نوروز مبارک

   + Passenger - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٧

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ زجویی نجهاندیم
ماننده افسونزدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم


مهدی اخوان ثالث ، اسفند 1343

دیشب رفتم و خوابیدم. یکسره تا صبح بجز یکبار که صدای گریه باران می آمد و باباش داشت براش شیرشو درست میکرد و من دوباره رفتم خوابیدم تا نزدیک ٨ . اینقدر خسته بودم که تمام مدت حتی یکبار هم تکون نخورده بودم و وقتی بیدار شدم کلی بدنم درد میکرد. بعد از صبحانه اومدم یک کم دور و برو مرتب کنم که به یک نیمه خونه تکونی تبدیل شد و نزدیک ساعت ۴ تموم شد. کلی هر دو خسته شده بودیم. بعد هم که نهار و شستن ظرفها. وقتی بالاخره از صبح نشستم ساعت ۶ شده بود و از خستگی روی مبل به یک خواب عمیق فرو رفتم و بیدار که شدم ساعت ٩ بود. بعدش هم شیفتمون با هابی جان عوض شد و الان اون خوابیده. نمیدونم چرا این اینقدر ضعیف شده ام و زود خسته میشم. خیلی زود.  بهرحال سنت خونه تکونی رو بطور ناقص هم که شده اجرا کردیم. چقدر آدم آشغال جمع میکنه ! دوست دارم نصف این وسایل و لباسها و کتابهایی که دیگه استفاده نمیکنم رو بریزم بیرون....با این همه کار و شلوغی و ددلاینهای مختلف کی وقت میکنه خانه تکونی اساسی انجام بده اونم با یک بچه کوچک  !!!

همون چند ساعتی هم که عمیق میخوابم اینقدر نگران بارانم که همش کابوس میبینم و هی وسط خواب از خواب می پرم. در درون نا آرامم.

هفته دیگه باران پنج ماهگیش تموم میشه و وارد ۶ ماه میشه.  همش فکر اینم که آیا فعالیتهای تکاملیش خوبه یا نه !  به شکم که هست سر و گردنشو بالا میگیره ولی اذیت میشه و عصبانی میشه ولی توی بغل گردنشو خوب میگیره و به دور بر نگاه میکنه . اخیرا هر چیزی رو میگیره و میخواد تو دهنش کنه وتوی زمین بازیش مدام با عروسکهای اویزون دعواش میشه وقتی از دستش در میرند و جیغ میکشه. انگار حرفهامونو دقیقا میفهمه و با زبان خودش جواب میده و البته وقتی تنها هست بیشتر حرف میزنه . وقتی جلوش میری بیشتر میخنده و دوست داره همش باهاش بازی کنی.   ددی جانش هم که اینقدر دخترشو دوست داره که گاهی اوقات مامانشو ایگنور میکنه و در مورد بچه داری ازش اشکال میگیره که کلی دل مامانش بعضی وقتها میگیره  .....

چقدر خوبه آدم حتی یکی دو تا دوست خوب کنارش داشته باشه . فکر که میکنم  اینجا بجز دو سه تا دوست خوب که واقعا دلسوزند ولی   از نظر سنی مسن تر هستند و در مایه های پدر و مادر و دو سه تا دوست عزیز دیگه که اینجا نیستند @ بقیه به ظاهر دوستان در  اینجا یا دوست دارند تمام جزئیات زندگیتو بدونند بدون اینکه یک کلام از خودشون بگند @ یا خیلی روحیه رقابتی دارند و یا وقتی باهاشون هستی  حس حسادت رو حس میکنی ( حالا به چی رو نمیدونم ؟؟) و بعد در انتها فکر میکنی تنها بمونی بهتره ! چرا اینطوریه ؟ خیلی بده @ نه ؟

 

   + Passenger - ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٧

 

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

   + Passenger - ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ۱۳۸٧

پراکنده ها

چه ساعتهای درازی را صرف این کرده ام که خودم را قانع کنم که حق با من است @ آیا عقل حکم نمیکند از این که شاید اشتباه از من باشد بترسم.

جین آستین

١- از دیروز همش تو ذهنم این آیه میاد : "فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْراً " @ حالا چرا نمیدونم. !!!!!!!!

٢- آقای همسر جان رفتاد کنفرانس چند روزه و من و عسلک تنها هستیم. کلی دلم برای هابی جان تنگ شده. داشتم فکر میکردم این سینگل مامها خیلی کار می کنند....

٣- هفته دیگه عیده و من هوای عید ندارم و هیچ کاری هم نکردم. شاید چون پنجره ها برق نمیزنند و گل پامچال و بنفشه پشت پنجره نذاشتم و خونه تکونی نکردیم @ حال و هوای عیدو حس نمیکنم. یک کم دندون باید روی جگر بزارم.

۴- این مامان وبابا هم که یک ماه خونه و زندگیشونو ول کردند و رفتند شمال . فکر نمیکنند که من دلم تنگ میشه و حتی تلفنی هم نیمشه صداشونو شنید . با موبایل هم که خیلی گرون میشه بخوام هر روز زنگ بزنم.

