FAAO

Feeling so bad when you don't know the answer for the main question, but never mind, Lesson learnt. I am FAAO!

 

   + Passenger - ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ آبان ۱۳۸٩

سان فرانسیسکو

چند روزی سان فرانسیسکو بودم برای کنفرانس سالیانه اپتومتری آمریکا و امتحان فلوشیپ این انجمن . استاد قدیمیم هم برای یک جایزه خیلی معتبر انتخاب شده بود و سخنرانی کرد اون هم عمدتا براساس کارها و مقالات دوره  PhD من که بسی باعث خوشحالی است.  آخرین باری هم که آمریکا بودم سان فرانسیسکو بود اون هم با باران وقتی ٢٠ هفته باردار بودم ( تاریخشو دقیق یادمه چون استاد استادم شرط بست که دقیقا میتونه از روی شکل شکمم بگه که چند هفته باردارم و اینکه کاملا درست حدس زد و خیال منو راحت کرد که اندازه ٢٠ هفته هستم !) خلاصه اینکه کنفرانس خوبی بود.  هوا هم ملایم و آفتابی.  کلی هم دلم برای فندق کوچولوی خوشمزه ام و بابای فندق عزیزم تنگ شده بود.

ایندفعه با یک دید دیگه  به آمریکا نگاه کردم . تعداد خیلی زیاد بی خانمان و خیابان خواب در این شهر زیبا و ثروتمند آمریکا خیلی قابل توجه است. تعداد خیلی زیاد استارباکس هم جالب توجه است .  تبلیغهای  خیلی زیاد تلویزیون بخصوص که نزدیک روز شکر گذاری هم بود @ برخورد فروشنده در فروشگاه میسی و اینکه بر اساس حق کمیشن حقوق میگیرند @ اعتصاب و تظاهرات یک سری کارمندان هتل هیلتون در رابطه با حقوق کم و کار زیاد در شب ورودم به هتل  @ هتل و کنفرانسی که برای هر چیزی باید جداگانه پول بپردازی مثل صبحانه - نهار و... در مقایسه با اروپا چهره غیردوستانه تری از ایالات متحده در مقابل چشمم گذاشت.  این امنیت درمانی و کاری که در اروپا و انگلیس هست حالا فرض کنیم در بالاترین حد نباشد ولی حداقل آرامش روانی به همراه می آورد.

 روز آخر قبل از پروازم چند ساعت وقت داشتم. منم سوار یکی از این اتوبوسهای کابلی معروف سان فرانسیسکو شدم و رفتم لب دریا نزدیک جزیره الکاتراز و جایی که محل صید خرچنگ هست و اتفاقا فصل صید خرچنگ هم از دو روز قبل شروع شده بود و بنابراین کلی تو بازار ماهی و خرچنگ گشتم . ایندفعه دوست داشتم از مزارع انگور و محلهای تولید شراب بازدید کنم  و همچنین برکلی و دانشگاه معروفش که فرصت نشد.شاید وقتی دیگر ...

 

   + Passenger - ٧:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٩

 

 حکایت ماجراى نحوى و کشتیبان‏

آن یکی نحوی به کشتی در نشست
رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا
گفت نیم عمر تو شد در فنا
دل‌شکسته گشت کشتیبان ز تاب
لیک آن دم کرد خامش از جواب
باد کشتی را به گردابی فکند
گفت کشتیبان بدان نحوی بلند
هیچ دانی آشنا کردن بگو
گفت نی ای خوش‌جواب خوب‌رو
گفت کل عمرت ای نحوی فناست
زانک کشتی غرق این گردابهاست
محو می‌باید نه نحو اینجا بدان
گر تو محوی بی‌خطر در آب ران
آب دریا مرده را بر سر نهد
ور بود زنده ز دریا کی رهد
چون بمردی تو ز اوصاف بشر
بحر اسرارت نهد بر فرق سر
ای که خلقان را تو خر می‌خوانده‌ای
این زمان چون خر برین یخ مانده‌ای
گر تو علامه زمانی در جهان
نک فنای این جهان بین وین زمان
مرد نحوی را از آن در دوختیم
تا شما را نحو محو آموختیم
فقه فقه و نحو نحو و صرف صرف
در کم آمد یابی ای یار شگرف
آن سبوی آب دانشهای ماست
وان خلیفه دجله‌ی علم خداست
ما سبوها پر به دجله می‌بریم
گرنه خر دانیم خود را ما خریم
باری اعرابی بدان معذور بود
کو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله با خبر بودی چو ما
او نبردی آن سبو را جا بجا
بلک از دجله چو واقف آمدی
آن سبو را بر سر سنگی زدی

   + Passenger - ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩

بس که فرصت ها رو کشتم ....!!!!

"برا قفل هایی که بسته است ... یه کلید مونده تو مشتم 

 به جنون رسیده کارم  بس که فرصت ها رو کشتم 

 بازی نور و صدا نیست :     ..... زندگی ......  :   یه سرنوشته

یکی پیدا یکی پنهون :    مثل آدم و فرشته

بین موندن و نموندن ...     سهم آدم ها زمین شد...  ما اسیر انتخابیم ..."

" امروز همینطوری این شعر رو شنیدم و کلی به فکر فرو بردم وقتی میگه "بس که فرصت ها رو کشتم" . اگرچه اونقدر هم منفی فکر نمی کنم که تو ذهنم نباشه که "زندگی منشوری است در حرکت دوار..." ولی حس از دست دادن لحظه ها و به بطالت گذراندن عمر بسی سخت و غیر قابل درک است وقتی همه امکانات رو داری. خلاصه که دعا کنیم و تلاش کنیم که از وقتمان حداکثر استفاده را ببریم و افسوس فرصتهای از دست رفته رو نداشته باشیم .

این قسمت "بین موندن و نموندن" هم خیلی حال این روزهای چند هفته گذشته ما بود. اگرچه که ما هم نهایتا انتخابمان را کردیم ولی تصمیم سختی بود و هست و هنوز هم کمی تلخی طعم این انتخاب رو احساس می کنم ولی  آینده نشان خواهد داد که آیا انتخاب درستی بوده یا نه؟ و این انتخاب بار مسولیت سنگینی که بر دوشمان هست را سنگین تر کرده است.  ما اسیر انتخابیم !!!

   + Passenger - ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

Everywhere I go

Everyone I know,
Everyone I know is calling on the telephone,
“Are you ok, are you alright,
‘cos you’re never at home?”
Well I couldn’t be better,
I found my way,

Everywhere I go,
Everywhere I go I see the shadow of a light,
It shines on me, it shines on me from another time;

So many dark days, and lonely nights,
Until she found the way, to change my life;...

, Moonfleet , from Chris de Burgh new album

   + Passenger - ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳ آبان ۱۳۸٩