خیلی وقته چیزی ننوشتم و نمیدونم هم چی بنویسم. جولای به سرعت گذشت و  به اواسط اگوست رسیدیم و تابستان به نیمه رسیده است. کم کم داریم در خانه جدید جا می افتیم . ولی هر روز که به پاییز نزدیک تر می شویم نگرانی من بیشتر می شود و دلم بیشتر می لرزد که به روزی که  مامان و بابا به ایران بر میگردند نزدیک تر می شویم و به روزی که باید دختر کوچولو رو در مهدکودک بزاریم نزدیک تر  و من اینقدر نگرانش هستم که قابل تصور نیست و مدام به خودم می گویم همه بچه ها به مهد می روند و تازه من این شانس رو داشتم که یک سال بتونم در خونه بمونم و با دخترک  عزیز تر از جانم باشم ولی چاره ای نیست. با خودم فکر می کنم اولین باری که می خواستم به باران شیر خشک بدهم اینقدر ناراحت بودم و در تنهایی گریه کردم تازه با این سختی که من به باران شیر می دادم و تونستم بیش از ٧ ماه شیر بهش بدم و بعد که دکتر تجویز کرد که از نظر درمانی باید شیر خشک بدهم چون مواد معدنی بیشتری دارد کمی از حس گناهم کمتر شد. حالا همین حس گناهو نسبت به کودکستان دارم. 

 

 

   + MT - ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸۸

 

و  چه شادم من امروز . بدون هیچ دلیل و علتی . بعد از چند روز غمگینی بدون انهم دلیل اگرچه دیشب خوب هم نخوابیده بودم و چندین بار برای شیر دادن به باران بیدار شده بودم امروز صبح زود بیدار شدم و بجای رفتن به جیم در هوای بارانی ٣ دور دور ÷پارک دویدم و چه احساس شادابی خوبی داشتم. از صبح هم در دانشگاه همه کارهای عقب افتاده ام رو انجام داده ام. 

   + Passenger - ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸

 

پیدا شدم پیدا شدم

پیدای نا پیدا شدم  ......

 

 

   + Passenger - ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ امرداد ۱۳۸۸

 

١- واقعا ارزش جان انسانها چقدر است ؟ حادثه اخیر در فرودگاه مشهد منو یاد سفر اخیرم انداخت.  دو ماه پیش که با استادم ایران بودیم وقتی پرواز مشهد-یزد کنسل شد و ما مجبور شدیم از طریق تهران به یزد برویم @ وارد هواپیما که شدیم می شد از نگاههای استادم ترسشو حدس زد و بعد پرواز تهران- یزد هم که کلی تاخیر داشت و بعد در میانه پرواز یک طوفان یا شایدم یکی از چاله های هوایی سبب شد که ناگهان کلی ارتفاع کم کنیم و همه مسافرها ترسیده بودند @ همونجا استادم گفت اگه سالم رسیدیم مسیر برگشتو با قطار بر میگردیم . بعد که به یزد رسیدیم و دید کلی از استادها و دکترهای دیگه هم تو پرواز ما بودند یک کم خیالش راحت شد و ما همه مطمئنش کردیم که اگرچه هواپیماهای ایرانی کهنه است ولی خلبانهای ایرانی خیلی با تجربه اند . در مسیر برگشت هم که مستقیم از یزد به مشهد اومدیم فکر کنم با حضور چند تا استاد دیگه خجالت کشید بگه من سوار این هواپیما نمی شم. بعد هم اینقدر به مهارت خلبانهای ایرانی اعتقاد پیدا کرده بود که وقتی در دوحه هواپیما نشست گفت خلبانان ایرانی با اون هواپیماهای کهنه بهتر می نشینند !!   وقتی به سلامت رسیدیم براشون توضیح دادم که ایران بالاترین آمار جهانی در حوادث هوایی و همچنین تصادفات جاده ایی رو داره. ولی واقعا ارزش جان انسانها چقدر است ؟ 

٢- خیلی وقته اینجا ننوشتم. هم موضوعی برای نوشتن نیست و هم اینکه اینقدر کارهای کوچک و بزرگ هست که فرصتی برای روزمره نویسی نمیگذاره  و از همه مهمتر از این استایل نوشتن خوشم نمیاد.

٣- هفته پیش مراسم فارغ التحصیلیم بود و اگرچه بعد از ١.۵ سال شرکت می کردم ولی مراسم به یاد ماندنی بود با حضور مامان و بابای عزیز و باران کوچولو. جای حسن خالی بود و استاد عزیز هم  چون دیر رسیدند پشت در ماندند با شرمندگی زیاد. !!

۴- یک ماه میشه که به خونه جدید اومدیم. خیلی کار سختی بود و بدون کمک های مامان و بابا امکان پذیر نبود. کم کم داریم جا می افتیم ولی خونه هنوز خونه نشده. لوسترها وصل نشدند. اتاقها پرده ندارند و مبلها هنوز نرسیده اند و کلی کارهای جزئی دیگه. ولی همگی محله اش را دوست داریم خیلی زیاد .

۵- دخترک کوچولو ی نازنین ٩ ماهش شد ه و کلی شیطون و خوردنی  با کلی کارهای جدید. از جدیدترین و جالب ترین کارهاش که با کمک پدرم یاد گرفته @ اینکه از حالت خوابیده  به پشت میتونه بلند شه با کمک شکمش و بشینه . واقعا حرکت سختی است. و تازه وقتی تشویقش می کنیم خودش هم برای خودش دست میزنه.

تا بعد ...

 

   + Passenger - ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