I’ve watched “Perspolis” last night. It was a nice black and white animation movie but as an Iranian I didn’t like the story. Persepolis tells the amazing story of a young girl growing up in Iran around the time of the Islamic Revolution. I’ve read its novel book a few years ago, but the movie although it literally illustrates her feelings about Iran but it is a little exaggerated. Anyway, it was interesting to see the western way of living of Marjan as teenager and her struggling to deal with adolescence.

 Overall, though, it was nice- definitely worth watching and it is one that I may eventually want to see again.

 

   + Passenger - ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۸

 

"Our deepest fear is not that we are inadequate. Our deepest fear is that we are powerful beyond measure.

It is our light, not our darkness, that most frightens us. We ask ourselves, who am I to be brilliant, gorgeous, talented, and fabulous? Actually, who are you not to be? You are a child of God. Your playing small doesn't serve the world. There's nothing enlightened about shrinking so that other people won't feel insecure around you. We are all meant to shine, as children do. We are born to make manifest the glory of God that is within us. It's not just in some of us, it's in everyone. And as we let our own light shine, we unconsciously give other people permission to do the same. As we are liberated from our own fear, our presence automatically liberates others."  Nelson Mandela

   + Passenger - ٢:٢۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸

 

امروز سالگرد عقدمون هست. نه سال گذشت . نه سال از با هم بودن @ نه سالی که مملو از لحظه های خوب و بد بود. پر از خنده و گاهی گریه گاهگاهی قهر و آشتی   .  روزهای سختی که با هم گذراندیم  و در انتظار روزهای بهتر شدیم. نه سال پیش یک دختر ٢٢ ساله بودم و حالا یک مامان ٣١ ساله.  مامان یک فرشته یک ساله.  فکر می کنم چه تغییری توی این نه سال کرده ام و نه سال دیگه کجا خواهم بود. خلاصه Happy Anniversary و با بهترین آرزوها برای روزها و سالهای پیش رو.

فردا هم هفتمین سالگرد ورود من به این سرزمین بارانی است  باورم نمیشه چه زود گذشت . انگار هنوز دیروز بود. بر خلاف اون دلتنگیهای اوایل هنوز هم اگرچه حس غربت رو دارم ولی حس تعلق بیشتری هم به اینجا دارم. فکر می کنم اینجا خانه ام هست و اون حس تعلق به ایران رو ندارم  اگرچه هنوز هم گاه و بیگاه دلم هوای وطن رو می کنه ولی حقیقت این است که حس تعلق رو ندارم شاید دارم هویتم رو از دست می دهم !!  ولی بدون حس تعلق هم باز هم همه معیارهای ما ایران هست و همه چی رو در مقایسه با ایران بیان می کنیم. حس عجیبی هست این حس وطن دوستی ...

 

 

   + Passenger - ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸

 

اللهم اجعل سعیی فیه مشکورا و ذنبی فیه مغفورا و عملی فیه مقبولا و عیبی فیه مستورا یا اسمع السامعین

خدایا  تلاش و کوششم را با پاداش و خطاهایم را با بخشش همراه کن و عملم را قبول فرما و عیبم را بر من بپوشان، ای شنواترین شنوایان.

   + Passenger - ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

 

امروز یاد فیلم " افسانه آه" افتادم و فکر می کردم آیا این احساس درسته که فکر می کنم باید یک کار دیگه انجام بدهم.  چند وقته این حس با منه که کار مفید انجام نمی دهم و یا این حس که تا آخر عمرم هیچ پیشرفتی نخواهم داشت و همین جایی که هستم خواهم ماند و این افکار مسخره سبب شد وقتی امروز استادم ازم پرسید از چی ناراحت هستی شروع به گریه کنم.( البته نکته جالب اینه که هنوز هم دوست دارم گریه کنم . ) خودمم نمی دونم چرا. اینقدر استادم نسبت به من محبت داشته و لطف کرده و حالا اون هم فکر میکنه تقصیر اون هست و من از کارم راضی نیستم در حالیکه این یک حس درونی احساس رضایت شخصی هست. ولی خوب از طرف دیگه از تنها کسی که دلم گرفته بود و می تونستم احساسم رو بیان کنم جناب استاد نازنین بود.  خلاصه چهره دیگه من جمینی  رو استادم دید و دیگه اینکه آدم بعضی وقتها نیاز به گریه داره تا آروم بشه تا بتونه با تعقل فکر کنه. اندرز امروز استاد: " وقتی ایمیلی که بر روی احساسات رو می خواهی بفرستی @ بنویسسش و یک شب باهاش بخواب . اگه روز بعد هم همون احساس رو داشتی اونوقت بفرستش. " ( این نصیحت رو کردند که دفعه دیگه که عصبانی بودم بجای ایشون به خودم ایمیل بزنم و با اعصاب مردم بازی نکنم !!! )

