این روزها وقتی فقط چند لحظه به اطراف  نگاه می کنم دیگه اثری از خانه مرتب و تمیز همیشگی نمی بینم ٬ بجاش یک خونه با سرهای مختلف شیشه شیر در اطراف ٬دستگاه اکسپرس کردن شیر در کنار مبلها و  میز پوشیده با دستمال کاغذی و مونیتور بچه و   تمام فضای خالی اتاق نشمین پر شده با صندلی گلیدر و پوشچیر و carrier cot ,  همه این انواع مختلف و باضافه تخت خوابش رو امتحان کردیم ولی این این دختر کوچولو در هیچ کدام بیش از ٢٠ دقیقه نمیخوابد و فقط دوست داره توی آغوش و یا روی بالش نرسریش روی پای ما بخوابه ٬ انگار این کوچولوی ناز مثل بچه کانگوروها فقط دوست داره تو بغل بخوابه ٬ حالا هر چقدر هم جاش توی بغل و روی پا ناهموار باشه ...

و چقدر این روزهای نوزادی شیرینند و چقدر این لبخندهای گاه و بیگاش عزیزند.٬ هر بار که باران رو در آغوش میگیرم و به این صورت عروسکی و معصوم نگاه مبکنم ٬ فکر میکنم در آینده که کودکم بزرگ بشه ٬چقدر دلتنگ این روزهاش خواهم شد و بوی خوبش .....

خدایا هزاران مرتبه شکر بخاطر همه لطف و مهربانیت !!

 

   + Passenger - ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٧

 

When I was reading the discharge report of Baran yesterday a, I found she had Apghar’ score of 7 on her first minute of life and 9 after 5 minutes. This is very good, especially for a baby which was born 2.5 months earlier than her due date.

After 2 days staying at home with her, we feel really more settled after ages. Although, we have lack of sleep because of night shift of babysitting but it’s very enjoyable. She is so cute and exactly like a little angel. W are very happy and so thankful to God to this little miracle.   

   + Passenger - ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ مهر ۱۳۸٧

 

There are those who think that love comes, with a lifetime guarantee

But we know from those around us, that this may not always be

It's the simple things, that come between, a father and a son

But when they try to talk, the knives are out, before they have begun

Well, that was me, and I have seen the light that shines for eternity

Because I learned to say, the words I love you ...

-lyrics from Chris de Burgh's song "I Love You"

 امروز تو CDهای قدیمیم دنبال یک فایل میگشتم ٬ دیدم همه آلبومهای Chris de Burgh رو چند سال قبل کپی کرده ام و دارم ٬کلی خوشحال شدم و بعد هم ( چون هیچ کار دیگه ای ندارم !!!) نشستم و متن این شعر  I love you رو که با گروه آریان همخوانی کرده و من خیلی این آلبوم رو دوست دارم ٬ رو نوشتم.

 چرا من اینقدر کار نکرده  و عقب افتاده دارم این روزها با اینکه مدام دارم می دوم؟! یک لیست بلند بالا از کارهایی که استادم بهم داده و من حتی نگاهشون نکردم !  یک عالم کار خونه و اینکه باید خونه تکونی کنم و خونه رو تمیز کنم قبل از اینکه مامان بیاند. اتاق جوجه کوچولومون هم هنوز آماده نیست و همه وسایلش توی کیسه و جعبه هاست و منتظریم تخت و کالسکه و کمدش بیاد تا اتاقشو درست کنیم و بعد هم هنوز خریدهاش تموم نشده ... شروع میکنم  ethics پروپوزال پروزه جدید رو بنویسم که چقدر هم کار سختیه و نیاز به تمرکز داره و بعد یادم میاد که باید لباسهای باران رو بشورم ٬ بعد تا میشینم نوبت شیر اکسپرس کردن میرسه و بعدش هم باید برم بیمارستان تا به خانم کوچولو شیر بدم و بعد یک ساعت فرصت دارم تا یک چیزی بخورم و به بقیه کارهام برسم و  این چرخه دوباره هر ۴ ساعت تکرار میشه  و شب که میرسم خونه اینقدر خسته ام که کافیه فقط یک دقیقه چشمامو ببندم تا به یک خواب عمیق فرو برم. تازه کلی هابی جان کمک میکنه ... هی تصمیم میگیرم برم و به استادم بگم تا دو ماه  مرخصی لازم دارم ٬ اینطوری نمیشه کار کرد و بعد به بیمارستان که میرسم اینقدر ایده جدید به ذهنم میرسه که فراموش میکنم !!  این روزها من همش دارم می دوم و به هیچ جا نمیرسم....

 

 

   + Passenger - ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳۸٧