چگونه دیوانه شدم؟

   

         

یک روز از خواب عمیقی بیدار شدم و دیدم همه نقاب هایم را دزدیده اند – همان هفت نقابی که خودم ساخته بودم و در هفت زندگی ام بر چهره می گذاشتم . پس بی نقاب در کوچه ها دویدم و فریاد زدم : "دزد ، دزد ، دزدان نابکار" . مردان و زنان بر من خندیدند و جوانی که بر سر بامی ایستاده بود فریاد برآورد "این مرد دیوانه شده " سربرداشتم که او را ببینم ، خورشید برای نخستین بار چهره برهنه مرا بوسید و من از عشق خورشید مشتعل شدم و دیگر به نقاب هایم نیازی نداشتم و گویی در حالت خلسه فریاد زدم "رحمت ، رحمت بر دزدانی که نقاب های مرا ربودند."

چنین بود که من دیوانه شدم و از برکت دیوانگی هم به آزادی و هم به امنیت رسیدم. آزادی تنهایی و امنیت از فهمیده شدن ، زیرا کسانی که مارا میفهمند چیزی را در وجود ما به اسارت میگیرند . ولی مبادا که از این امنیت غره شوم ، حتی یک دزد هم در زندان از دزد دیگر در امان است!

                                                           خلیل جبران خلیل

   + Passenger - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩

از ارتفاعات راکی

در سفربسیار کوتاه  به کالگری به لطف میزبانان عزیزم- سفری دوباره به کوه های راکی و شهر زیبای بنف داشتم و البته این بار در زمستان زیبایی دیگری داشت ( دمای هوا برای ثبت هم شده بنویسم بین -٢۴ تا -٣٠ بود!). و مهمترین نکته اینکه موفق به بازدید از یک منطقه تاریخی  شدیم ( ساختمان بالای کوه که بصورت یک نقطه در این عکس دیده میشه !) و اینکه الان بدون شکستگی دست و پا  به منزل رسیده ام بسی خدا رو شکر می کنم.

   + Passenger - ۱:۱٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

روزانه ها

از اونجایی که اینجا به دفتر خاطرات من تبدیل شده برای ثبت یادگاری هم که شده بنویسم امروز بالاخره امتحان رانندگی رو قبول شدم و حالا یک گواهینامه انگلیسی دارم ! از همه جالب تر و هیجان انگیز تر اینکه  تا  ١۵ اشتباه جزیی  شانس قبول شدن هست ولی من هیچ اشتباه جزیی هم نداشتم و این حس خوبی بهم میده و حس تلخ رد شدنهای قبلیم رو از بین برد و بهمین دلیل هم گفتم " بالاخره" . ولی خیلی امتحان استرس زایی هست و من تمام مدت۴۵ -۵٠ دقیقه امتحان دستام میلرزید اگرچه امتحان گیرنده خیلی مهربان و خوب بود. تازه وقتی تموم شده بود اینقدر خوشحال بود و با هیجان به معلمم گفت که قبول شدم و بدون هیچ اشتباهی که کلی احساس خوبی در من ایجاد کرد. معلمم هم می گفت در طول ١٠-١۵ سال تجربه کاریش فقط ٢-٣ مورد داشته که بدون هیچ اشتباه جزیی قبول شدند!!

بهرحال این مرحله سختی برای من بود- چون هیچ تجربه رانندگی نداشتم. یادمه تابستان سال اول دانشگاه وقتی ١٨ سالم بود به اصرار مامان کلاس رانندگی رفتم و همون تابستون هم گواهینامه ام رو گرفتم البته اون زمان هم دفعه سوم - ولی سختی و قوانین رانندگی ایران و انگلیس قابل مقایسه نیست. ولی خوب هیچ وقت نه فرصت شد رانندگی کنم و نه نیازی بود. و بنابراین وقتی بعد از این همه سال دوباره شروع به یاد گرفتن کردم کلی برام جدید بود. خلاصه که این مرحله هم به لطف خدا تمام شد و من امشب میتونم با آرامش بخوابم. خدایا شکر هزاران بار بخاطر همه چیز !

