پروا مکن بشتاب همت چاره ساز است

یکی از ترانه های مورد علاقه دوران کودکی من @ امروز اتفاقی یادم آمد .  

پروا مکن بشتاب همت چاره ساز است 

باید خطر کردن سفر کردن رسیدن 

  ننگ است از میدان رمیدن آرمیدن

  چشم از هوس از خورد از آرام بردار

   + Passenger - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ مهر ۱۳۸۸

و می‌آموزی و می‌آموزی ....

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

اینو یک جایی خوندم خوشم اومد اینجا بزارمش :

کم‌کم تفاوت ظریف میان نگه‌داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.

این‌که عشق تکیه‌کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر.

و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، عهد و پیمان معنی نمی‌دهند.

و شکست‌هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشم‌های باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه

و یاد می‌گیری که همه‌ی راه‌هایت را هم‌امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال‌ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه‌ی نزاع در خود دارد

کم کم یاد می‌گیری
که حتی نور خورشید می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.

بعد باغ خود را می‌کاری و روحت را زینت می‌دهی
به جای این‌که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.

و یاد می‌گیری که می‌توانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می‌ارزی.

و می‌آموزی و می‌آموزی

با هر خداحافظی
یاد می‌گیری.

بورخس

و اینکه این سفر هم تمام شد. سخنرانیم خیلی خوب بود و فیدبکهای خیلی خوب از همه گرفتم. چند تا از دوستانم از استرالیا و استاد قبلیم هم که در جلسه بود می گفتند من خیلی سخنران خوبی هستم !! که البته نظر لطفشان هست و  بسی باعث خوشحالی.   البته نباید زحمات استاد عزیز رو هم نادیده گرفت. دیشب بعد از مراسم شام رسمی کنفرانس که تازه دیر وقت تموم شد ازم خواستند چند تا تغییر در سخنرانیم بدم و یک بار تمرینش کنم و منم گفتم چشم. بعد می بینم دارند با من میاند فکر می کنم طبقه هتل رو دارند اشتباه میاند @ میگه نه دارم میام ببینم تمرین می کنی حتما و بعد با آن همه خستگی تا نیمه شب نشسته بود تا من تغییرات رو بدم . 

 الان هم توی فرودگاه نشستم منتظر برگشتم به خانه . جناب استاد گفتند زودتر با ایشون بیام فرودگاه شاید بتونم  پروازم رو عوض کنم  و با پرواز ایشون بیام که نشد  و باید چند ساعت دیگه منتظر باشم. البته حوصله ماندن و گشتن در شهر رو هم نداشتم. دلم خانه و همسر جان و باران نازنین رو میخواد. داشتم فکر می کردم چقدر خوب که دارم به خانه بر می گردم @ هیچ حسی برای سفر به مونترال نیست.

کلی ایده جدید و جالب در مورد کارم در ذهنم هست که باید انجام بدهم . کلی کار باید کرد.  باید یاد بگیرم که خیلی محکم هستم.

  فعلا تا بعد ....

 PS, I hate flying at night especially when i am alone. i feel sad and homesick. I just bought a brow scissior and tweezer quite expensive yesterday and they were in my bag and in the airport they didn't let me to check in with those items and asked me to throw them away and  I've gave them to a young girl in airport and she was just surprised and happy . It made me feeling good that I made someone happy but deep inside feeling sad that I loose them.

 

   + Passenger - ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸

Hi from Toronto

 

It’s a couple of days that I am in Toronto for a conference and I will stay a couple of days more. The initial plan was to go to Montreal after that for another conference but I cancelled my trip as it will be too long and I already missed home.

Toronto is a very beautiful city and I love it. They say it is an expensive city, but it is very live and beatiful and clean. The intersting thing is that Toronto means "The place of meeting" and actually it is a very nice place for meetings.  The hotel is very nice too, in down town and next to a church and a big shopping centre and I have a view of CN tower and a historic church plus lots of towers from my room which is very beatiful at nights. As I arrived a day earlier before conference, I had the chance to get the tour and visit Niagara Falls which was great ( as canadian used a lot the word of "Awesome" it is awesome!) , even I tried flying over the falls with a helicoupter which was scary but uniqe life time experience. We visited a small city or village close to falls " Niagara on the lake" which was stunning and again awesome especially at this time of year which the leaves have thousands color, and I wished we will be able to live in a place like that when we retired. I visit a wineary place too that they produce icewine which is the most expensive wine in the world. 

