به جز اینها دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 جند شب پیش این نامه ویکتور هوگو رو در مجله موفقیت می خوندم. خیلی آموزنده بود. اینجا بزارمش:

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،


و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
  دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

- ویکتور هوگو

 

اینهم متن انگلیسیش در این اسلایدهای زیبا و اینجا

   + Passenger - ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸

 

من همیشه با موهام مشکل دارم یعنی اصولا از موی فر خوشم نمیاد @ حالا هرچه قدر همه بگند چقدر قشنگه و این حرفها ولی من آرزو داشتم مثل مامانم موهام لخت و صاف بود. علاوه بر موهام با تمام محصولات مو هم مشکل دارم یعنی هر نوع شامپو و نرم کننده ای در بازار هست رو امتحان کردم و  بیشترشون هم با موهام جور در نمیاند. یعنی همه حجم موهامو زیاد می کنند و یا حالت خشکی دارند.  مساله اینجا هست که می دونم چه محصولی به موهام میاد ولی هر دفعه با خودم می گم اینقدر به این شامپو و ... پول ندم و یک محصول دیگه رو امتحان کنم و نتیجه شده دو کارتون محصولات حمام نیمه استفاده شده.  خلاصه تصمیم گرفتم از این به بعد فقط شامپویی که می دونم برای موهای فرفری وزوزی من مناسبه استفاده کنم و در این راستا امروز کلی خرید کردم ولی هنوز هم بعد از خریدن حس گناه این همه پول صرف مو رو دارم.

 

 

 

 

   + Passenger - ٦:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸

خیال پردازیهای زنانه

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز می لرزد دلم دستم
باز گوئی در جهان دیگری هستم
لحظه دیدار نزدیک است ...

١- لحظه شماری می کنم برای عصر که میریم باران رو از مهد بگیریم  نزدیک اتاقش که میشم اینقدرضربان قلبم بالا میره که خودم هم توی دلم تعجب می کنم از این حس دلتنگی . اینقدر  که گویی سالها ندیدمش. و دخترک کوچولو دلتنگتر از ما. تا یکی از ما رو میبینه با یک سرعتی چهار دست و پا میاد که قابل باور نیست. در طول روز سر کار هر وقت این صحنه دیدار جلوی چشمم میاد اشکه که توی چشمام حلقه میزنه . مثل همین الان. هی توی سرم میچرخه که لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام مستم باز می لرزد دلم دستم....

٢- بالاخره نسخه انگلیسی کتاب فراوانی مطلق رو گرفتم. ٢ تا از کتابهای دیگه این نویسنده رو به انگلیسی داشتم ولی این کتاب رو فقط ترجمه فارسیشو داشتم که مامان به من هدیه داده بودند. خیلی کتاب زیبایی است و خواندنشو به همه توصیه می کنم. کلی بهت انرزی مثبت میده. حالا خواندن متن اصلیش کلی لذت بخش تره.  اولین اصلاحی هم که یاد گرفتم اینه : خیال پردازیهای زنانه shepheard's hotel .

٣- این روزها اینجا ابری و بارانیه و خیلی زود تاریک میشه. شبها از پنجره درخت کریسمس خونه همسایه رو می بینم و چراغها و تزیینات کریسمس خونه های دیگه رو و این کلی حس خوب و گرم بودن تو دلت ایجاد می کنه.  از حالا هر روز لحظه شماری می کنیم برای دو هفته تعطیلات کریسمس .اگرچه برنامه خاصی نداریم ولی همین که تعطیل باشی کلی ارزش داره.

۴- اینقدر وقت صرف کنی و پیپر سابمیت کنی و به فاصله یک روز رجکت بشه. چه اتلاف وقتی !!

