شب یلدا ١٣٨٨

 

تصور اینکه امشب تولد خورشید هست کمی عجیب و سخت است. نه؟

ما همه بساط شب یلدا رو به سنت هر ساله آماده کرده بودیم از هندونه گرفته تا آجیل و پفک و انگور و انار و حافظ و حتی ماهی برای شام.حافظ هم خواندیم. با آهنگ هم رقصیدیم.  ولی حسی برای هندونه خوردن نبود و هندونه شب یلدامون موند برای یک شب دیگر. و با یک دختر شیطون ١ سال و ٢ ماهه که همه جا رو میخواد به زمین بازی تبدیل کنه اثری از میز شب یلدا نبود. این هم تافل امشبم به حضرت حافظ:

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

 

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

 

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی‌بنیاد از این فرهادکش فریاد

 

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

 

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

 

که سلطانی عالم را طفیل عشق می‌بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

 

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

 

که غوغا می‌کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

 

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

 

همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقینم

   + Passenger - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸۸

Gold-Star Days

Maybe one of these days I'll be able to give myself a gold star for being ordinary,and maybe one of these days I'll give myself a gold star for being extraordinary. And maybe one day I won't need to have a star at all 
                                  

But still I need to have a star !!!                                                                               

راستی سلام برف زیبا . اولین برف زمستانی . برف نو سلام !!!

   + Passenger - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ آذر ۱۳۸۸

 

خدایا هزاران بار شکرت بخاطر همه نعمتهایی که به ما دادی و اینکه همیشه سایه لطف و مهربانیت بر سر من و خانواده ام بوده است. خدایا لطفت را از ما دریغ مدار و ما را لحظه ای به خود وامگذار. خدایا نعمت سلامتی را از ما مگیر و همه بیماران را شفا ببخش. خدایا از گناهان کوچک و بزرگ ما بگذر و ناسپاسی های مارا نادیده بگیر. خدایا هرچه خیر و صلاح ماست را برایمان مقدور گردان. زبان من از حمد و سپاست عاجز است. به من نیرویی ده که بیشتر در خدمت خلقت باشم . خدایا ما را توانا گردان تا از این نوگل باغ زندگیمان به بهترین حال بتوانیم مراقبت کنیم و بتوانیم طوری موقق به تربیتش شویم که بنده ای صالح و خدمتکار برای تو و بندگانت باشد. خدایا به پدر و مادرم سلامتی و طول عمر عطا من و خانواده ام را از نفوذ هرچه باد ویرانگری است حفظ کن.  خدایا راضیم به رضای تو .....

   + MT - ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

 

امروز خونه یکی از دوستان دعوت بودیم . چند تا مهمون دیگه هم بودند. یکی از مهمونها دو تا پسر نازنین داشتند. شنیده بودم که پسر کوچولوشون که ۵ سالش هست دو -سه سالیه بخاطر سرطان خون تحت درمانه . ولی وقتی وارد شدند هرچی گشتم متوجه نشدم کدومشون هست. با خودم فکر کردم شاید اونو نیاوردند. تا اینکه در میان صحبت پدرش به موضوع اشاره کرد و من متوجه شدم این آقا پسر قشنگ و توپولی و با نمکی که روبروم نشسته و از وقتی وارد اتاق شدند عاشقش شدم همون پسر است. کلی توی دلم رو غم گرفت ولی اصلا قابل باور نبود که این پسر شاد و پرانرزی تحت درمان شدید شیمی درمانی هست. سر میز شام کنار من نشسته بود. به باران شیشه شیرشو دادم ولی نخواست و بعد هم خواستم خودم شام بخورم که با اون لهجه خیلی غلیظ انگلیسیش گفت فکر کنم بی بی تشنه اش هست. تو دلم تعجب کردم که اینقدر حواسش جمع هست . بعد کلی حرف زد که بی بی باید چه نوشیدنی بخوره. اومدم یک کم از سوپ خودم  به باران بدم که گفت نمیخوای پیورش کنی ؟ که بهش گفتم نه. اینقدر خوشحال بود که باران داره سوپ میخوره. بعد رفتم برای باران غذای خودشو آوردم. می پرسه چقدر شیشه رو باید بخوره و من می گم نصفشو . می گه من جلوش ادا در میارم تا حواسش پرت بشه و همشو بخوره ! جان . بعد خودم شروع کردم به خوردن . می بینم با برادرش که ۴ سال ازون بزرگتر هست دارند میخندند و یک چیزی بهم می گند. فکر می کنم دارند به لهجه انگلیسی من میخندند.  کوچیکه فارسی حرف نمیزد و لهجه انگلیسیش خیلی خیلی سخت بود. ازشون میپرسم چی شده ؟ کوچیکه میگه  چرا اینقدر بی بی یعنی باران به من  نگاه می کنه؟  میگم شاید دوستت داره و ازت خوشش اومده ! می گه راست میگید؟ می گم معلومه !و حالت خجالت و شادی رو توی چهره اش می بینم. بعد از شام هم به من می گه من و برادرم مواظبش هستیم و باهاش مشغول بازی میشند. و حتی اون گیمهای دیجیتالشونو میزارند کنار و مثل باران چهار دست و پا راه میرند. وقتی هم میخوایم بریم یک دفعه ای دو تایی شون می دوند و میاند بوسم می کنند. چقدر مهربون. بعد به کوچیکه که اومده با بی بی هم خداحافظی کنه مامانش میگه بی بی رو بوس کن . اون هم خجالت میکشه و فرار می کنه. وای باورم نمیشه یک پسر ۵ ساله اینقدر ناز و کیوت و عاقل باشه. من که عاشقش شدم. خدا برای پدر و مادرش حفظش کنه و   انشا... زودتر حالش خوب بشه و شفا پیدا کنه. وقتی بوسم کرد چیزی نبود که اشکام بریزه اگرچه خیلی غیر مترقبه این کارو انجام دادند.