Anyway,it was good that I went out the first day as we are very busy here in the conference. Today it started with another meeting from 7 and finished at 7 pm. The same will be expected over the weekend !!! I had 2 presentations today which went well but my main talk wll be on Sunday that I did not practice it yet. It is a great feeling when you see other groups cited your work and in all their presentations acknowledged your help and expertise especially as a jounior doctor or researcher.  And the Calgary group invited me to visit them again and help them for their study.

 

Last night I had a bad dream and it came true today as I found Baran wasn’t well and had a cold and her Dad took her to hospital to be sure she is fine. It was when I called to see what they are doing and as soon as I found it, I felt very bad and frustrated. I wish I wasn’t here. I talked to her doctor and he reassured me that she is fine and just had a viral cold. I know it is very difficult to look after Baran these days as she is very active and I think Hassan should be very tired now , but sometimes there is no other option. For me as a mum it is very much harder to leave my little one, but my job is also important and still I am tryng to find a balance between work and motherhood.

 

I purchased some lovely cloths for my little walnutt which I can’t wait to be home and try them on herplus a little shopping so far for honey jan.

 

 

The funny thing is that there is an old professor from Georgia that I know him for a few years and he admires me and believes that I look like Elizabeth Taylor !!!!!!!!!!!!! hahaaaaaaaa ( in my dream!!) . Anyway, every year he is in this conference and I am not feeling very in ease as it is against my shy nature and he is saying all the times that how much I am beautiful and intelligent to everyone( again hahaaaaa!) . Anyway, during my presentation today he took lots of photos from me and it was so funny, like papparazies ! When I was in iran I had a friend . She said al the times : " HAMERA BARGH MIGIREH, MA RO CHERAG BARGHI" and that's my story. I am just kidding !!!! The other funny thing is that everyone that didn’t see me during last year said how I look great and slim after having a baby (!!!!!)  I think they forgot how slim I was as still I am 2 size bigger than the past !!! Anyway, it is nice to be in a meetng that you know everyone.

 

 

Finally again, I missed a lot Baran & Hassan. Her smily face is in front of my eyes all the times and I am dying to hear her voice and hug her and smell her. Love u both . xxxxxx

 

 

 

 

 

   + Passenger - ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸

برشی از این روزها

این وقت شب که میشه میام سر لبتابم و از بس خسته ام هیچ حسی برای مطالعه و درس خوندن و انجام کارهای نیمه تمام نیست. این دختر کوچولوی ما اینقدر سخت میخوابه و اینقدر خودش و ما رو اذیت میکنه تا بالاخره خوابش ببره و من و پدرش هم خسته و بیحال و دیگ رمقی برای کار کردن نداشته باشیم. اصولا این باران کوچولوی ما بلد نیست خودش به تنهایی بخوابه و البته این شبها حق هم دارد. دنون ششمش در اومده و هفتمی در راه است و فکر کنم کلی درد دارد که اینقدر بیقراری می کند.  خلاصه اینکه خسته ام و نگران این کارهای ناتمام.   پریشب شام یکی از همکارام که اخیرا   پست دائم کانسولتنتی گرفته رئیسشو و  منو و استادم رو به همین مناسبت به  شام دعوت کرده بود که البته همه با همسرانشون اومده بودند به جز من که حسن باید با باران خانه میموند .  بدون اینکه حرفی بزنم خانمش درباره روزهای سختی که با بچه هاشون وقتی کوچکتر بودند و مجبور بوده برای امتحانات خودشو آماده کنه شروع به صحبت کرد و گفت میدونم چه شرایط سختی الان شما دارید ولی این روزها می گذرند. خودش که تازه امتحانات دندانپزشکیشو بعد از نزدیک ٣ سال تموم کرده می گفت از وقتی وارد این کشور شده همش داره امتحان میده و بالاخره تمام شدند و واقعا هم سخته با وجود بچه که بتونی به همه کارهات برسی . نمیخوام گلایه و یا ناشکری کنم که روزی هزار بار خدا رو به خاطر همه الطاف بیکرانش به من و خانواده ام شاکرم ولی   همین سختی های راه است که مدام تردید درت ایجاد می کنه و  هی اینها رو باید بنویسم تا به خودم یاد آوری کنم ولی باید مقاوم بود و استوار و  فراموش نکرد توکل را  و صبر و بردباری را.   باید دوید ٬ غصه خورد ،و تلاش کرد٬ اما همیشه باید دانست که هردغدغه ای در دوران خودش مفهوم دارد  .  باید قوی شد ، و گاهی دو قدم عقب رفت و به زندگی از کمی دورترنگاه کرد ... کاش تصویر واضح تر زودتر ایجاد میشد !!!!!