۵- این فندق کوچولوی ما هم که هر روز عسل تر میشه @ ماشاا... امروز سکسکه ام گرفته بود با تعجب نگام میکرد بهش میگم هیکاپه مثل خودت @ نگران نشو . بعد همین طوری سکسکه میکردم میبینم هر بار سکسکه می کنم غش غش می خنده @ اونم چه خنده ای غیر قابل باور.

۶- امروز دیدم هوا خوبه با هم تا دانشگاه رفتیم. استادم که از روز اول بعد از تولدش تنها کسیه که مدام هر چند وقت میبینش @ میگه باور نمیکنم اینقدر بزرگ شده. همش میگه چه چشمای قشنگی داره و چه مزه های بلندی .

٧- پارسال همین وقتها بود که ما گلاسکو بودیم و فهمیدیم خداوند این فندق کوچولوی عزیزو برای ما فرستاده. چقدر هم خوشحال شدیم. چند هفته بود که به بوها حساس شده بودم و بعضی وقتها حالت تهوع و درد سینه و خستگی و همه این علایمو به خستگی ربط می دادم و چقدر هم ورزش میکردم. چون هیچ قصد بچه دار شدن نداشتیم. بعد گلاسکو که برای کنفرانس رفته بودیم هابی جان گفت بیا حالا همین طوری بیبی تستو انجام بده تا مطمئن بشی . منم از بوتس کنار هتل ارزونترین تست حاملگی رو خریدم چون مطمئن بودم حامله نیستم. تازه بعد از دو شب تصمیم گرفتم بازش کنم اونهم بخاطراینکه ببینم این تستهای حاملگی چطوری کار می کنند. روی جعبه گفته بود ٢-٣ دقیقه صبر کنم ولی فکر کنم برای من حتی ٢ ثانیه هم نشد که دو تا خط پررنگ آبی ظاهر شد و من مات و مبهوت به اون نگاه میکردم. حالا یکسال گذشته و الان یک دختر کوچولوی خنده روی ۴.۵ ماه روبروم خوابیده. خدا حفظش کنه.

٨- اینقدر دوست دارم باغبانی کنم و یک باغچه کوچک پر گل داشته باشم. ........

٩- چند روز دیگه سالگرد فوت آقابزرگ عزیزمه. چقدر دلم براشون تنگ شده .  افسوس حالا دیگه حتی توی خواب هم نمیبینمشون. روحشان شاد ..

١٠- رضایت خاطر اشتیاق دائم من است. این جمله رو جایی نوشته بودم @ امروز چشمم بهش خورد به فکرم انداخت. نمیدونم چرا این روزها فکر میکنم از کارم احساس رضایت قلبی ندارم. یک کار مهمتر میخوام با مسولیت بیشتر. نمیدونم باید به کار کلینکی برگردم. این حسی که تو وجودم همش میگه با ریسرچ برای مریض هیچ کاری نمیکنم خیلی بده. احساس رضایت از مریضو میخوام ببینم. اگرچه که این حس درستی نیست. باید با اشتیاق کار کنم....

باید دعا کنم. خدایا خواهش میکنم هرگز نگذار فراموش کنم که درست در این لحظه زندگی ام از چه غنا و نعمتی سرشار است. خدایا هرگز نگذار فراموش کنم  آنچه دارم همه چیزی است که به آن نیازمندم. هرگز نگذار فراموش کنم که باید سپاسگزار باشم.

خدایا شکر

   + Passenger - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧

 

1- Today I had a very good day in London. I travelled with 1st Class train early in the morning (which was a nice experience) and as I finished early, I went for some windows shopping in Oxford Street which I ended by buying a nice spring coat and blouse and lovely pair of shoes and three pair of jeans for hubby jan, but nothing for little walnut which is very strange of me.

It seems that I bought everything new for Eid. Last week I bought 2 other blouses and a trouser, and couple of days ago I bought a Prada frame and a ghd hair straightner, plus my today shopping.  I think I should spend less. Enough shopping.

 

 

2-  I decided not to buy any cloths or anything else for myself for at least one year which can be extended to 2 years. I have plenty of cloths that still their label is with them , which means that I didn’t wear them even once. Can I?  ( Confessions of a Shopaholic)

 

3- I think the most essential thing for an academic person and researcher is having a passport from a developed country. At least you don’t need to be worry each time when you are travelling abroad for a conference. 

  

4- Baran’s back head is flat and it’s because she is lying all the times. I bought a pair of Goi Goi Pillow. I found about FHS and these pillows and the sleepcurve mattress in Mother & Baby magazine and I wish someone else told us about this pillows earlier.

 

5- Yesterday one of my friend brought a lovely highchair for Baran and lots of toys.They are very nice and I love the highchair.

 

6- I promised to myself that don't eat in any Fast food resturants like McDonald, KFC, and even Subway. I hate all of those foods.

 

I feel very sleepy and tired , I'll write more later....

 

  

 

   + Passenger - ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