چقدر رانندگی در این شبهای سرد کزیسمس جالب و لذت بخش است. از کنار خونه ها رد میشی با کلی تزیینات زیبا و چراغهای نورانی و کاجهای کریسمس که از داخل خونه میدرخشند.  من هم با دیدن این چراغکهای درخشان و آشپزخانه پر تلالو نیجلا که دیروز دیدم امروز وسوسه شدم و  رفتیم و کلی با هابی جان از این سیم و چراغها خریدیم . ولی حالا پشیمون شدم  برای این همه پول خرج کردن الکی و بجز دوتاشون بقیه رو فردا میخوام برگردونم. من از این به بعد تصمیم دارم سنجیده خرج کنم و به عبارتی به روزه اقتصادی بخصوص که اپلیکیشن Money Wise رو ایفونم نصب کردم !!!!!!

 

   + MT - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸

Disappointing

 

خدا نبخشه کسی رو که فکر مالتا رفتن و تعطیلات رو  به سر من انداخت که اینقدر منو هوایی کرده اون هم در اون هتل زیبا . من که اصلا به فکر هالیدی رفتن نبودم. چقدر در ذهنم برای خودمون برنامه ریخته بودم . چقدر خوشحال بودم باران دریا میره و توی شنها بازی خواهد کرد.  حالا هم که کنسل شده نمیتونم جای دیگه ای رو جایگزین کنم. من آفتاب و دریا لازم دارم. همش هم تقصیر خودم بود از بس طولش دادم @ خودم رو نمیبخشم. !!!! شاید هم قسمت نبوده ....

 

   + Passenger - ٧:٤٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸

Knowledge is happiness

Our imagination is the only limit to what we can hope to have in the future.-Charles F. Kettering

 

I was in London earlier this week to attend a couple of workshops. My hotel was close to a library which I passed in the morning. Anyone passing by that library can see glass window panels decorated with quotes about learning and culture from figures ranging from Karl Marx to Gandhi to Malcolm X to Germaine Greer. I think it is a great idea and I was spending half an hour to read all of them and even make some notes from them. One of them was this nice expression from Helen Keller: ''Knowledge is power.'' Rather, knowledge is happiness, because to have knowledge -- broad, deep knowledge -- is to know true ends from false, and lofty things from low. To know the thoughts and deeds that have marked man's progress is to feel the great heartthrobs of humanity through the centuries; and if one does not feel in these pulsations a heavenward striving, one must indeed be deaf to the harmonies of life.”

