فیلم ترمینال رو دیدید ؟ قهرمان فیلم ویکتور ( تام هنکس) وارد فرودگاهJFK میشه و بعد به دلایل نامعلومی نمیتونه وارد نیویورک بشه و حتی چند بار تا نزدیک خارج شدن از فرودگاه میرسه ولی نهایتا مجبور می شه داخل فرودگاه بمونه @ چون خیلی این فیلمو دوست داشتم و دلم به حال ویکتور بیچاره سوخت  حکایتش امروز برای من تکرار شد. حالا منم  و ٢٣ ساعت تو فرودگاه نشستن البته دو بار تا نزدیک در خروج رفتم ولی دوباره برگردوندنم داخل@ بسی خیال باطل که تصور کرده بودم امشب در هتل ۵ ستاره خواهم خوابید و هوای گرم خلیج به صورتم خواهد خورد .......

   + Passenger - ٩:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

اینقدر لجم میگیره از کسایی که ضریب هوشی دیگران رو نادیده میگیرند و یک جوری رفتار می کنند که انگار بقیه احمقند و هیچی نمی فهمند و  به اصطلاح خودشون رو به در دیگه می زنند. دوست دارند از تمام جزئیات زندگی آدم سر در بیارند ولی یک کلمه از خودشون بروز ندهند.  از مرموز بودن بعضی افراد بدم میاد. به همین خاطر هم چند بار آدرس وب بلاگ هامو عوض کردم  ولی چون فکر میکنم ارزشو نداره به حالت اول برش می گردونم ولی دیگه اینجا نخواهم نوشت.

باز از این بیشتر از کسایی حرصم می گیره که مثلا بورس ایران بودند و تازه اقامت و  گذرنامه کشور دیگه ای رو هم گرفتند حالا که کار ÷یدا نکردند و بعد از چندین سال  می خواهند برند ایران  هم منت میزارند که دارند لطف می کنند و به ایران بر میگردند و بعد هم میگند  شمابرنامه تون چیه؟  شما هم سعی کنید زودتر بیاین .  اینقدر از کسایی که تو زندگی مردم بدون اجازه فضولی می کنند بدم میاد. شرط ادب اجازه نمیده بهم رک و راست بگم : با هزینه بورس اومدی و تحصیل کردی و حالا به خاطر شرایط زندگی میخوای برگردی . این که دیگه منت گذاشتن نداره و خیلی  کار مهمی نکردی وظیفه ات هست که برگردی کشورت ...

از یکی دو گروه دیگه هم لجم میگیره که وقت نوشتن فعلا ندارم.  هیچ کدوم از این حرفها ارزش نوشتن نداره .

چقدر نوشته یونیکی شد . هیچ وقت اینطوری ننوشته بودم.!!!

تا بعد ...

 

   + Passenger - ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸۸

Don’t ever give up

I don’t know why I couldn’t stop crying since I started to watch this movie: “The Brooke Ellison Story”. True inspiration, remarkable woman ( both girl & Mum), remarkable family, inspiring achievements

 

I take this sentence from the last minutes of film: “Time is so brief and so precious. Don’t take any one in your life for granted. “

 

*******

 

امروز فیلم کوتاه زندگی در مه ساخته بهمن قبادی رو هم در شبکه فارسی   BBCدیدم که فیلم خیلی دردناکی بود. داستان فیلم در کردستان است و  روایت زندگی پسر چهارده ساله‌ای که بعد از مرگ پدر و مادرش مجبور به سرپرستی از خواهر و برادر کوچک خود می‌شود. فکر می کردم چقدر ما ناشکریم و قدر این همه آرامش و آسایش رو نمیدونیم. داشتم فکر می کردم چند تا از این بچه ها در ایران و همه جای دنیا زندگی میکنند. فکر میکردم چه جوری به حتی یکی از اینها کمک کنیم. و خیلی فکرهای دیگه ...