خدایا شکر بخاطر همه چیز

 

 

   + Passenger - ۱:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸

 

آدم گاهی فقط به یک تلنگر نیاز داره. هنوز چند هفته پیش بود . یکی از مریضهام یک خانم نسبتا مسن خیلی شیک که تازه دوره جدید شیمی درمانی رو شروع کرد بود. موهای کوتاه و خاکستری رنگی داشت که بهش گفتم چقدر بهت میاد. یادم میاد با خودم فکر کردم اصلا به بیمار کنسری نمیخوره @ خاطرم مونده موهاش و چکمه هایUGG  اش . یادم مونده وقتی تاریخ تولدش رو یادداشت می کردم بهش گفتم پس چند هفته دیگه تولدت هست و اونم گفت خدا رو شکر که هنوز اینجا هستم !! امروز اتفاقی درباره اون مریض پرسیدم و گفتند هفته پیش فوت کرده .... زندگی چقدر کوتاه و بی بنیاد است. من هنوز با وازه مرگ نمی تونم کنار بیام و اونو بفهمم . حالا از صبح سرمو انداختم پایین و دارم تند تند کار می کنم و ته دلم می لرزه ! خدایا شکر که سالم هستیم.

   + Passenger - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

For my Mother

I've read somewhere this nice sonnet poem and I liked to save it in my memory and put it here too.

 

I often contemplate my childhood, Mom.
I am a mother now, and so I know
Hard work is mixed together with the fun;
You learned that when you raised me long ago.

I think of all the things you gave to me:
Sacrifice, devotion, love and tears,
Your heart, your mind, your energy and soul--
All these you spent on me throughout the years.

You loved me with a never-failing love
You gave me strength and sweet security,
And then you did the hardest thing of all:
You let me separate and set me free.

Every day, I try my best to be
A mother like the mom you were to me.

 

By Joanna Fuchs

   + Passenger - ٩:۱٥ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸

 

"As life seems to go by faster and faster, you might wonder why resolutions to your most troubling issues don't come with similar speed and ease. It's true that good things come to those who wait, but great things come to those who are proactive! "

اصلا امکان نداره که بتونی هم مامان خوبی باشی  @ هم سرکار بری @ هم درس بخونی و برای امتحان آماده بشی @ هم مقاله بنویسی و سخنرانی آماده کنی @ هم زن خانه دار خوبی باشی و خونه ات برق بزنه @ هم همسر خوبی باشی@ هم ورزش کنی تا خوش اندام بمونی @ هم وقت کنی به دوستات زنگ بزنی و مهمون دعوت کنی و مهمونی بری حتی ماهی یکبار و خلاصه روابط اجتماعیتو حفظ کنی .  خلاصه که امکان نداره این همه کار باهم.

 و این که دلم  میخواد با یک لیوان چای دراز بکشم روی مبل و با خیال راحت کتاب بخوانم. شاید هم برنامه مورد علاقه ام Com Dine With me رو ببینم شایدم یکی از فیلمهای دانیل استیل. دلم میخواد با خیال راحت برم ورزش و شایدم  استخر و دیگه احساس خستگی نکنم. دلم میخواد این دختر کوچولو حداقل یکبار هم که شده درست و حسابی غذا بخوره تا خوشحال بشم. دلم میخواد دیگه دوباره از بچه های نرسری یک ویروس دیگه رو نگیره و دوباره مریض نشه. دلم خیلی چیزها میخواهد. دلم تعطیلات نمیخواد@ استراحت هم نمیخواد. دلم میخواد دیرتر خسته میشدم و بیشتر انرزی داشتم تا تمام کارهایی که باید انجام دهم زودتر تمام کنم و کار عقب افتاه نداشته باشم. اینقدر ایمیل جواب نداده نداشتم@ اینقدر گزارش ننوشته از مریضها رو نداشتم. تازه دلم میخواد یک کورس جدید هم ثبت نام کنم. خلاصه که این روزها خیلی وقت کم دارم. فال امروزم هم بی ارتباط نبود:

You might feel as if you are juggling about ten plates at once. I hope you have everything under control because about five more are going to be tossed your way. To make it even more fun, you'll be asked to stand on just one foot. Challenges present themselves when you are ready to handle them. Be flattered when someone offers to toss you yet another plate. This shows that people are confident in your abilities.