----

بعضی وقتها حس می کنی هیچ وقت در کشور دیگه ای که هستی شهروند واقعی اون کشور نمیشی- بخصوص وقتی در یک روز ۴-۵ نفر مختلف ازت سوال می کنند کجایی هستی؟ ! حالا نه اینکه بد باشه ولی حس می کنی بقول معروف چقدر قیافه و یا لهجه تابلویی داری. بجز امتحان گیرنده ام که خوب طبیعی بود بپرسه از چه کشوری هستم بعد از امتحان چون هوا خیلی آفتابی و دلپذیر بود با باران تا کنار رودخانه رفتیم و پرنده ها رو غذا دادیم و بعد هم تا مرکز خرید کنار رودخانه رفتیم.  اول تو فروشگاه گپ موقع پرداخت دختری که اونجا کار می کرد  میپرسه اهل کجا هستید و منم میگم ایرانی بعد اون میگه حدس زدم چون رییس قبلیم در لندن که مرد بسیار خوبی بوده ایرانی بوده ! بعد وقتی باران سوار یکی از اون ماشینهای اسباب بازی هست و منم منتظر بودم یک آقایی با پسر کوچولوش میاند و منتظرند دور باران تموم بشه و اونها با ماشین بازی کنند . بعد از چند دقیقه آقاه بدون هیچ چیزی میگه اهل کجایید و منم موندم چی جوابش بدم !  چند لحظه نگاش کردم و میگم ایرانی به فارسی جواب میده " فارسی صحبت می کنید ؟" بعد میگه از ترکیه هست و ٨ ماهی در تهران بوده و اینجا هم چون کارگرهای فروشگاهش افغانی هستند فارسی یاد گرفته - منم میگم برای همین لهجتون افغانی هست !  و بعد هم در یک فروشگاه دیگه دو تا خانم میانسال انگلیسی میگند چه دختر زیبایی داری  و بعد میپرسند شما ایتالیایی هستید و دوباره من میگم نخیر ایرانی هستم ! بعد هم اونها سری تکون می دهند و میگند Beatiful !   حالا نکته عالیش اینه که در بیشتر موارد خاطره خوبی از ایرانیها در ذهن هست .

----

امشب یک برنامه زیبا  دیدیم بنام The Secret Caribbean . یک قسمت خیلی جالبش در مورد جزیره Montserrat بود که ١٢ سال پیش بعلت فوران آتشفشان کاملا دگرگون شده بود . تصاویری که از این جزیره قبل و بعد از آتشفشان نشان داده شد واقعا عجیب و حیرت انگیز بود.

 یک جزیره دیگه که خیلی زیبا بود بنام Harbor Island بود .خیلی دوست دارم به جزایر کاراییب مسافرت کنیم !

---

   + Passenger - ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٩

Trust, Promise, Relation & Heart

این جملات زیبا و جاودانه از ایمیلهای ارسالی دوستان هست.

 بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.

سوآمی ویوکاناندن
در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.


ویلیام شکسپیر
سه جمله برای کسب موفقیت:
الف) بیشتر از دیگران بدانید.
ب) بیشتر از دیگران کار کنید.
ج) کمتر انتظار داشته باشید.


آدولف هیتلر
اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.


آلن استرایک
در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید. 



تونی بلر
برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

توماس ادیسون
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.


آبراهام لینکلن
همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.

انشتین
اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.


چارلز
در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.
اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندازد ولی دردناک است.


مادر ترزا
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.

   + Passenger - ٥:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

 

میدونی چی بهت حس تلاش و کار بیشتر و  خوشحالی و شعف میده ؟ وقتی استاد سابقت برای این جایزه نامزدت میکنه و یک نامه نومینیشن فوق العاده برات میفرسته و استاد فعلیت هم برای جایزه محقق جوان این گروه. اونهم وقتی تازه یک خارجی هستی !! حالا برنده این جایزه ها هم نشوم خیلی مهم نیست (اگرچه راستشو بگم ته دلم ناراحت خواهم شد) !

دیگه چی ؟ وقتی اول صبحی به افیست یک نورولزیست روسی زنگ میزنه و میگه مقالاتتو خونده و میپرسه آیا امکان داره چند تا از مریضهاشو برای معاینه به انگلیس بفرسته ؟( اول فکر میکنی یک نفر داره شوخی میکنه و اذیتت میکنه مثل عموم که همیشه خودشو یک نفر دیگه معرفی میکنه و کلی سربه سرت میذاره !)-ولی جدی بود و بقول استادم اگه از میلیونرهای روسی هستند - چرا که نه ؟ حداقل میتونی خونه مورد علاقتو بخری ! ( حالا اینکه از کجا به وجود خانه مورد علاقه من پی برده عجیبه ! فکر کنم خانومش بهش گفته  !!!) ولی حس خوبیه کسی از یک کشور دیگه بخودش زحمت تلفن کردن رو میده و همین کلی برای من ارزش داره !