 

   + Passenger - ۳:٢٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸

It’s the faith that makes you stronger

It’s a few days that I am just thinking about how much harder should I work. I just remembered a note from the past and I searched all my notes and I found it, it’s this: Think like an immigrant.

Last night, BBC Farsi showed a fantastic programme about origin of difference spices of Human race. I remembered something from Charles Darwin that has been referred in the programme too when he wrote in the Origin of Species, "It is not the strongest of the species that survives ... It is the one that is the most adaptable to change." The message was clear. “Power is important and we need to be strong. If we stay weak, we will not survive.” 

 

I try to be happy and keep my faith. Try to be positive & singing :  " It's gonna happen when it's supposed to happen and we find the reasons why one step at a time. "  

   + Passenger - ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸۸

جزیره من

بر سر راه دیگران

جهانهایی هست

جهانهایی در خورشید

که می توانند در آنها به هم دیدار کنند

اما راه تو این است

و اکنون است٬ اکنون

که تو نباید از پا در افتی

بگری٬  اگر  می توانی

بگری ٬ لیکن شکوه مکن

راه تو را بر می گزیند

و تو باید سپاسگزار باشی .

 

- داک همرشولد 

....

 

 

١- چند روزه همش تو ذهنم این جمله میاد: "بر سر راه دیگران جهانهایی هست جهانهایی در خورشید " و یادم هم نمیومد که از کجا تو ذهنم هست تا اینکه اتفاقی یادم اومد . قبلا هم نوشته بودمش اینجا.   خیلی شعر زیبایی است.

...

 

٢- هفته  پیش با دختر کوچولوی ٣ دندونی ما اولین مسافرت زندگیشو رفتیم و انصافا که همسفر خیلی خوبی بود. ما که همگی قبل از سفر نگران بودیم و بخصوص فکر می کردم در حین  پرواز ممکن است گوش درد بگیرد @ ولی کلی خوشحال بود و فکر کنم لذت برد. مامان و بابا و ما هم خیلی از این جزیره زیبا خوشمون اومد و دوست داریم دوباره به انجا مسافرت کنیم.

...

 

 

٣- من امروز خیلی حس  خوشحالی دارم .و اینم دلایل خوشحالی : یک  پیپر دیگه از کارهامون قبول شد @  یک عالم انرزی مثبت از استاد عزیز وقتی دیدم داره چقدر سعی میکنه برای مسابقه فردا برای بابا بلیت گیر بیاره اونم وقتی میدونه بابا اصلا اهل فوتبال نیست ! @ یک سایت جالب برای سفارش گل پیدا کردم و فعلا یک سری گلهای  پاییزی برای گلدانهام سفارش دادم , itunesرو که روشن کردم آهنگ مورد علاقه منو پخش می کرد @  برادر عزیزم از راه می رسد و از  امروز مهمان ما خواهد بود . دیگه چی ؟ آدم میتونه خوشحال باشه بدون دلیل . وقتی یک همسر مهربون @ یک  پدر و مادر عزیز و مهربون و یک  دخترک نازتر از گل داره . خدا رو هزاران مرتبه شکر ....

...

اینها رو اینجا نوشتم تا یادم بیاد برای روزهای ابری ....

 

 

 

 

 

 

 

   + Passenger - ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۸

Light is more important than the lantern

I read this sentence somewhere today: “Light is more important than the lantern “and then I searched to see the owner and I found this beautiful poem from Nizar Qabbani a famous Arab poet. I like his poems very much. I wish to find the original poems  and read them in Arabic.

 

 Light is more important than the lantern,
the poem more important than the notebook,
and the kiss more important than the lips.

My letters to you
Are greater and more important than both of us.
There  are the only documents
Where people will discover
Your beauty,
and my madness.

   + Passenger - ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۸