 ولی خدا رو شکر که حال عسلکم خوبه که این مهمترین دغدغه و آرزوی منه که همیشه سالم و شاد باشه. هیچ چیز بدتر از بیماری دلبندت نیست. منم که اصلا تحمل ندارم. هر بار که حال باران بد میشه من خودم زودتر مریض میشم.  هفته پیش که تمامش مریض بود با تب و استفراغ و تازه جمعه یک کم بهتر شد. دوشنبه به مهد رفت و دوباره از نیمه های شب حالش بد شد و حالت تهوع و استفراغهای پیاپی @ اونقدر که مجبور شدیم به بیمارستان بریم و تا ظهر روز بعد اونجا باشیم. اون هم بدون تجویز هیچ دارویی تا ویروس سیر طبیعیشو بگذرونه.  خلاصه اینکه فقط دعا میکنم دخترم سالم باشه. دیگه هیچ چیز دیگه ای مهم نیست.همه سختیها رو با جان و دل میخرم و با یک لبخندش هیچ چیزی رو عوض نمی کنم.

 

   + Passenger - ٩:۱۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳۸۸

ای کاش !

چند روز پیش مامان پای تلفن می گفت امروز از جلوی دانشکده ات رد شدم . دانشجوها رو توی حیاطش که دیدم با خودم گفتم اگه اینجا بودی می گفتم دخترم استاد اینجاست و بعدم نوه ی خوشگلمون توی خونه مون داشت بازی می کرد و دل ما همش اونجا نبود.  یک لحظه اونجا رو مجسم کردم و دلم گرفت . "ای کاش آدمی وطنش را  مثل بنفشه ها در جعبه های خاک  یک روز می توانست همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست..." ای کاش !

 

   + Passenger - ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸۸

نذرم را ادا کردم .....

"خدایا تو خود می دانی درک  و بر شمردن کرامات و ادای شکر تو از عهده بندگانت خارج است. اما هر از چندی سعادتی دست می دهد که به بنده ای توفیق درک کرمی بس پنهان و فرصتی برای شکر آن عطا کنی."
.....
چند وقت پیش تو یکی از این مجله هایی که مامان از ایران برام آورده بودند مصاحبه با خانم سعیده قدس  بنیانگذار موسسه خیریه محک رو میخوندم .  از ایده ایجاد این خیریه پس از بیماری دخترش کیانا وقتی دو ساله بوده و حالا در آستانه فارغ التحصیلی  حرف زده بود و اینکه ایجاد این خیریه ادای نذرش بوده است. وقتی خواندن اون ٢-٣ صفحه تمام شده بود صورت من پر از اشک بود .
 واقعا کار سخت و مشکلی بوده تاسیس چنین NGOیی  وقتی عظمت کار را مجسم میکنی و نتیجه را می بینی و بی دلیل نیست که  خانم قدس جزو زنان تاثیر گذار جهان در سال ٢٠٠٨ انتخاب شده است. خلاصه که باید آفرین گفت به گردانندگان این موسسه  و همت والایشان را ستود. من که دوست دارم هر کاری از دستم بر بیاید انجام بدهم و امیداورم در آینده در وضعیتی باشیم که بتوانم کمکهای بزرگ تری انجام دهم.

   + Passenger - ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸

 

 آدم بچه اش تب داشته باشه و خودت نگران و دل تو دلت نباشه بعد یکی هم مدام دکتر بازی دربیاره و تمام طب نلسون رو بخواد مرور کنه سر یک سرماخوردگی و بیشتر نگرانت کنه: "دستمال پاشویه نباید سرد باشه " " دستمال پاشویه چرا سرد نیست" " لرز با تب علامت عفونته" بعد دو دقیقه بعد "شاید عفونت ادراریه " و دوباره بعدش " ریه اش عفونت کرده " و تا بچه رو دست میزنه میگه " اوه اینکه خیلی داغه شاید تشنج کنه" و بعد خودت نگاه میکنی میبینی خیلی هم داغ نیست و عصری داغتر بود. بعد داری پاراستامول تو شیر بچه میریزی چند بار میپرسد چقدر ریختی !!! و دو دقیقه بعد "اگه تشنج کنه باید بریم بیمارستان" و ...این داستان ادامه دارد !!!! خلاصه اینکه اعصاب آدم لازم داره با یک همسر بیش از حد حساس و نگران...!!