حالا باز نگید عجب آدم ندید و بدید و یا از خود متشکری هستم.  در مملکت غربت و محیط آکادمیک همین چیزهای کوچک کلی باعث شادی است و مشوق راه سخت و گاهی روزهای افسرده ای است ( پیرو پست قبلی) که پیش رو داریم و بقول همکار عزیزی "من و تو با همین مهرها و محبت ها زنده ایم، مخصوصاً من." !!

****

Just an update: Regards to second award , I recieved this email from my former supervisior a few days ago:

"Hi Mitra, I just received the attached letter from the ...  They have decided to award the 2012 F-Award to someone named M. I looked up "M" on PubMed and found that he has never published any papers, and has one paper 'in press' in CLAE.

 It is a cruel joke that the ... should give the F award to a person who has so far achieved very little, especially when compared with your outstanding CV and track record.  I just don't understand this, Mitra.  It must be all political, which is very sad. Anyway, I think I should keep nominating you every year."

What could I say? Hard to reply, just I was flattered & delighted.

Crossed fingers for the other award!

 

 

 

 

   + Passenger - ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٩

 

- امروز صبح در رادیو صحبت درباره  این بود که اینکه  بر خلاف باور قدیمی این روزها بزرگ کردن دختر از پسر بسی سخت تر است  و با نویسنده کتابی که اخیرا چاپ شده " چطوری یک دختر خوب پرورش دهیم ؟" مصاحبه شد که در این کتاب از تجارب ٢٠٠ معلم که در مدارس خصوصی دخترانه درس می دادند استفاده شده. است. البته من فکر می کنم این کتاب برای والدینی که دختر نوجوان دارند بیشتر مناسب است ولی خوب یک کتاب دیگه پیدا کردم که فکر کنم برای  این سالهای اولیه مفیدتر باشه. فعلا از روی آمازون سفارش دادمش و باید وقت کنم و یکی از این روزها بخونمش تا ایده بگیرم با این خانم کوچولو چه رفتاری پیش رو بگیریم !

 -دیروز داشتم گرانت اپلیکیشن یک دانشگاهی در کانادا رو میخوندم  که باهاشون همکاری نزدیک داریم و در حقیقت من مشاور انها هستم. دیدم تمام دیتاهای اولیه اش از پروزه دکترای من است یا بقولی صحیح تر دیتاهای من کپی و پیست شده و حتی بدون تغییر دادن جملات. مساله به این دلیل واضحتره که هیچ مرکزی در دنیا کار ما رو در اون زمان انجام نمی داد . خلاصه خیلی ناراحت شدم و تو دلم گفتم دیدی استادم تمام نتایج کارامون رو به اینها فروخته و صداش هم در نمیاد ( حالا خوبه همه اون نتایج چاپ شده اند !!) بعد از ظهری استادم اومد به اتاقم و توی صحبتها گفتم راستی اینم گرانت اون گروه که لازم داشتی بدون اینکه هیچ نظری ارایه بدم. شروع به نگاه کردن کرد و به صفحه دوم که رسید گفت اوه این که همه کارهای ماست و بقول انگلیسیها لغت f رو بکار برد و کلی هم میشد ناراحتی رو از چهره اش دید - گفتم فکر کردم خودت اینها رو بهشون دادی یا گرانت رو براشون نوشتی میگه نه من فقط نمونه گرانت خودمون رو بهشون دادم تا بهشون ایده بدم !! و اگرچه که هنوزم فکر می کنم استادم گرنت رو براشون نوشته  و حالا یادش رفته ! خلاصه که بقول معروف " دزدی در روز  روشن" و خیلی نامردی هست وقتی با همین تقلب  یک گرانت  مهم رو گرفتند !!!!!   و منم خیلی لجم گرفته و پس از گذشت یک روز میزان حرص خوردنم بیشتر هم شده - شاید اگه گرانت فعلی که مینویسم موفقیت آمیز باشه یک کم از درجه ناراحتیم کمتر بشه  !!!!!!  دنیای آکادمیک دنیای سختی است...

