مریض شدم خیلی بد اونقدر شدید و بد که یادم نمیاد در عمرم اینطوری در بستر بیماری افتاده باشم. امروز روز چهارم بود که هیچی نخورده بودم و تمام روز در بستر. بعد از ٣ روز دوری از نور و صدا برای اولین بار تونستم به صفحه کامپیوتر نگاه کنم و یک فیلم هم از تلویزیون ببینم که ذر مقایسه با چند روز گذشته خودش پیشرفتی چشمگیر حساب میشود. فقط  امروز فرقش اینه  که شدت سردرد کم شده و حالت تهوع و بیماری هم نداشتم و از خوابم لذت بردم. اینکه چرا سالی یکبار این سردردهای کشنده و دردناک به سراغم میاید معلوم نیست و رمزی شده برای ما که هر چند وقت قدر نعمت سلامتی را بدانیم و خدا را هزاران بار شاکر باشیم.

این چند روز کلی هم همسر جان عزیز خسته شده از بس که از دو نفر مریض مراقبت کرده . دخترک با اون سرفه های بدش و مامان دخترک با این سردردهای کشنده.  سلامتی نعمتی هست که تا از دستش ندهی قدرش را نمیدانی !!!

 

 

 

   + Passenger - ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٩

من و زمان

١- "Time is what we want most, but what alas! we use worst. "-William Penn

داستان این روزهای من. من دنبال زمان میدوم و زمان سریعتر . کی بهم میرسیم نمیدونم ؟

٢-

این سال‌ها
شماره تلفنِ خیلی‌ها را خط زده‌ام:
غزاله، هوشنگ، شاملو، محمد ...!

عده‌ای مُرده‌اند
عده‌ای نیستند
عده‌ای رفته‌اند
و دور نیست روزی
که بسیاری نیز شماره تلفن مرا خط خواهند زد.
زندگی همین است
یک روز می‌نویسیم وُ
روزِ دیگر خط می‌زنیم.

سید علی صالحی

امشب داشتم تلفنهای تقویم های قدیمیم رو توی یک دفترچه تلفن که ماههاست خریده ام ولی فرصت نکرده بودم وارد کنم وارد میکردم و بعد خیلی اسمها رو بخاطر نمیآوردم و فکر می کردم مثلا مهناز کیه و تنها مهنازی که من میشناسم ایران هست ولی تلفنی که من داشتم از انگلیس بود. واسمهایی هم که سالها باهاشون هیچ تماسی نداشتم و یک سری هم تلفن کسایی که مثلا فقط یکبار جایی ملاقات کرده ام و همینطوری شماره هایی دیگه . حالا فکر میکنم چند نفر اسم من رو خط زده اند !!؟؟ بعد یاد این شعر بالا افتادم : زندگی همین است  یک روز می‌نویسیم وُ  روزِ دیگر خط می‌زنیم.

این هم یک آهنگ دلنشین : بداهه نوازی سه‌تار و پیانو بر اساس ملودی‌های زرد، سرخ، ارغوانی

 

   + Passenger - ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٩

خارجی؟!

امروز عصر به یک مهمانی خصوصی ( ترجمه اش همین میشه : Private event?) مارک مورد علاقه لوازم آرایش دعوت شده بودم.  حدود ١۵ نفر خانم دیگه هم آمده بودند. همشون خیلی انگلیسی @ اینقدر انگلیسی که آدم خارجی کمتر دیده بودند و من براشون خیلی هیجان انگیز بودم مثل ما وقتی تو ایران یک خارجی می بینیم.  سه تا خانمی که با من بودند ازم می پرسند معنی اسمت چیه و از چه زبانی هست؟ و بعد یکیشون میگه دختر من هم  ١٢ سال هست بحرین زندگی میکنه و فردا میاد اینجا . یکی دیگه میپرسه چه کرمی میزنم که پوست صورتم خوب هست و خلاصه همه مهربون بودند و عصرانه خوشمزه ای هم بود. بعد نوبت من که میشه کرمها و بقیه لوازم رو امتحان کنند خانم آرتیست هی میگه چقدر قشنگم و ازم میپرسه کجایی هستمتعجب . اینقدر میگه قشنگ هستم که فکر می کنم با سوپر مدل معروفشون Hilary Rhoda که خیلی ازش خوشم میاد اشتباهم گرفته نیشخند  و بعد که میفهمه یک دختر ١٧ ماه هم دارم و میگه چقدر خوش اندام موندم ( !!!!! با بیش از ۵-۶ کیلو اضافه وزن !خجالت)  اینقدر ازم تعریف کرد که فکر کردم واقغا شغل مدلشون رو میخواد بهم افر کنه قهقهه خلاصه که امشب اعتماد به نفس من به ١٠٠٠ درصد رسیده است که خودم میدونم همی بسی کاذب است.  ولی شب خوبی بود و حالا قراره برای دو ساعت ماساز و بقول اینها فیسیال مجانی چند هفته دیگه برم. حالا تا چند هفته دیگه ببینم قدم میشه ٢٢ سانت بلند بشه و ١٠-١۵ کیلو وزن کم کنم تا شغل مدلینگ رو بگیرم زبان و البته سنم هم ١٠ سال کم بشه !