 

*****

 اینهم از نوشته های قدیمیم که فراموش نکنم امید و توکل رو  :

بعضی وقتها اینقدر اضطرابهای بیهوده و خستگی و دلتنگیهای غربت ذهن رو میگیره که شکرگذاری و توکل رو فراموش میکنی ٬ و باید یک نفر اینها رو بیادت بیاره ٬بیادت بیاره که زندگی در گذره و زمان سریعتر از اونی که حتی فکرشو بکنی میگذره ٬ بیادت بیاره که باورها و هدفهاتو فراموش نکنی و اینکه امروز امروز است و ما برای زیستنش تا فردا بیشتر وقت نداریم....

این چند جمله از کتاب «در فاصله دو نقطه» ایران درودی را که سالها پیش خونده بودم یادم اومده ٬  اینجا مینویسم تا بخودم یادآوری کنم :

« تا این مرحله از زندگی دانسته ام که می‌باید کوله بار غم ها و دلتنگی ها را بر زمین گذارد و به استقبال آینده رفت. حتی اگر این آینده یک روز یا یک ساعت یا فقط یک لحظه باشد. مطمئن هستم که بهترین لحظه، لحظه بعدی زندگی ام خواهد بود .»  

*****

   + Passenger - ٥:٠٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

"Let us be a little humble; let us think that the truth may not perhaps be entirely with us. Facts are facts and will not disappear on account of your likes" - Jawaharlal Nehru

   + Passenger - ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸

پراکنده ها ....

١- این همه کنفرانس رفتم و سخنرانی کردم از چندین بار در آمریکا بگیر تا کانادا و سوئد و هلند و چک و چند تا هم در انگلیس @ برای هیچ کدوم اون استرسی که الان برای کنفرانس ایران رو دارم نداشتم......

٢- همیشه آرزو داشتم و دارم که یک ساز موسیقی بلد بودم.

٣- هوا دوباره بارانیه و ما نمیتونیم بریم بیرون .

۴- دخترک نازنینم باران بهاریم گل عزیزم ....

۵- این سبد لباس کی از جلوی چشمم دور میشه و لباسهاش اتو شده تو کمد میره..

۶-

   + Passenger - ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

First say to yourself what you would be; and then do what you have to do. Epictetus 

   + MT - ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

 

My today horoscope, quite amazing:

 

“Trying to get too much work done in the course of the day might prove self-defeating, Mitra. Your physical energy isn't what it usually is, and you are probably operating on nervous energy. Consider the situation carefully and list your tasks in order of urgency. If you don't get them all done by the end of the day, the world won't come to an end. In the evening: rent a pile of videos and order a pizza.”

   + Passenger - ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

Springtime in the Rockies

I fancy it is springtime in the Rockies
The flowers with their colors are aflame
And though I long to be back in the Rockies
I’ll wait until the springtime comes again.

( Gene Autry)  

Last week I was in Calgary for a visit to Alberta Children’s hospital. The hospital was great and it was a good experience for me, but more memorable was my hosts. When I planned this trip, one of the professors who is actually the head of department and I met him once here, invited me to stay with them, instead of being in hotel. At first I felt unease especially with my toarofi and shy nature, but I thought it’s not polite to reject his invitation, and now I am happy for my choose. I had the nicest, kindest hosts you could ever wish to meet and actually it is my best memory from Canada.  I think they are the kindest and loveliest couple that I met in my life and I really learnt a lot from them. They provide the best hospitality that you can provide for a guest. 

It was a very hectic week and even I didn’t find time even to see the downtown of city.  Except a quick drive around city when we went for dinners. Once in a very posh Italian restaurant as an educational meeting for ophthalmologists and another night in a lovely restaurant in riverside. Just final day, lovely Pat took me to Banff which is a small town in Rockies Mountain and around 1 hour distance from Calgary, it is a tourist spot for ski. We had lunch in Springs hotel which is a very beautiful hotel and then we went to see spring waters and some shopping in the town.

The most difficult part of this trip was to leave my little one (me and hubby jan used to this kind of conference and work trips, although I miss him). Every time I‘ve seen a baby, I was thinking how much she/he is older than my Baran and thinking about her. It’s very difficult to be a mum ! 

 

 

   + Passenger - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۸