 

   + Passenger - ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩

از زندگی

این اندرزهای مهم رو هی یادم میره و باید بنویسم تا بخودم یادآوری کنم که فراموش نکنم:

سعی کن همیشه خیلی هوشیار باشی چون شانس گاهی اوقات بسیار آرام در می زند.
افتخاراتت را با دیگران قسمت کن!
هیچ وقت شادی دیگران را از بین نبر!
یک اشتباه را دوبار تکرار نکن!
سعی کن برای دیگران الگو باشی!
کوچکترین موفقیتها را هم پیشرفت بدان!
وظیفه شناس باش!
بدان تمام چیزهایی که می شنوی درست نیست !
همیشه شکر گزار باش !
یادت باشد که محبت تنها چیزی است که همه را تحت تاثیر قرار میدهد.
هرگز آرزوها و رویاهای دیگران را کوچک مشمار !
به دنبال دردسر نباش.
گشاده رو باش .
وقتی قصد حمایت از کسی را نداری حد اقل او را نترسان.
راحتی و خوشبختی را با هم اشتباه نگیر.
در بخشیدن خطای دیگران پیشقدم باش.


برگرفته از کتاب اندرزهای زندگی
نویسنده جکسن براون

------

امروز صبح ساعت ٧ وقتی پس از مدتها توی تاریکی هوا تا ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتم و از بوی هوای بارانی صبحگاهی لذت میبردم با خودم فکر می کردم زندگی چقدر شبیه فیلم سینمایی است و از زندگی هر کدام ما در مراحل مختلف زندگی چند تا فیلم میشه ساخت و یا یک فیلم کوتاه سریع مثل این ویدئوی زیبا که در ان چرخه زندگی یک زن، از زمان شیرخوارگی تا جشن تولد کودکی، ازدواج، دانشگاه، حاملگی و مادر شدن و سالخوردگی به شیوه زیبایی نمایش داده می‌شود.  و من توی ذهن خودم فیلم ٩٠ ثانیه ای زندگی خودم را در ذهنم مرور می کردم ( البته تا همین ٣٠سالگی) !.  دوست دارم یک روز این فیلم رو برای خودم بسازم!  واقعا" گاهی مواقع فراموش می‌کنیم که زندگی‌مان روی زمین چقدر کوتاه و در عین حال باشکوه است. " ( نمی دونم چرا هر وقت این ویدئو رو می بینم احساس دلتنگی بهم دست میده!)

----

"My health problems have only made me more determined to succeed, not just in my career but in life generally. I feel I have had two extra chances at life. "- Allison John

 

 امروز داستان زندگی "آلیسون جان" پزشکی که افتخار بریتانیا شد را میخواندم.  داستان زندگی این  دختر سخت کوش و شجاع ۳۲ ساله که اولین فردی در دنیا هست که پیوند همه اعضای اصلی بدن (قلب، ریه، کبد و کلیه) در رویش انجام گرفته ، آنقدر الهام‌بخش و مثال‌زدنی و تحیربرانگیز است که احساس گناه و اینکه چقدر ناشکر و تنبل و ضعیف هستم را در من تقویت می کند.   و عمیقا با این جمله اش موافق هستم که" اگر نمی توانید با بیمار همدردی کنید -  پس دکتر خوبی نیستید !" یک فیلم خیلی زیبا از این زندگی مثال زدنی میشود ساخت و اول فیلم هم نوشت:

The most important things in the world were accomplished by people who have kept on trying when there seemed to be no hope left !

 

   + Passenger - ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٩

 

به راه این امیـــــــد پیـــــــچ در پیـــچ ٬  مـــــــرا لطف تو می باید دگـر هیچ......

   + Passenger - ۱:٤٦ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٠ بهمن ۱۳۸٩

 

I feel extremely tired. I just love to be at home with my pyjamas, and after eating a big plate of spaghetti go to bed for 10 hours or maybe more.  I am tired of working hard and writing and also hearing bad news from Iran. But the peak of pressure will be in next 2 weeks!!! Maybe I will take tomorrow’s off!

PS, I am at home. Hubby jan & BJ picked me up and in our way to home, bought a ready delicious lasagne and a spagetti. Now after dinner sitting in sofa with a big cup of hot earl grey tea and I feel much better. I am going to work then tomorrow.

   + Passenger - ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ بهمن ۱۳۸٩

 

مشاهده یادداشت خصوصی

   + Passenger - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

 

از همه جا

هنوز اوایل بهمن هست ولی من همش این حس رو دارم که نزدیک عیده . حتی سرمای هوا رو هم احساس نمی کنم و همش فکر می کنم چه هوای ملایم و لطیفی هست ! شاید به این خاطر که پیازهای سنبل و نرگس توی حیاط سبز شده اند و پامچالها گل داده اند و این حس روزهای آخر اسفند رو در من ایجاد می کنه !!