این هم عکسی از مدل مورد علاقه من

 

   + Passenger - ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩

Home, Sweet Home...

. Home is where the heart is

   + Passenger - ٤:٢۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

تعطیلات عید پاک

سرما خوردم خیلی بد. اونقدر که کلی قرص سرماخوردگی و بخور شلغم  و چای لیمو و عسل و زنجفیل و سوپ و استراحت کردن تمام روز حالم رو بهتر نکرده و از شدت سردرد و سوزش چشمم نکاسته. برای اینکه جوجه طلایی از من سرمانخوره امروز به مهد فرستادیمش و خودم خونه موندم. کلی این چند روز تعطیلی بهش خوش گذشته بود اگرچه بر طبق روال عادیمون هم امروز باید خونه میموند.این چند روز عادت کرده بود ساعت ١٠ از خواب بلند شه و تا ساعت ١١.٣٠ صبحانشو طول بده و بعد هم یا با هم بازی کنیم یا ببریمش بیرون. دیروز که من از صبح زود رفته بودم دانشگاه تا کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم . حدود ساعتهای ٢ با پدرش اومدند دنبالم و توی رستوران برای اولین بار جلوی خانم بشقاب چینی گذاشتیم و تکه های کوچکی از پیتزا گذاشتم جلوش و روی تکه های نان سیر هم از غذای خودش گذاشتم. اینقدر ذوق زده شده بود که مثل آدمهای بزرگ داره غذا میخوره و همه رو تا آخر مثل یک خانم خورد. آخرش هم که گارسون اومده بود بشقابها رو جمع کنه زود بشقاب سنگین جلوش رو دو دستی بلند کرده به طرف آقای گارسون . آقاهه ازش میپرسه تموم کردی ؟ سرش رو تکون میده که بعنی بله. خلاصه کلی خانم شده دختر ما. راستی عاشق اینه که از سر شیشه نوشابه @ نوشابه بخوره. تا دست ما شیشه نوشابه میبینه زود صداش درمیاد که یعنی شیشه رو به من بده و اینقدر جالب از سر شیشه میخوره. مثل رامکال .

 

ولی غیر از این سرماخوردگی من که فکر کنم تقصیر خودم بود چون هفته پیش از جیم که برمی گشتم احساس کردم خیلی سرده و سرما خواهم خورد @ کلا تعطیلات خوبی بود و واقعا بهش نیاز داشتیم. منتظر یک دوست بودیم که گفته بود به دیدنمان می اید ولی نیامدند اونهم بدون هیچ اطلاعی و برای همین برنامه ریزی دیگه ای نداشتیم. روز  ١٣ تا ظهر خونه رو تمیز می کردیم و بعد رفتیم خرید و نهار در رستوران مورد علاقه هر دومون. ١۴ فروردین خونه بودیم و ادامه تمیز کردن خونه. یکشنبه هم که روز ایستر یا عید پاک بود و همه جا تعطیل و ما ظهر تصمیم گرفتیم به یک پارک ملی در یک ساعتی شهر بریم که پارک هم تعطیل بود ولی کلی منطقه ای زیبا بود. دیروز هم که من دانشگاه بودم. همین. این تعطیلات هم تموم شد. تا تعطیلات ٢ هفته ای تابستان.....

   + Passenger - ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٩

 

1-      Why the days before New Year, Nowrooz and even Christmas are more exciting than the real occasion?

2-      You know what is the worst part of being far from your parents/ when you had a patient and you remember he/ she is the same age of your parents and then deep in your mind, you feel homesick and thinking how are your parents and do they look younger than your patient?

3-      To have a happy family, I think we should banned using any digital equipment including laptops, iphones, blackberries, etc between 6.00 pm- 10 pm.