حالا این بابای نگران تا صبح چشم بر هم نگذاشته . هر وقت بیدار شدم دیدم داره دخترشو نگاه میکنه    اینقدر بهش شیر و پاراستامول دادیم و اینقدر این دختر کوچولوی قوی ما تا خود صبح بااین ویروسهای وحشی جنگید تا پیروز شد و حالا وقت خیلی کم تب داره و دوباره داره شیطونی می کنه .خدا را شکر ..

 

بعد نوشت : هنوز پس از دو روز دخترک کوچک ما مشغول جنگ با این ویروسهای ناجوانمرد است که لقمه شیرین و خوشمزه ای گیر آورده اند. هنوز هم تب دارد و شبها بدتر میشه. ولی باران مقاوم ما به این ویروسهای وحشی غلبه خواهد کرد و درس عبرتی خواهد داد که سلولهای دفاعی بدنش برای حملات بعدی آماد باشند @ انشا... .آرزو می کنم هیچ کودکی بیمار نشود و خداوند همه این فرشته های نازنین رو صحیح و سالم نگه دارد. حتی یک سرماخوردگی ساده پدر و مادر را از پا می اندازد.

 

   + MT - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٩ آبان ۱۳۸۸

 

I am sure there is Magic in everything, only we have not sense enough to get hold of it and make it do things for us.

– from Secret Gardens by Frances Hodgson Burnett

فردا روز هالوین است اینجا و امروز که باران رو بردیم مهد تمام بچه ها به استثنای باران لباسهای هالوینی پوشیده بودند. یکی عکس عنکبوت روی لباسش بود یکی دیگه مثل اسکلت و دیگری به شکل جادوگر و با مزه ترینشون مثل یک گربه سیاه با یک دم بلند. اتاقهای دیگه که بچه های بزرگ تر بودند لباسها جالب تر هم بود. یک پسر کوچولو  مثل زورو شده بود و دخترها مثل جادوگر و پرنسس. یکی از مربیهاشون هم خودشو مثل شیطان درست کرده بود که خیلی وحشتناک بود. خلاصه که فقط دخترک من لباس مخصوص نداشت.فکر می کنم چقدر مامان سهل انگاری هستم و کلی دلم سوخت میتونست تو عکس یادگاری کلی قشنگ باشه و خاطره آمیز و شاید کدو حلوایی گروه  !!. این اختلاف فرهنگی هم بد چیزیه وقتی سنتهای میزبانت رو نمی دونی. یادم باشه از حالا اوت فیت مخصوص کریسمس رو براش بخرم.

   + Passenger - ۱:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸

 

و این بهترین جمله ای بود که امروز خواندم:

پس بگذار برخاسته باشیم و در حال کار

با قلبی که پذیرای هر سرنوشتی است

باز هم تلاش کنیم @ باز هم ادامه دهیم

یاد بگیریم که سخت بکوشیم و منتظر بمانیم.

هنری وادورث لانگ فلو

 

و اینکه کتابخانه جدید بیمارستان ما خیلی عالی هست و امروز کشفش کردیم و دیگه نیازی به دانشگاه رفتن نیست.   از این پس هر وقت دنبال من می گشتید تشریف بیارید کتابخانه. حس کتابخانه بیمارستان قائم و روزهایی که خیلی درس میخوندم رو در من زنده کرد باضافه حس حسادتی که همه دارند سخت هندبوکهای اکسفورد رو میخونند. تازه کلی هم رمان و کتاب جالب داره  و با اولین کتابی که به امانت گرفتم از امشب  همسر آمریکایی رو میخونم. البته اگر نور کمسوی اتاق اجازه بده. از وقتی عسل خانم هم اتاقی ما شده اند با نوری کمتر از نور شمع کتاب و مجله میخوانم در وقت خواب  و برای همین زود خسته میشم.

