته نگاه میکنیم  حسرتی نداشته باشیم. باید اونقدر از خودم راضی باشم  که حسرت روزهای رفته وکارهای انجام نداده ام را نداشته باشم و  بتونم ته دلم با افتخار بگم I did it my way !! هنوز راهی طولانی تا آنجا مانده....فقط میتونیم از خدا بخواهیم که:  ما بدان مقصد عالی نخواهیم رسید هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند !!!

   + Passenger - ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

یک تقدیمی با ارزش

این نوشته از یکی از ایمیلهایی بود که از یکی از دوستانم اخیرا دریافت کرده ام. نوشته ای زیبا و قابل تامل است:

خیراً کتابی با عنوان "اقتدار گرائی ایرانی در عهد قاجار" با قلم زیبای استاد برجسته علوم سیاسی ایران؛ دکتر محمود سریع القلم به بازار نشر عرضه شده است.
آنچه که مرا بیش از موضوع و متن کتاب تحت تاثیر قرار داد، صفحه تقدیمی است که نویسنده در ابتدای کتاب خود آورده و از دیدگاه من، در نوع خود  کم نظیر است. 
در متن ذیل که مطالب همان صفحه است، تعمق کنید و درد امروز جامعه ایرانی را بشناسید و اگر چنانچه دغدغه اعتلای ایران را دارید، در تربیت نسل فردا بر این اساس بکوشید:

 تقدیم به ایرانیان زیر ده سال، که در آینده
-         برای کسب ثروت، به نهاد دولت نزدیک نخواهند شد؛
-         برای افزایش قدرت کشور، ثروت تولید خواهند کرد؛
-         ظرفیت نقدپذیری و اصلاح تدریجی را در خود پدید خواهند آورد؛
-         از فرهنگ واکنش های سریع به خویشتن داری، ارتقاء فرهنگی پیدا خواهند کرد؛
-         از فرهنگ شفاهی و غیر دقیق به فرهنگ مسئولانه مکتوب، انتقال تمدنی پیدا خواهند نمود؛
-         از رفتارها و کارهای کوتاه مدت به گستره دراز مدت، رشد فکری پیدا خواهند کرد؛
-         تضعیف، تخریب و انتقام را از فرهنگ سیاسی خود حذف خواهند نمود؛
-         به رشد فکری و استقلال فکری از طریق مطالعه حداقل دو ساعت در روز روی خواهند آورد؛
-         برای ایرانیان دیگر از رانندگی گرفته تا کسب قدرت، حقوق قائل خواهند شد؛
-         از رشد و موفقیت دیگران به طور واقعی خوشحال شده و درس خواهند آموخت؛
-         غرور بی جا، حسادت و ناجوانمردی را به سکوت، احترام و گذشت تبدیل خواهند کرد؛
-         دروغ گوئی و وارونه جلوه دادن واقعیت ها را از نظام معاشرتی خود با دیگران حذف خواهند نمود؛
-         برای کسب قدرت،به اصل رقابت و فرصت برای دیگران اعتقاد خواهند داشت؛
- و پس از رسیدن به قدرت، فقط دوره محدودی، صرفاً برای تحقق کارهای بزرگ، در قدرت خواهند ماند"



   + Passenger - ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

 

یک فیلم جالب دیشب دیدم بنام At First Sight که داستان یک مرد جوان نابینایی  بود که از سن سه سالگی نابینا بود وبوسیله یک عمل جراحی بینایی بهش برمیگرده ولی دچار mental blindness میشه و بعد از یک مدت دوباره بخاطر رتینایتیس پیگمانتوزا نابینا میشه . از دید یک اپتومتریست خیلی فیلم جالبی برای من بود . بخصوص اینکه خیلی زندگی شادتر و مستقلی قبل از بینا شدن داشت.

---

No Comment

همینطور که از اسم این صفحه مشخصه -من نوشته های این صفحه رو فقط برای خودم و بعنوان ثبت خاطرات مینویسم. امروز همینطوری به اون مرورگر پایین صفحه نگاه کردم و خیلی تعجب کردم وقتی نشون میداد روز قبل 115 نفر از صفحه ام بازدید کرده اند  و جالبتر اینکه حتی یک نظر هم گذاشته نشده !! بعد به جزییات که نگاه میکنی میبینی بیشتر بازدید کننده ها دنبال یک جمله یا شعر ویا حتی اسم یک مکانی بوده اند که به این صفحه رسیده اند. میدونم کلی از خواننده ها به خواننده خاموش معروف هستند واون 3-4 دوست عزیزم هم که نظری میگذارند از نهایت لطف ومحبتشون هست ولی نکته جالب و عجیب اینه که میبینم وب بلاگهایی که فقط اتفاقات روزانه شان رومینویسند و به اصطلاح شاید کلی هم خاله زنکی هستند( البته بعضی هاشون) برای هر نوشته الکیشون کلی کامنت و نظر دریافت میکنند.شاید این آمار به نویسنده های ایران بتونه کمک کنه که بدونند خواننده های ایرانی بیشتر به چه نوع نوشته هایی علاقه دارند !!!!! 

   + Passenger - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

کریسمس مبارک

"I will honor Christmas in my heart, and try to keep it all the year." - Charles Dickens

امشب شب عید و تولد حضرت مسیح است.شب از نیمه گذشته ولی من همچنان نشسته ام و دارم به دعاهای کریسمس یا بعبارت دقیق تر Midnight Mass from St.George'sCathedralSouthwark که ازBBC بطور زنده داره پخش میشه گوش میکنم و ازاین نواهای آسمانی لذت میبرم. دارم فکر میکنم آرزوی کریسمسی چی بکنم و از خدای مهربان دراین شب عزیز چه درخواستی بکنم ؟ ولی چون ذاتا خجالت میکشم درخواست های مادی و زمینیم را از خدا بکنم  و معتقدم تمام زندگی ما و داشته هاو نداشته های ما هدیه خداوند است -فقط دعای سلامتی و بهروزی خانواده ام و دوستانم را میکنم و امید روزهایی با شادی وسلامتی و صلح برای همه !!

ته دلم غمگینم که این کریسمس هم داره تموم میشه و باید یکسال دیگه منتظر یک کریسمس دیگه باشیم. حقیقتش من عاشق نوامبر و دسامبر با روزهای کوتاه و شبهای تاریکشون هستم اونهم فقط برای تمام مراسم کریسمس با اینکه هیچ ربطی هم به ما ندارد ولی این چراغهای رنگی و تزینات خانه ها و شور و شوق مردم و سرودهای مذهبی این دوره رو دوست دارم! یکجایی این جمله از چارلز دیکنز رو خونده بودم که: "چه میشد اگر کریسمس همانطور که باید همه طول سال دوام میآورد. چه میشد اگر روح کریسمس میتوانست هر روز سال در درون قلبهامان زندگی کند."

 

 کریسمستان مبارک ! و خداوند ما را در پناه خود حفظ کند - خداوند همه ما را در پناه خود حفظ کند. 

این آهنگ هم خیلی جالبه !

   + Passenger - ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