4-      For the first time, we watched the boat competition between Oxford & Cambridge universities. It was quite interesting.

5-       

   + Passenger - ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩

Funny !

امروز یک مریض خیلی پیر داشتم تقریبا ٧٠ سالش و  ۵٧ سال بود که دیابت داشت اونهم بدون هیچ عوارضی. اتفاقا وقتی اومد استادم هم توی اتاقم بود و تا استادم دیدش همو شناخت و شروع به احوال پرسی خیلی صمیمانه کردند. انگار ١۵-٢٠ سال پیش مریض استادم بوده. بهرحال جناب استاد ازش پرسید کی بازنشسته شدی و چطوره زندگیت . آقای مریض هم جواب داد  ٨ سال پیش بازنشسته شده و خانمش هم ۴ سال پیش ولی متاسفانه ٢ ماه بعد از اون خانمش فوت کرده . تا اومدیم بگیم متاسفیم و ابراز همدری بکنیم آقای پیرمرد گفتند:

Oh, don't worry! I have a great girlfriend now

و من و جناب استاد هم خندمون گرفته بود و هم موندیم چی بگیم. مردها هم عجب موجوداتی هستند !!!

   + Passenger - ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

The measure of our success

I seek your forgiveness for all the times

I talked when I should have listened;
got angry when I should have been patient;
acted when I should have waited;
feared when I should have been delighted;
scolded when I should have encouraged;
criticized when I should have complimented;
said no when I should have said yes and
said yes when I should have said no."

Marian Wright Edelman

   + Passenger - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٩

لذت های ساده

دیروز بعد از تموم شدن کارم دو ساعت فرصت داشتم و منم از این فرصت مغتنم استفاده کرده و یک خرید کوتاه انجام دادم.  اول که تصمیم گرفتم از این پس بعد از خوابیدن باران بیشتر برای خودم وقت بزارم و برای همین کلی محصولات spa خریدم . از این سنگریزه های مخصوص پا که نمیدونم اسمش چیه تا کرم مخصوص شستشوی دست و scrub بدن و چند تا دیگه از محصولات سانکچری که من کلی طرفدارشونم . و امشب از پا شروع کردم و الان کلی پاهای ملایم و تمیز با یک لاک خوشرنگ دارم.  برای اولین بار یک کرم شب هم خریدم. ببینیم علایم خستگی محو میشه یا نه . یک ماسازر سر هم خریدم که کلی مفید و لذت بخشه. خلاصه خودم یک  covent Garden spa  راه انداختم . بعد از مدتها یک کم به خود رسیدن هم کیف داره همیشه این کارها رو با مامانم انجام میدادم و گاهی فکر می کنم مدتها ست که وقتی برای خودم ندارم.  توی قطار در راه برگشت  هم وقت داشتم بعد از مدتها مجله woman & home ام رو هم کامل بخونم و کلی انرزی مثبت گرفتم. همینها لذتهای ساده و خوبی است @ نه ؟

راستی مثل همیشه بعد از اینکه به یک شهر بزرگ مسافرت می کنم بیشتر به این نتیجه میرسم که من آدم زندگی در شهرهای شلوغ و بزرگ نیستم و ترجیح میدم در یک  شهر آرام و کوچک و یا ترجیحا در کانتری ساید و در یک روستای آرام و دور از هیاهو زندگی کنیم .

   + Passenger - ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

Easter Eggs

چقدر حس خوبیه اول صبح که میرسی سر کارت در جعبه داروهایی رو که  سفارش دادی رو باز می کنی و یک جعبه تخم مرغهای شکلاتی صورتی رنگ Easter پیدا می کنی . از همون هایی که همیشه وسوسه میشدی بخری ولی نخریدی و میشینی تمام جعبه رو با قهوه ات میخوری . از همه جالبتر اینکه میفهمی بسته داروها یک هفته پیش رسیده و تو بازشون نکردی و باید توی سرما نگه داری میشدند. پس باید دوباره سفارش بدی .حالا فکر می کنی آیا تو سفارش بعدی هم تخم مرغ ایستر هست ؟

در ادامه این تخم مرغهای شکلاتی خوشمزه @ بعد از ظهر یک بسته جالبتر دریافت کردم. آقای پستچی ساختمونمون یک بسته نسبتا بزرگ برام آورد و میگه مال شماست. منم با تعجب نگاهش می کنم و میگم چیه و فکر می کنم از کجا رسیده. بعد تا بازش می کنم میبینم کتاب جدید استاد قبلیم که تازه چاپ دومش ماه آینده بیرون میاد و یکی دیگه از کتابهاش که مدتهاست میخوام بخرم داخل جعبه هست. هر دو تا کتاب امضا شده اند و داخل یکیشون نوشته شده : To my "Star" PhD Student  و داخل اون یکی دیگه نوشته شده : For All her dedication & loyalty

کلی ذوق زده و خوشحال شدم و بسی باعث افتخار که استاد قدیمیم به فکرم بوده و منو لایق دونسته این همه راه از استرالیا اولین نسخه کتابهای گرانقیمتش رو برام بفرسته.