 

خیلی دوست دارم این تنگ ماهی رو بخرم. از چند سال پیش مدتها بود میخواستم بخرمش که به علت قیمتش نخریدم. ولی امشب دم غروب که هوا داشت تاریک می شد پشت پنجره خونه همسایمون دیدمش  و دوباره حس خریدش در من زنده شد. شاید برای کریسمس .

 راستی امشب مشهد باید خیلی قشنگ باشه. غرق در نور و هوای سرد پاییزی !!!!

 

   + Passenger - ٩:٢٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸

پاشو گلدونو بیار ....

 من خیلی دوست دارم که یک باغچه پر از گل داشته باشم . حتی اگه فرصت نکنم توی حیاط خیلی کوچولومون برم از پنجره هم که می بینمشون کلی لذت می برم.  بر خلاف آقای همسر که همیشه مانع گل خریدن من میشند و البته وقتی گلهایی که می خرم سبز و رنگارنگ میشند میگه نمی دونستم اینقدر قشنگ میشه !! و تازه اگه فرصت پیدا کنم و کسی در خرید کردن باهام همکاری کنه دوست دارم روی بالکن اتاق خواب هم کلی گلدون بزارم. خلاصه اینکه از حالا به فکر پیازهای بهاری افتادم. ویکند گذشته که یک گلدون پر از پیاز نرگس درست کردم باضافه مرتب کردن بوته های رز و شمعدونی و  الان هم پیازهای این سنبلهای زیبا و لیلیهای خوشبو رو خریدم باضافه این درختچه که مدتها اسم گلشو نمی دونستم و همه خونه های انگلیسی دارند . اسمش Hydrangea هست. عکسشون رو اینجا بزارم وقتی رسیدند ببینم همین شکلی باشند.  حالا دارم فکر می کنم پیازهای لاله ای که قبلا خریده بودم کجاست ؟  به یک درختچه لیمو و یا شاید زیتون باضافه دو تا سبد پر از گل هم برای آویزان کردن نیاز دارم باضافه یک  ماشین چمن زن نو ( یک باغچه نیم وجبی چه خرجی داره !). از الان دارم فکر می کنم کی بهار میشه و این نرگسها و سنبلها گل میدند ......

 

 Just a quick update: I recieved yesterday a small box with a tiny pot and piece of 10cm wood . I was wondering what is that and then I realised it's my lovely hydrangea !! haha !I couldn't believe it and Mr.hubby was laughing.  I called to the company that I ordered and asked  for an explanation as it wasn't at all like the photo they put in their website and they said : " Sorry, but  we are selling young plants , therefore in a year or two your plant will grown up " , haha , they don't know I don't have any patience . I think I should wait at least good 5 years to see flourishing in that plant . I asked why you didn't mention that clearly as the customer can decide before wasting their moneys. Anyway, I am going to return it to them. And from now I will just buy from B&Q and garden centres as I did. It's a lesson !

 

   + Passenger - ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸

 