----

ای جان جان .... مستان سلامت میکنند!!

بشنوید

---

من بدون دلیل امروز خوشحال هستم !!!

------

دوست دارم یک خونه داشته باشیم با یک  Conservatory ( اصطلاح فارسیشو نمی دونم) بزرگ شیشه ای و نورگیر که وقتی باران میاد قطرات باران رو روی شیشه هاش ببینم و شبها هم بتونم آسمان رو نگاه کنم !!  این هم خونه مورد علاقه من :

-------

با این همه کار و ددلاین دیر وقت اومدم خونه و از بیکاری ( !!) آخر شبی هی طرز چیدن میز و سفره آرایی و کدبانوگری سرچ می کنم.  کلی حس آشپزی و تزیین میز غذا در ذهنم هست !!! یادم باشه این دفعه کتابهای آشپزی خانم رزا منتظمی رو از ایران بیارم. برم میشف نگاه کنم !!

حالا جدا از سفره آرایی @ هیچ دستور آشپزی برای یک دختر شیطون دو ساله که به هیچ وجه گوشت نمیخوره ندارید؟مشکل این روزهای ما اینه که چطوری به این دخترک گوشت بدهیم  ؟ از حالا گیاه خوار شده این نیم وجبی !!!!! 

----

چقدر این موتورهای سرچ اینترنتی زندگی رو راحت کرده اند که هیچ سوالی در ذهن آدم بدون جواب باقی نمی مونه - فقط کافیه یک سرچ کوتاه انجام بدی. یکی از سوالاتی که تو ذهنم همیشه بوده اینه که چرا همسر کویین یا پرنس فیلیپس لغب کینگ رو نداره و بعد از مدتها بالاخره این سوال اساسی (!!!) رو نوشتم و جواب این آمد:

"Prince Philip can not become King because if he did his title would be above Queen Elizabeth's family and than his family would become the English family. Instead of the Windsor royal family it would be Mountbatten. Prince Philip father was King of Greece when Greece had a monarchy..." 

-----

کانفشن نه خیلی جدی: چند روزه تصمیم  گرفتم با همه اطرافیانم بقول انگلیسیها خیلی نایس و مهربون باشم!!!!

-----

 کسی از این نامنظم تر میتونه مطالب بی ربط به هم رو در یک پست بنویسه ؟

 

   + Passenger - ٩:٤٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ بهمن ۱۳۸٩

از غربت تا عادت

اخیرا تو خیلی از وب بلاگها این طنزگونه مراحل مهاجرت نوشته شده که به مراحل " نیت - استجابت -  عزیمت- شعف - بحران هویت - غربت و .." تقسیم بندی شده است. حالا از طنز و شوخی گذشته من دارم فکر می کنم در کدام مرحله قرار داریم.  ولی فعلا که ذهنم یاری نمی کند ! مرحله هفتم رو آیا باید عادت به غربت بنامم؟ آدم گاهی حتی در سرزمین خودش هم میتونه احساس غربت بکنه - نه ؟  من شاید به اینجا عادت کرده ام و خیلی حس غربت رو ندارم ولی حس دلتنگی رو چرا و اون هم شاید به خاطر تمام خاطرات و تعلقات ذهنیمون باشه. شاید اون رو بتونم حس دلتنگی گاه و بیگاه  و گاهی حس تنهایی بنامم.   قبلا اینجا نوشته بودم که شاید یکی از فواید مهاجرت این باشد که مانع از آن میگردد که : زندگی سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود- بس که مجبوری برای بهترین ها تلاش کنی ! خلاصه که حس " در غربت غربی" همچنان با مهاجر می ماند !

   + Passenger - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٩

The Glass Jar Theory: Jar of Life

Lesson leaned in my last workshop:

" Identify the large stones in your life and be sure to put them first in your " Jar of Life".

PS, If we don't put all the large stones in the jar first, we will never be able to fit all of them later!

Confess: I have a big stone that I don't know how to find time to fit it in the jar of my Life !!!!!!!!!! & that's my big problem !

I should anyway revise my jar carefully one of these days and fill it better with more important things! What do you think about your jar?

 

   + Passenger - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳۸٩