 

 

   + MT - ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸

 

این قافله عمر عجب میگذرد...
دریاب دمی که با طرب میگذرد

ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد....

این روزها گاهی اینقدر شک و تردید در ذهنم میاد از راهی که می روم  که همش خودم باید به خودم امید بدهم. اینقدر این روزها سریع می گذرند که فرصتی برای نوشتن نمی ماند و هی حرف نگفته  پشت حرف نگفته می ماند و من در حسرت اینکه شاید این روزهای زندگی را حتی خلاصه وار برای یادگار بنویسم. حتی چند هفته اخیر اینقدر درگیر سفر و کارهای روزمره بودم که حتی فکر می کنم هیچ کار مفید آکادمیکی هم انجام نداده ام.   برای ما اتمام تابستان حالا نزدیک است که مامان و بابای عزیز دارند بر می گردند. روزهای  پیش رو ممکن است خیلی سخت باشد و شاید هم با یاری و لطف خدا آرام. اگر فقط خیالم از این دخترک عزیز تر از جان راحت باشد بقیه سختیها مشکلی نیست. خلاصه اینکه  پاییز سریع تر از آنی که منتظرش بودیم فرا رسید.  تابستانی که گذشت و چه سریع گذشت کلی به سفر گذشت از ویندرمر زیبا تا داگلاس و رمزی خاطره انگیز از لندن تا چستر و حتی همین وین پاییزی و حالا هم یک سفر دیگر  پیش رو.  خلاصه اینکه  همچنان در سفر !! 

   + Passenger - ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸۸

 

امروز اولین روز آزمایشی باران در مهد کودک بود که تجربه خوشایندی برای من نبود و تمام مدتی که اونجا بودم سعی می کردم جلوی ریزش اشکهایم رو بگیرم. اتاقی که بجه های زیر دو سال هستند برای هر ۴ تا بچه یک پرستار دارد ولی همه بچه ها بجز ٢ تا در سن راه رفتن بودند. ولی هم مربی ها و هم والدینی که وارد اتاق می شوند با کفش وارد می شند  و بچه ها هم روی همان موکت بازی می کنند و این برای من که اینقدر مواظب بودیم قابل قبول نیست. از همه بدتر اینکه در اتاق که به حیاط باز می شه همیشه باز است و در این هوای سرد ١٢ درجه بچه ها بیرون می رند و شن بازی می کنند . من که خودم در مدتی که توی اتاق بودم یخ زدم حالا حساب این بچه ها جداست . و بعد هم چند تا از بچه ها سرما خورده بودند و اب دماغشان آویزان .... همه اینها روی هم در کنار این حساسیتهای من !!!! سر یک ساعت بر گشتیم خونه و از وقتی اومدم سرکار همش این سایت ofsted رو سرچ می کنم شاید مهد کودک بهتری پیدا کنم ولی هیچ فرقی ندارند و شاید دلیل این حساسیتهای من این اختلاف فرهنگی است. دارم از صبح دنبال یک ننی قابل اعتماد می گردم که بتونم باران رو بهش بسپارم ولی سخته . حتی فکر اینکه سر کار نرم و چند ماه دیگه مرخصی بگیرم هم اومد به ذهنم ولی این هم قابل اجرا نیست . هم اینکه خیلی تلاش کردم به جایی که هستم رسیدم و هم اینکه به حقوقم نیاز داریم. فکر کنم روزهای سختی پیش رو داریم. کلی نگرانم ........