امروز که با باران خونه بودیم وسطهای روز دیدم دارند در می زنند . درو که باز کردم دیدم دو تا خانم  انگلیسی خیلی مودب هستند یکی جوون و یکی مسن و به فارسی میگند فریده رو میخوایم ببینیم. منم به انگلیسی بهشون میگم مامانم اینجا نیستند. !! ازم می پرسند فارسی میتونم صحبت کنم منم به انگلیسی می گم بله !!!!  با مامان  یک بار توی خیابان صحبت کرده اند . از این مبلغان عیسی (ع) و مسیحیت هستند فکر کنم بهشون می گند میشنری .   بعد میگند کتاب مقدس رو براتون آوردیم و بعد خودشون رو معرفی می کنند و می گند ما پارسال ایران بودیم و میخوانند به مامان سلامشون رو برسونم.  منم که دیدم خیلی مودب هستند و دلم برای مهمون داشتن تنگ شده بود  دعوتشون می کنم بیان تو و اونها هم با خوشحالی  می پذیرند  و دور میز آشپزخونه مینشینند و  یک کم صحبت می کنیم. من بهشون میگم تی دوست دارید یا کافی و اونا جواب میدند چای. چای و شیرینی می خوریم . خانم مسن تر یک صفحه از کتاب مقدس رو میخونه که خبر از تمام شدن غمها و آمدن شادی می دهد . میگه ایران رفتند پرسپولیس رو ببیند چون در کتاب مقدس از کوروش زیاد صحبت شده و البته به اصفهان و تهران و چالوس هم رفته بودند و می گفتند چالوس مثل انگلیس هست. هر دوشون عالی فارسی صحبت می کنند و حتی می نویسند و البته دختر جوان که آمریکایی بود می گه که پدر شوهرش ایرانی هست. اونها هم می گند چقدر من خوب انگلیسی صحبت می کنم و بعد هم آدرس چند تا مغازه ایرانی رو بهم میدند !!!جالب اینه که میدونند من مسلمان هستم و از نبوت هم صحبت می کنند. از خیام و حافظ حرف می زنیم و خلاصه اینکه خیلی مهربان بودند.   یک کم با باران بازی می کنند و میگویند  چه خانه قشنگی از بیرون دیده نمیشه اینقدر بزرک باشه و اجازه می پرسند اگه میشه بقیه خونه رو ببینند. بعد هم خانم مسن شماره تلفنشو برام می ذاره و قرار میشه دو هفته دیگه دوباره بیان تا بیشتر صحبت کنیم.....

   + Passenger - ٧:٠٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۸

نوستالزی پاییزی

من و این نوستالزی پاییزی. دوست دارم این خیابانها و پیاده روهای پر از برگهای سرخ و زرد و ارغوانی رو. این درختان هزار رنگ و این نم نم باران با هوای خنک پاییزی رو. 

توی ذهنم اما نور آفتاب درخشان پاییز مشهد هم هست جایی که دلم براش تنگ شده با هوای خنکی که بوی خاصی می دهد @ شاید بوی خاک. این بو اینجا نیست و من هی توی ذهنم میخوام حسش کنم . بوی مست کننده ای هست. توی ذهنم تصویر درخت خرمالوی خانه هم هست و خوردن انار زیر آفتاب گرم پاییزی.....

   + Passenger - ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٤ آبان ۱۳۸۸

هم سفر

یکی از ایمیلهایی که از برادرم دریافت کرده ام ( که اون هم استادش براش فرستاده) و جالب و پند آموز  منتخبی از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم  نوشته زنده یاد نادرابراهیمی است  .یادم باشه  این کتاب را بگیرم و بخوانم .  ابتدا نامه اولی رو که بیشتر دوست دارم  رو می گذارم و بعد نامه دوم .

انسان، آهسته‌آهسته عقب‌نشینی می‌کند.
هیچ‌کس یک‌باره معتاد نمی‌شود.
یک‌باره سقوط نمی‌کند.
یک‌باره وا نمی‌دهد.
یک‌باره خسته نمی‌شود، رنگ عوض نمی‌کند، تبدیل نمی‌شود و از دست نمی‌رود.
زندگی بسیار آهسته از شکل می‌افتد.
و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می‌کند.
باید بسیار هوشیار باشیم و نخستین تلنگرها را، به‌هنگام و حتّی قبل از آن‌که ضربه فرود آید، احساس کنیم.
هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبّانه آغاز نکنیم.
خستگی نباید بهانه‌یی شود برای آن‌که کاری را که درست می‌دانیم، رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم.
قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدم‌های بعدی را شتابان برخواهیم داشت.
ما باید تا آخرین روز زندگی‌مان _ که این‌گونه به دشواری بر پا نگه‌اش داشته‌ییم _ تازه بمانیم.
به خدا قسم که این حق ماست.

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،............ حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

 عزیز من ! بیا متفاوت باشیم ...

 

   + Passenger - ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