Wars shapes lives!!!!!!

میدونی چی دردناکه؟ اینکه در حال سرچ کردن یک مقاله جدید می بینی از تکنیک مورد علاقه ات و با هیجان میری بخونیش ولی میفهمی اون مقاله از کشور خودت و از بیمارانی هست که گاز خردل سالها پیش روشون اثر کرده. چهره مصدومین با گاز خردل در جنگ عراق علیه ایران به ذهنت میاد و بعد با خودت فکر می کنی حالا چاپ این مقاله در زندگی این جانبازان چه تاثیری میگذارد؟ چقدر سخته وقتی به بیماران نمی توانی کمک کنی . به یاد "از کرخه تا راین" میافتی. اینجا نزدیک منزل ما موزه جنگ هست و در در ورودی موزه نوشته اند: "Wars shapes lives" و واقعا هم درست است . من اصلا از این موزه با ساختمان عجیب و زیبایش خوشم نمیاید چون حس بدی مثل ترس در وجودم زنده می کند. تمام خاطرات دوران کودکی نسل ما با جنگ آمیخته شده است. حتی خواندن مقالات علمی از جانبازان دوران جنگ این حس نفرت از جنگ را زنده می کند.  

   + Passenger - ٢:٤٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست....

این ایمیل زیبا را از یکی از دوستانم دریافت کرده ام. گفتم اینجا به رسم یادگاری بزارمش:

"

پرسیدم.... ،

چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 با کمی مکث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیکه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

کوچک باش و عاشق ... که عشق ، خود میداند آئین بزرگ کردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فکر میکردم که نفسی تازه کرد وادامه داد ... 



هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی کردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

آهو میداند که باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، که میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست که با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن کنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

که چین از چروک پیشانیش باز کرد و با نگاهی به من اضافه کرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی ، یا دریای بیکران ،

زلال که باشی ، آسمان در تو پیداست"

 

 

   + Passenger - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

 

امروز دلم گرفته بود و دوست داشتم کلی گریه کنم با یک سردرد بد. چرا؟ چون موقع رانندگی یک کبوتر نازنین رو زیر گرفتم. هنوز جلوی چشمامه پرهای کبوتر که از اینه عقب دیدم و صدای سرش که زیر لاستیک ماشین آمد. هرچی یواش کردم این کبوتر احمق از وسط جاده بلند نشد. و تازه وقتی یک کم راهمو کج کردم تا حداقل زیر ماشین قرار بگیره باز دوید و رفت طرف لاستیک. !!!!!!!!!!!! همسر جان میگه صدقه بدم و مامان میگند خون خوبه و معلمم هم میگه تقصیر تو نبود میگه تازه وسط جاده یک کبوتر دیگه هم کشته شده بود که من ندیدم و احتمالا برای همین این کبوتر بلند نشده. ولی هیچ کدوم از این حرفها این حس بد رو از دلم خارج نمی کنه که من زندگی رو از یک موجود زنده گرفتم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   + Passenger - ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩

کاردیف

  بنویسم که خوشبختانه خوابم تعبیر نشد و سخنرانیم خوب پیش رفت. و کلی هم با استقبال مواجه شد.  چقدر هم از این دانشکده زیبا  با امکانات عالیش و  کلی آثار هنری و عکسهای زیبا لذت بردم.  این دپارتمان یا صحیحتر مدرسه school()بسی باعث افتخار اپتومتری است.

توی راه برگشت داشتم فکر می کردم به این مطلب که جایی خونده بودم برای موفق شدن باید خودتو خارج از منطقه ارامشت قرار بدی(Out of comfort zone ) و واقعا هم درست هست بخصوص وقتی یک خارجی هستی! قبلا درباره این موضوع نوشته بودم   بقیشو بعدا مینویسم اگه فرصتی بشه ......

   + Passenger - ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۱ خرداد ۱۳۸٩

Laureates

wow, زندگینامه افراد این لیست  رو که میخونی بیشتر حس می کنی که چقدر باید بیشتر کار کنی  و حس می کنی چقدر تو هم دوست داری یک روز بتونی یک پروفسور معروف بشی. از همه معروف تر تو این لیست این خانم مهربان هم رشته ای من است  که قرار بود یک زمانی من تو دپارتمانشون دوره دکترا بخونم و اون زمان راهنمایی و کمکم کردند . و از همه جالب تر این خانم هستند که در ٣٨ سالگی پروفسور شدند. و از همه مهمتر اینکه همه این خانمهای خیلی موفق آسیایی و مسلمان هستند. Such a great achievements !

