A Snowy day ..

After a sunny but chilly wintry day that we had yesterday and we took our little one to a park nearby for the first time, today is snowy and I heard in the NEWS that today is the gloomiest day of the year, but I’m feeling cheerful. I did plenty of jobs since morning and now I’m sitting with a hot cup of tea next to me and watching the snow from the window while my little angel is sleeping in her glider chair. In a couple of days, she will be three months old and I can’t imagine how life was without her in the past, I can’t imagine our house without her.  We were talking last night that how much we had free times before her that we wasted but now with lots of sleepless nights, plenty of works to do ( including feeding the baby, expressing milk, washing h dishes, tidying the house, playing with baby and entertaining her, replying the phone calls and emails ,… ), I just started learning how to be organised. How to use my few spare times to concentrate on my work. It’s incredibly difficult but I think it worth it. Actually , it was the topic of newspapers and a few TV shows during last week the story of a French minister who went back to work five days after giving birth. It wasn’t very strange for me as I went back to work exactly 10 days after the birth of my daughter, actually I didn’t have no choice but to do so. When I see women who are going to have at least 6 months maternity leave, I feel jealous but when I think deeply, I see I need to work hard as my career is important. I think motherhood and parenthood in general, just teach you how to be organised and how to learn to work hard and I believe God gives you a power to be stronger.

 

I don’t know how my mothers say that they put their  babies in her cot in  separate room in the evening around 7 pm  and they wake herup in the morning around 7-8 am. I think it is impossible especially under age 1. Our Baran goes to sleep at around 9-10 pm and then she needs feeding every 3 hours which means that one of us should work up every three hours. I think it’s absolutly normal as the babies are going to be hungary more quickly although it is exhusting sometimes but as a parent it is our responsibility and there is no excuse to feel frustrate about it. I asked an expert in babies sleep ad she sent me an email and some where there she wrote :

”And since a child cannot nurse alone, when She wakes during  the night, She really has no choice but to call out for you! None of this is the child’s fault — and it’s NOT your fault  either. The simple truth of the matter is that your child just hasn’t learned the important skill of “self-soothing.” “Self-soothing” is what I call it when a child learns how to
fall asleep without anyone else’s help. And this is the MOST IMPORTANT skill your child will need to master in order to start sleeping through the night.
..”

I don’t think that it is fair to teach to a baby to self soothing when she is hungary and she needs feeding, what do you think ؟

   + Passenger - ٤:٢٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ دی ۱۳۸٧

 

امان از دست ای خونه های انگلیسی که اینقدر جیر جیر سقفهشون صدا می کنه . با چه زحمتی خانم کوچولو رو شها می خوابونیم و تا یکی از پلها بالا میره با صدای سقف بیدار میشه ....

 

   + Passenger - ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٧

One step at a time

Hurry up and wait
So close, but so far away
Everything that you’ve always dreamed of
Close enough for you to taste
But you just can’t touch

One step at a time
There’s no need to rush
It’s like learning to fly
Or falling in love
It’s gonna happen and it’s
Supposed to happen that we
Find the reasons why
One step at a time

You believe and you doubt
You’re confused, you got
it all figured out
Everything that you wished for
Could be, should be, would be yours
If they only knew

When you can’t wait any longer
But there’s no end in sight
It’s the faith that makes you stronger
The only way you get there
Is one step at a time

There’s no need to rush
It’s like learning to fly
Or falling in love
It’s gonna happen and it’s
Supposed to happen that we
Find the reasons why
One step at a time

 

I was listening to the radio today that I heard this song. It just reminded me that I should remind to myself to be patient and be patient and be patient about everything. There is no need to rush… da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da da , Hurry up and wait, Everything that you wished for, Could be, should be, would be yours…enshallah !

   + Passenger - ٧:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳۸٧

 

١٠ روز دیگه باران ٣ ماهش می شود و در جایی خواندم دوره طلایی بچه داری بین ٣ماهگی و ۵ ماهگی است @ وقتی سختی دو سه ماه اول و دوران نوزادی  که سخت ترین دوران هست گذشته و کودک هنوز شیطنت دوران ۶-٧ماهگی رو که باید تمام مدت چشمت به دنبالش باشه @ نیست.