 

Anyway, the workshops were great and went very well especially for me as I didn’t have any experience with multifocal and toric contact lenses and I had the chance to meet some of my highly experienced colleagues at the first night and some new graduates in the second night.  And I had one full morning off to rest, watch TV and do some shopping 

   + Passenger - ۸:٤٧ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

Desire, Ask, Believe, Recieveفردا روز دیگری است

 

“Difficult times have helped me to understand better than before, how infinitely rich and beautiful life is in every way, and that so many things that one goes worrying about are of no importance whatsoever...” - Isak Dinesen

یکی از مهمترین دلایل اضطراب و نگرانی ما و شاید همه هم نسلی های من اینه که فکر می کنیم تسلط برآینده نداریم. چند روز پیش که میخواستم به ایمیل یک دوست قدیمی که از دوران دبستان با هم بودیم جواب بدم با خودم فکر می کردم قرار نبود به این سن و سال برسیم و ندونیم میخوایم کجا زندگی کنیم و برای آینده چکار کنیم. نسلهای قبل از ما وقتی ٣٠ ساله میشدند کاملا می دونستند از زندگی چی میخواند و کجا هستند و شاید در این سن به تمام اهداف زندگیشون رسیده بودند. ولی ما چی ؟ هنوز تا یک ثبات کامل در زندگی کلی راه داریم @ خودم رو دارم میگم.  ولی خوب عمیق که فکر می کنم میبینم بدترین حالت هم که اتفاق بیفتد میتونی از پسش بر بیایی و باهاش بجنگی . مارک تواین در اواخر زندگی اش هم گفته بود: من در بیشتر دوران زندگی نگران چیزهایی بودم که هرگز اتفاق نیفتادند. و فکر کنم همه ما اینطور هستیم.  نگرانی برای آینده لحظه های حاضر زندگی را می دزدد. خود من مدام دچار دلشوره و نگرانی هستم. اصولا گاهی اوقات خیلی خونسرد هستم و گاهی اوقات بخصوص اگر حرف امتحان باشد از نوع خیلی نگران. حالا از این به بعد تصمیم دارم آرامتر باشم و دعا کنم و همه چیز را به لطف و کرم الهی بسپارم. این جمله اسکارلت اهارا را پیروی کنم و به خودم بگویم: " نمی خواهم همین الان در این باره فکر کنم @ فردا راجع به آن فکر خواهم کرد. هرچه باشد فردا روز دیگری است." و هر شب این جمله ویکتور هوگو رو بیاد بیاورم که :" برای اندوه های بزرگ زندگی شهامت داشته باش و برای غصه های کوچک شکیبایی.در این صورت اگر وظیفه ی روزانه ات را به انجام رساندی برو و آرام بخواب. خدا بیدار است." 

   + Passenger - ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ آذر ۱۳۸۸

 

Whatever enters my mind cannot be tossed aside.

But the thought there in I cannot confront. What shall I do when I am unable to scream for you ?


Separation, Separation, Free me from this Separation.

Whatever language is spoken, Separation always exists. Vicious, Relentless Separation ...

Watch & Listen it here. I love it.

 

   + Passenger - ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

 

باران دوباره سرما خورده . از دیروز دوباره شروع به سرفه کردن کرده اونهم سرفه های شدیدی در خواب که گاهی باعث میشه حالش بد بشه. الان هم من و باباش از ترس اینکه مبادا حالش بد بشه و بالا بیاره با پتوهامون اومدیم تو اتاق نشیمن تا روی زمین کنار باران بخوابیم تا صبح و چشممون بهش باشه.. امان از این کودکستان. درست از ٣ هفته پیش که مهد رو شروع کرده مریض هست. اول یک سرماخوردگی همرا ه با تب و استفراغ که یک هفته درست طول کشید. تا داشت بهتر می شد دو روز بعدش اون ویروس دیگه که سبب استفراغهای شدید شد و اون هم دو روز طول کشید و حالا هنوز یک هفته نگذشته یک سرماخوردگی دیگه.حالا چند روزی هست بهتر شده ولی دو هفته قبلش هیچ غذایی هم نخورد و هرچی هم میخورد بالا می اورد و کلی وزنش کم شده .صورتش کوچولو شده با دو تا چشم درشت که وقتی من با نگرانی نگاهش می کنم بهم می خنده. واقعا خسته شدیم از این بیماری باران. کاریش هم نمیشه کرد مهد کودک هست و تماس با کلی بچه دیگه و نیاز به قوی شدن سیستم ایمنیش. خدا کن این سرفه هاش هم بگذره بدون تب و حال بد شدنی. ............

   + Passenger - ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