این برنامه مشابه و زندگینامه زنان موفق هم که بوسیله L'Oreal و یونسکو سالانه برگزار میشود بسیار مورد علاقه من هست.

 

   + Passenger - ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩

32 سالگی مبارک ....

و  چقدر خوبه آدم روز تولدش مامان عزیزش و بقیه عزیزانش  کنارش باشند و صبح که بیدار شه براش آهنگ تولد تولد رو بخونند.٣٢ سال پیش یک روز گرم خرداد وسط ظهری من به دنیا اومدم. اونم تازه وقتی مامان خوبم سر جلسه امتحان شیمی بوده و از دبیرستان به بیمارستان آوردنشون و کسی انتظار تولدم رو نمی کشیده  چون دو ماه زودتر به دنیا امدم. و امروز ١۶ خرداد اینجا یک روز ابری بارانی با هوای بسی ملایم هست. ٣٢ سالگی مبارک ..... ( وای چقدر سخته بگی ٣٢ سالت هست من دوست دارم همیشه ٢٨ ساله بمونم !!!!)

P.S. و خیلی تشکر از این همه دوست عزیز و مهربون که با ایمیل و فیسبوک و تلفن تولدم رو تبریک گفتند. اگرچه همیشه برای خودم فکر می کنم تولد تبریک گفتن نداره. اون روزی که یک کار مهم و اثرگذار انجام بدی ارزش تبریک گفتن داره.

   + Passenger - ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩

'I am strong, I am invincible, I am woman. ...

١- اینقدر دوست دارم خونه ای مثل خونه های show house داشته باشم. بدون هیچ وسیله اضافی و با حداقل وسایل. اینقدر از این کمدهای پر از لباس و وسیله بدم میاد. و باز هم هر وقت پامو بزارم توی یک فروشگاه یک لباس و وسیله ای میخرم. عجب بیماری است این عاشق لباس بودن و خرید کردن !!!!! خلاصه که تصمیم گرفته ام هیچ چیزی حتی یک سر سوزن هم نخرم ( البته بجز یک ملافه شاد و روشن برای پتوی روی تختم) !

٢- و اینکه دیشب یک عطر خوشبو  کادوی تولد گرفتم از همسر جان و کلی کادوی نقدی و غیر نقدی از مامان جان. شب هم رفتیم سینما دو نفری بعد از مدتها ولی فیلمی که میخواستیم سیانسش تموم شده بود و مجبور شدیم sex & the city رو ببینیم که نسبتا جالب بود ولی نه خیلی ولی نکته جالب اینکه تو کل سالن سینما ١٠ نفر مرد هم نبود. موسیقی متن فیلم قشنگ بود بخصوص این آهنگ 'I am strong, I am invincible, I am woman. ...  امروز هم از صبح با مامان رفتیم بیرون به مناسبت روز مادر و  کلی به قول انگلیسیها پامپرینگ داشتیم از مانیکور کردن ناخنها تا ماساز صورت و بعد هم کرمهای مورد علاقه مامانو بعنوان روز مادر خریدم.   بعد هم عصری همگی شام بیرون رفتیم . تازه  یک کیک خوشمزه از M&S خریدم به مناسبت تولدم (چقدر آدم از خود متشکر باشد). خلاصه کلی خودمو تحویل گرفتم و روز خوبی بود.

 

   + Passenger - ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٩

کابوس درس و کار ...

هنوزم بعضی وقتها خواب کنکور و امتحان می بینم غالبا هم همراه با استرس و کابوس مانند هست. ولی دیشب برای اولین بار یک خواب خیلی جالب دیدم. چون هفته دیگه یک دانشگاه دعوت شدم تا یک سخنرانی یک ساعته بکنم و هنوز هم آماده نشدم دیشب فکر کنم این خواب رو دیدم. خواب می دیدم دارم میرم اونجا و اول تصمیم گرفته بودم رانندگی کنم ولی وسطهای راه به ذهنم رسید امن نیست خودم رانندگی کنم بعد برگشتم تا با قطار برم ولی وقتی به شهر مورد نظر رسیدم و سخنرانیم شروع شد یادم افتاد لبتابم رو یادم رفته و اسلایدهام عوض شده بودند. خلاصه اینقدر سخنرانیم بد و بی ربط بود که همه پروفسورهای اونجا فکر کردند مسخره اشون کردم و همه جلسه رو ترک کردند. هرچی درخواست کردم یک نفر کامپیوترش رو بهم بده هیچکس قبول نکرد. خلاصه داشتم میرفتم بیرون دیدم یکی از حضار رفته از روی پابمد  صحت مقالاتم رو برسی کنه و داشنتد فکر می کردند فردی با این همه مقاله باید مشکل روحی و روانی داشته باشه که اینطوری سخنرانی کرده. خلاصه خیلی خواب عجیب و خنده داری بود ...