 

   + Passenger - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۸

 

یک چند روزی نبودم و برای یک کنفرانس به وین رفته بودیم به اتفاق آقای همسر . ولی تمام لذت سفر با گم شدن کیف لبتابم از بین رفت. اصولا دیروز چند بار بدشانسی آوردیم. از همه به یاد ماندنی ترش اینکه وقتی برای پرواز منچستر از لندن رسیدیم اگرچه هنوز ۴۵ دقیقه به پرواز مانده بود برامون کارت پرواز صادر نکرد و کلی دویدیم تا به پرواز بعدی BA در ترمینال ۵ برسیم که اون هم گفت دیر شده. بعد باز به ترمینال ١ برگشتیم تا حداقل چمدونمون رو پیدا کنیم که با کلی مکافات پیدا شد. بعد قطار اکسپرس رو گرفتیم تا حداقل به اتوبوس برسیم چون دیر وقت بود و قطاری هم نبود و نتیجه اینکه بعد از کلی معطلی ساعت ۴ صبح با اتوبوس به منچستر رسیدیم. ( قرار بود ساعت ٨ شب قبل برسیم. ) و بعد اینکه  دم خونه که می رسیم آقای همسر جان فراموش می کنند کوله پشتی منو از تو تاکسی بردارند و تا تاکسی به سر کوچه رسید اینو فهمیدیم بعد دنبالش رفتیم و حتی با ماشین رفتیم توی شهر ولی مگه میشه یک سوزن رو از کاهدان پیدا کرد. داخل کوله پشتی هم لبتاب عزیزم بود باضافه خریدهایی که در آخرین لحظه از فروشگاه هتل خریده بودم.  حالا همش فکر می کنم راننده تاکسی یک پیرمرد پاکستانی بود و حتما برام میارش ولی فکر کنم امید باطلی است. حالا خدا رو هزاران مرتبه شکر که گذرنامه ها و  هارد درایوم توی کیف  دستم بود و گرنه استادم منو می کشت چون همه نتایج تحقیقات چند ساله توی لبتاب و هارد هست و اخیرا هم ازشون بکاپ نگرفته ام.

خلاصه اینکه ناراحت هستم.  هر وقت حالم بهتر شد از وین می نویسم.

 

.....

 

PS,

 I had my laptop back. I found the taxi driver after nearly 4 days in train station and I was very excited and the driver was shocked how did I find him. Anyway, he returened my bag the day after. He had my address and phone number but he didn't bother to call me and unless if I didn't find him, he wouldn't return my bag. Thanks God !

   + Passenger - ۱:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸

Update from Viena

 Wien is  a very beatiful city with lots of coffee shops, bakery and palaces and a fantastic transport system. We stayed in a  beatiful hotel with a group of our colleages and apart from conference, we managed to visit  Schönbrunn Palace and one evening which was the eve of Hassan's birthday , we went to Danub Tower and we had dinner there with lovely view of sunset and clear view of all city. 

 I love these classy european cities , full of culture and history.The time was short and we didn't have time to see the countryside or other palaces , but i love to travel again to this beatiful city.  

   + MT - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۸

 

پراکنده....

- دخترک شیرین ما در آستانه ١١ ماهگی نه کیلو و نیم وزنش هست و ٧٣ سانت قدش با ۵ تا دندون کوچولو و ششمی هم در راه است و هنوز ما فرصت نکردیم آش دندونی براش بپزیم.

- دیروز سرجیکال فیلو جدید تیمون رو دیدم. یک دختر جوان از اروپای شرقی . اینقدر این دختر ساده و افتاده بود چه در ظاهر و چه در رفتار @  غیر قابل باور . حتی انگلیسی رو هم اینقدر ساده صحبت می کرد که فکر کردم تازه به اینجا اومده ولی وقتی ازش سوال کردم گفت از همین جا فارغ التحصیل شده. خلاصه که خوشم آمد از سادگیش .

- اینقدر کار عقب افتاده دارم و تازه احساس خستگی می کنم که فقط دوست دارم وقت بگذرانم. یک جایی خوانده بودم که لذت بردن از تنبلی و وقت گذرانی بطور کامل ممکن نیست مگر آن که انسان خیلی کارها برای انجام دادن داشته باشد. کاری نکردن در زمانی که اصلا کاری برای انجام دادن ندارد هیچ تفریحی ندارد .... تنبلی مثل بوسه وقتی شیرین است که دزدیده شود. 

 - چقدرپاییز زیباست. من عاشق این برگهای صد رنگ پاییزی هستم.

 

   + Passenger - ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