   + Passenger - ٩:٢۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩

هنرنمایی

از آنجایی که من از هر انگشتم یک هنر میباره و از آنجایی که در دوران دبیرستان در طرح کاد و هنرهای دستی اینقدر خوب بودم که همانا باعث شرمندگی مامان خانمون بودم و دوباره از آنجایی که این روزها هیچ کار و درس و مشق دیگه ای ندارم و خیلی وقت آزاد دارم ( !!) امروز که از جلوی مغازه کاموا فروشی رد می شدم به سرم زد که کمی  هنرنمایی کنم و کلی کاموا و میل بافتنی خریدم تا برای جوجه کوچولو حداقل تا تولد ۵ سالگیش یک کلاه و شالگردن ببافم . زمانی که باران رو باردار بودم یکی از دوستام ازم پرسید چی شروع کردی براش ببافی و من هم تصمیم گرفته بودم یک چیزی ببافم که هیچ وقت فرصت نشد و امروز تصمیم گرفتم ولی خلاصه  همانا که از ٢ ساعت پیش نشستم و هی تلاش می کنم معلومات ١۵-١۶ سال پیشم یادم بیاد و هی سر می اندازم و باز می کنم و دو رج می بافم و خراب میشه و  در وسطش یادم افتاد این همه پول و انرزی و وقتی که صرف این بافتن خواهم کرد از جندین کلاه آماده بیشتر خواهد شد چشمکسوال . خلاصه اینکه حوصله ام سر رفت و جمعش کردم . شاید وقتی دیگر .

نمونه هنرهای مامانی در خرید 

 

   + Passenger - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٩

یک فروردین

*** دوست دارم این صفحه یکبار هم که شده تاریخ ١ فروردین رو نشون بده حالا حتی اگه حرفی هم برای گفتن نداشته باشم.

- این کانال کودکان BBC ( CBeebies) هم که برای نوروز سنگ تمام گذاشت و یک برنامه جالب برای بچه ها پخش کرد. این هم لینکش. ولی فکر کنم این خانواده ای که در برنامه بودند از زرتشتیان و شاید از اقلیت پارسیهای هند بودند. یک سری از این مراسم رو که ما نداریم مثل نقاشی های در ورودی خونه رو !

- ما هم روز اول سال نو رو بیرون رفتیم و در کانتری ساید گذراندیم باضافه خرید درمانی در این مرکز خرید بزرگ . روز آفتابی و خوبی بود.   به امید سالی با روزهای آفتابی و خوب.

- توی کریسمس برای مهمانی دپارتمان برای کمک به یک خیریه ( چاریتی ) حمایت از بیماران سرطانی می تونستیم بلیت بخریم و البته یک جوایزی هم داشت. من اگرچه در مهمانی کریسمس شرکت نکرده بودم ولی بعنوان کمک به دختری که که بلیتهای خیریه رو می فروخت بلیت خریده بودم و  اتفاقا در مهمانی که خودم هم نبودم جایزه دوم رو برنده شده بودم که ١٠٠ پوند وچر برای یک رستوران معروف هست. جالا فردا میخوایم بریم اون رستوران و سال نو رو جشن بگیریم و ببینیم دو نفری چطوری می تونیم ١٠٠ پوند غذا سفارش بدیم !!

- همین دیگه . گفتم حرفی برای نوشتن ندارم.

پ.ن : رستوران خیلی عالی بود با غذاهای خیلی خوشمزه. دو نفری نزدیک ٣ ساعت نهارمون طول کشید که برای ما که همیشه عجله داریم غیر معمول هست. معماری ساختمنش هم خیلی زیبا بود . از اون ساختمانهای قدیمی با کلی ابهت و عظمت سقفهای بلند و کلی شومینه های زیبا . اینهم دسر خوشمزه من : منچستر تارت

 

   + Passenger - ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٩