پ.ن : دیدید خوابم تعبیر شد !!!!

   + Passenger - ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٤ خرداد ۱۳۸٩

Don't seek, don't search, don't ask, don't knock, don't demand - relax.

اینقدر کار عقب مانده و ددلاین های مختلف دارم که از همین حالا اگه بشینم ٢۴ ساعته کار کنم و بنویسم و بخونم حداقل یک ماه طول میکشه که یک کم کارام منظم بشه. ولی یک شبانه روز که ٢۴ ساعت بیشتر نیست و من هم که نمی تونم بیشتر از حداکثر ١٠ ساعت کار کنم. برای همین خیلی با آرامش کار می کنم و همه چیز رو به خدا سپردم. حالا وسط این همه کار و استرس و ددلاین@ فکر می کنم کاشکی چند تا کتاب خوب فارسی داشتم و شب می نشستم میخوندمشون همراه با یک چای داغ نبات  ارل گری !!!!

... that if you relax, it comes. Don't seek, don't search, don't ask, don't knock, don't demand - relax. If you relax, it is there. If you relax, God shows you the way.

   + Passenger - ۳:۳٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩

From BCLA

- دلم برای جوجه طلا تنگ شده حسابی . هی مجسم می کنم  بغلش کنم و بوش کنم و فشارش بدم حسابی. یادم باشه دفعه دیگه هر جا رفتم یکی از پتوها و لباسهاشو با خودم بیارم تا حداقل بوشو داشته باشم.

- چقدر حس خوبی بهت دست میده که بری یک کنفرانس نسبتا بزرگ و بدون اینکه اسمتو ازت بپرسند کارتتو بهت بدند. این نشون میده کم کم دارند میشناسنت.

- الان همه دارند میرند مهمونی شام کنفرانس و من دارم به خانمهایی نگاه می کنم که بعضی هاشون اینقدر لباسهای شب عجیب و غریبی دارند که فکر می کنی چطور این لباس رو پوشیدند. منم حس مهمونی رفتن نداشتم و بلیتشو نخریدم. حالا فکر می کنم کاشکی منم میرفتم. اگرچه تجربه سالهای قبل نشون داده که خیلی مهمانی الکی هست و فقط پول هدر دادن هست.

- اینقدر این ماه سفر رفتم که دلم برای خانه  تنگ شده.

- منم برم سخنرانی فردامو تمرین کنم.....

P.S:سخنرانیم با اینکه موضوعش کمی غیر معمول بوذ خوب پیش رفت و کلی هم ازم سوال کردند. تازه استاد قدیمیم اینقدر خوشش آمده بود که دعوتم کرد همین سخنرانی رو در گروهشون در استرالیا انجام بدم. خدا رو شکر ...

   + Passenger - ۸:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩

روزانه ها

- این روزها که همگی به کامپیوتر و تایپ کردن عادت کردیم گاهی نوشتن با قلم روی کاغذ چه لذت بخش است !!

- بعضی وقتها آدم دلش میگیره بدجوری  اونم بدون هیچ بهانه ای  ....

- دیدن کسانی مثل این آقای پروفسور ایرانی که در ایران تحصیلات اولیه شون رو انجام دادند و بعد در عرض ١٠-١۵ سال به مقام پروفسوری رسیده اند کلی جالب و امیددهنده هست. 

- و این هم یک مقاله جالب که به خانمها توصیه کرده برای ارتقای شغلی در محل کار یک آرایش ملایم داشته باشند با کفش پاشنه بلند  !!!

- اینقدر به حضور مامانم عادت کرده ام که وقتی فکر میکنم دو هفته دیگه میخواند برگردند دلم میگیره!

- یکی از این دستگاهها خریدم ببینم میشه یک کم خوش اندام بشم. دچار افسردگی  میشی از بس داستانهای موفقیت آمیز کسایی رو میخونی که ٢٠-٣٠ کیلو وزنشون رو کم کردند و تو نمیتونی ۴-۵ کیلو لاغر بشی.مساله اینه که من زیاد هم غذا نمیخورم و فقط نیاز به ورزش دارم که اونم عصرها که میرسم خونه اونقدر خسته ام که اصلا انرزی باقی نمیمونه برای ورزش کردن. ببینیم روزی ٢٠٠-٣٠٠ تا دراز نشست کردن موثر میشه !

- و از دخترک قند عسل هم اینکه اینقدر مهربان هست که هر روز بیشتر عاشقش میشی.

 

 

   + Passenger - ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