هر روز این کوچولوی عزیزم یک حرکت و کار جدید یاد می گیرد و هر بیشتر از روز قبل می خنده و دوست داره تمام مدت کنارش باشی و در خنده هاش شریک. اینقدر به محیط اطرافش توجه نشون می ده و حساس که باور نمی کنی . عاشق حمام کردنه و در تمام مدت حتی یکبار هم صداش در نمیاد و تنها وقتی تو حوله میزاریمش شروع به غر زدن می کنه . این روزها بهتر می خوابه و فکر می کنم بیشتر به خاطر شیرش هست که دکتر توصیه کرده بیشتر شیر خشک بدیم که البته بصورت شیر مایع آماده هست. با این همه کره و خامه ای که میخورم که شیرم چرب باشه و هست ولی انگار فقط آب میخوره و هر نیم ساعت گرسنه اش بود ولی حالا تقریبا ۴ ساعت میخوابه . ولی همچنان من شیر اکسپرس می کنم تا حداقل ۶ ماه بگم شیر خودمو بهش دادم. 

هر روزخدا رو هزاران بار شکر می کنم برای همه نعمتها و لطفی که نسبت به ما داشته و از همه مهمتر این کودک سالم و زیبا .

از خودم بنویسم که اینقدر این چند وقت موهام  می ریزه که قابل باور نیست و احتمالا به زودی همزمان با باران کچل می شوم .  فکر می کنم خیلی به نسبت قبل ضعیف تر شده ام. امروز که رفته بودم دانشگاه در راه برگشت کلاهمو سرم نکرده بودم و وقتی رسیدم خونه  سردرد گرفته بودم  . این روزها ولی با این کمبود خواب در کل کمتر خسته میشم @ گویی خداوند یک توان اضافه ایی به مادرها عطا می کنه .  اینقدر کار دارم که نمی دونم چطوری قراره همشو انجام بدم @ و این استاد عزیز هم که هر روز یک چیزی ازم میخواد انجام بدم. انگار نه انگار که من باید مرخصی زایمان باشم

اصلا از این طرز نوشتنم خوشم نمیاد .....

   + Passenger - ٧:٠٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ دی ۱۳۸٧

 

دارم یک برنامه نگاه می کنم که زندگی یک خانواده رو که میخواهند از انگلیس به استرالیا مهاجرت کنند بررسی می کند و مهمترین مساله مهاجرت رو مسائل احساسی و خانوادگی و دور شدن از خانواده می داند. دقیقا مثل ما خانواده های ایرانی !!

   + Passenger - ٩:٥۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٧ دی ۱۳۸٧

 

این بازی شب یلدا که در وبلاگستان جریان دارد @ هم ایده جالبی است که هر کسی می نویسه در چه وضعیه و چکار میکنه و برنامه حال و آینده و ماههای گذشته سالش چی بوده و چی هست. حداقل فایده اش  برای من در این روز آغاز سال ٢٠٠٩ اینه که می تونم مروری بر سال رفته داشته باشم و اهدافی که برای سال جاری در ذهنم هست رو بنویسم تا در آخر سال ببینم چقدر ÷یش رفته ام.

مهمترین اتفاق سال گذشته در زندگی ما تولد دختر عزیز و دوست داشتنیمون بود. که اگرچه مهمترین اتفاق زندگی مشترکمون هم بود @ ولی با استرس بسیار همراه بود و سخت ترین و پر اضطراب ترین دوران زندگیمون . ولی با لطف و عنایت خدا @ اون دوران سخت گذشت و حالا یک کوچولوی زیبا به زندگیمون اضافه شده .

سال گذشته دوره دکترای من تموم شد و دوره پسا دکتری رو شروع کردم @ و از این ماه هم قراره استاد راهنمای یک دانشجوی دکترا باشم که برای رزومه و زندگی آکادمیکم خیلی خوبه و از همه مهمتر اینکه نشون میده چقدر استاد و استاد مشاورم که هر دو از معروفترین پروفسورها در دنیا در زمینه کاری من هستند @ به کارم ایمان دارند...

حسن هم امسال با کمک استادش تونست یک فیلوشیپ خوب برای پروزه دکتراش بگیره که هم برای سیویش خیلی خوبه و هم اینکه حقوقش خوبه @ خدا رو شکر ..

واقعا که می گویند ورود بچه به خونه برکت میاره @ در مورد ما درست بوده...

خوب دیگه وقت ندارم بنویسم. تا بعد ....

   + Passenger - ٤:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٧