از کورک

- توی این هوای سرد و برفی کورک در چند متری هتل یک کتاب فروشی سنتی قدیمی و بزرگ پیدا کردم. از اونهایی که این روزها کم پیدا میشند با انواع و اقسام کتابهای مختلف و قفسه بندی شده تا سقف. با یک دختر کتاب فروش مهربون ایرلندی که کلی از لباسهای خوش رنگش روحیه آدم شاد میشه. خلاصه اینکه اول صبحی یک ساعتی تو کتابها چرخیدم و یک کتاب آثار نقاشی ون گوگ را برای یک آشنا در ایران خریدم. ( داستان این یک آشنا جالب هست و من حتی اسمشون رو هم بلد نیستم..... یک بوتیک لباس و کفشهای مثلا ایتالیایی در مشهد هست که من گاهی اوقات ازش یک چیزی خرید می کنم یک طرف این مغازه تابلوهای نقاشی هست و دو تا آقای مسن ترک صاحب این فروشگاه قدیمی هستند. چند سال پیش که ایران بودم یک روز با مامان رفتیم کیف بخریم که مامان پرسید این تابلوهای نقاشی فروشی هست و صاحب فروشگاه هم گفتند نه - اینها آثار نقاشی خودم هست و در استانبول نمایشگاه داشتم و ... خلاصه آقای فروشنده به من یک  گردنبند و دستبند از اون سنگهای آبی چشم زخم ترکیه رو هدیه داد و سفارش کرد همیشه اینها همراهم باشد و اینکه اگه یادش افتادم براش یک کتاب نقاشی در سفر بعدیم بیارم و منم همیشه فراموش می کردم که این دفعه به یاد بودم و این کتاب رو خریدم - حالا ببینم اون آقا اصلا منو به یاد میاره !!)  خلاصه اینکه این کتاب فروشی جالب و قدیمی چند ساعت از وقتم رو پر کرد.

-تو این هوای سرد یک دو ساعتی تنها مسافر اتوبوس توریستی شهر بودم و همه جا رو از بالا دیدم و اینقدر سرد بود که حس پیاده شدن و حتی بازدید از زندان زنان که خانم راننده اتوبوس خیلی سفارش کرد هم نبود.

- فردا سخنرانی دارم و فقط دو سخنران دیگه هم دو تا پروفسور از ایرلند هستند ( منم مثلا پروفسور هستم چون بجای استادم آمده ام !!!) و حضار هم والدین بچه هایی هستند که دیابت دارند و برای همین من یک کم استرس دارم چون تا حالا برای مردم سخنرانی نکرده ام و خودش هنری میخواد که بتونی مفاهیم علمی و تحقیقاتی رو به زبان ساده و جذاب بیان کنی  ! ولی خوب این تجربه خوبی خواهد بود !!

-دیشب توی فرودگاه برای اولین بار بجای اینکه گذرنامه ام رو چک کنند مامور چک گذرنامه که یک آقای پیر بود با لهجه ایرلندی غلیظش فقط درباره دیابت و طریقه کنترل و پیشگیری آن سوال می کرد و من حس می کردم در توضیح دادن مطالب به زبان ساده مشکل دارم !

- نکته جالب اینکه کورک در قدیم از ١۴ جزیره تشکیل شده بوده و تمام خیابانهای فعلی روی کانالهای آب ایجاد شده و زیر بیشتر خیابانها هنوز رودخانه جریان دارد. و حالا بجای ١۴ جزیره به یک جزیره با ٣٠ پل تبدیل شده است.  یعنی در گذشته مثل ونیز بوده . بنابراین قبل از اینکه کانالهای ونیز به خیابان تبدیل شود باید یک سفری به آنجا بکنیم.

- این تصاویر زلزله زاپن چقدر وحشتناک هست و چقدر ضعف ما انسانها در مقابله با طبیعت را نشان می دهد.

- هورا- عید داره میاد و ما به مرحله ساعت شماری نزدیک شده ایم - لحظه دیدار نزدیک است ....

 

   + Passenger - ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

 

انتخاب با توست 

به دنیا پا نهاده ای 

درست مانند :

کتابی باز ساده و نانوشته

باید  سرنوشت خود را رقم بزنی 

خود و نه دیگری 

چه کسی می تواند چنین کند ؟

چگونه ؟

چرا ؟

به دنیا آمده ای 

همچون یک بذر زاده شده ای  

می توانی همان بذر بمانی و بمیری 

اما می توانی گل باشی و بشکفی 

میتوانی

درخت باشی و ببالی 

"اوشو"

   + Passenger - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٩

زنی را میشناسم من..

اصولا من خیلی به فمینیست بودن و روز زن و این حرفها معتقد نیستم. یعنی فکر می کنم اصلا نباید تفاوتی بین زن و مرد باشه تا اصلا نیاز باشه این مباحث مطرح و بحث بشه !! ولی فکر کردم به مناسبت روز زن هم شده  این شعر زن خانم سیمین بهبهانی را که  خیلی زیباست اینجا بنویسم  و این ویدئو کلیپ هم بی ربط نیست و زیباست:

"زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
 زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست؟ زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد  چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید  به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی  لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی  نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر
 زنی را می شناسم من  که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند  که این است بازی تقدیر
 زنی با فقر می سازد
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
 زنی واریس پایش را
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی! زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
 زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن  که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در  چه تاریک است این خانه!
زنی شرمنده از کودک  کنار سفره ی خالی  که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی
 زنی را می شناسم من  که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه  که او نازای پردرد است!
 زنی را می شناسم من  که نای رفتنش رفته  قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش  زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من  که با شیطان نفس خود  هزاران بار جنگیده  و چون فاتح شده آخر  به بدنامی بد کاران  تمسخر وار خندیده!
 زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
 زنی در کار چون مرد است  به دستش تاول درد است  ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر  جنینی در شکم دارد
 زنی در بستر مرگ است
زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟
نمی دانم، نمی دانم
زنی را  میشناسم من.. "
-------
راستی یادم آمد که چند وقت پیش از طریق این ایمیلهای فورواردی یک نامه زیبا دریافت کرده بودم که ظاهرا نویسنده اش خانم شیرین عبادی هست. حالا تا چه حد این مطلب درست باشه - ولی نامه جالبی هست. یک قسمتهایش رو اینجا بزارم:
"از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان ، من یک فمینیست هستم. اولین بارجرقه های  فمینیسم  من  در سن کودکی زده شد ...ذهن من هنوز پنج ساله است، نمی فهمد چرا به عنوان یک دختر ناقص و نیمه است؛ نمی فهمد چرا همه برایش دنبال شوهر می گردند فکر می کنند که بدون مرد کامل نیست......  ذهن من هنوز پنج ساله است. این ذهن پنج ساله دو برابر پسر های هم دوره اش زحمت کشید تا دانشگاه برود ، آنها خرخون لقبش دادند. این ذهن پنج ساله بین همه ی دانشجوهای ورودی اش شاگرد اول شد تهمت زدند که  معلوم نیست با کدام استاد روی هم ریخته است. بعدها مجبور شد هر  تشخیص را دو بار تکرار کند برای آنکه چون زن بود حرفش نصف یک مرد ارزش داشت. مجبور شد  از زبان یک پزشک همکار( که زن بود )بشنود که ” پیش دکتر زن نرو، زن ها همه بی سوادن” و هیچ نگوید و دم نزند.مجبور شد دو برابر تلاش کند تا نامش نصف اعتباری که باید را بیابد. مجبور شد دو برابر مردها خوب رانندگی کند تا مبادا تصادف کند و این جمله را بشنود که ” زن ها دست به فرمون ندارند”.مجبور شد دو برابر مردهای دور و برش کار کند و دو برابر آنها موفق شود و دو برابر آنها پول در بیاورد و آخر هم ” زن بی سر پرست” نامیده شود. از همه ی اینها گذشته ،نگارنده زن خوشبختی محسوب می شود. در خانواده ای  مرفه و غیر مذهبی بدنیا آمده ،  امکان تحصیل  و امکان فرار از آن چهارچوب های غیر منصفانه و زشت را داشته است . او هرگز کتک نخورده و نفقه نخواسته و حضانت طفلی را از دست نداده است.  با این همه زخمی  وخسته است.  خسته است از اینکه از زبان مردهای بی خاصیت و احمقی که نصف ضریب هوشی او را ندارند  شنیده است که زن ها منطق ندارند، زن ها طنز ندارند، زن ها دست به فرمان ندارند.  خسته است از جامعه ای که اگر زنی مورد تجاوز قرار بگیرد زن را مورد خطاب قرار می دهد که چرا حجابت کامل نبود  و مقصر می شمارند که مرد را گناه انداخته و  از مرد نمی پرسد که چرا مثل یک حیوان رفتار کرده است. خسته است از جامعه ای که  اگر زنی مورد خیانت قرار گرفت به او توصیه می کند که صبوری کند و خانمی پیشه کند و بیشتر به مردش توجه کند، خسته است  از جامعه ای که سزای خیانت در آن برای مرد توجه بیشتر و برای زن سنگسار است. خسته است از جامعه ای که زنهایش  به کوتولگی خود افتخار می کنند و حاضرنیستند بهای قد کشیدن شان را بپردازند. بر او ببخشایید اوخسته است ازجامعه ای که حتی معنی فمینیست را نمی داند. -شیرین عبادی"

   + Passenger - ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

دلتنگ صدای اذان ....

از مناجات نامه خواجه عبدا... انصاری :

"الهی هر که ترا شناسد ؛ کار او باریک وهر که ترا نشناسد ؛ راه او تاریک .

 

 

الهی از پیش خطر و از پس راهم نیست ؛ دستم گیر که جز تو پناهم نیست .

 

الهی توانائی ده که در راه نیفتیم و بینائی ده که در چاه نیفتیم . "

--

یک آهنگ زیبا:

--

خسته ام- فکری و جسمی ! فکر کنم به چند روز خانه ماندن و خوابیدن نیاز دارم. زندگی می دود, باید نگهش داشت یا که دورش را کم کرد ! اصلا هیچ وقت من حس کار کردن در این روزهای نزدیک عید را ندارم !

---

 

-

 

--

 

   + Passenger - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

عطر سنبل - بوی کاج

It would be nice to write list of memorable smells to remind you in the future if  your taste does change. Here are the list of my favourite smells:

In the top place since I was a kid, I loved the smell of my mum & her perfume and even now, I love to open her closet and smell her cloths. In the second place, I love the smelll of my Baran. I love her smell and just love to sleep next to her and smell her.

Then I love the smell of rain and sea. I love the smell of Mashad in early mornings and love the smell of earth after rain.

What else, ..I love the smell of a lovely made mocha with lots of cinnamon in top of that.

I love the smell of baking.

I love the fresh the smell of pines in a snowy day.  I love smell of narcissus and lilics.

Ok, I can't remember anything more. Should complete it later !!!


   + Passenger - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٩