I can't believe. I nearly finished everything. 12 chapters of my thesis are ready and I am just waiting for my supervisiors correction for remaining five chapters. The long ethical application form for my new project was submitted yesterday and even, I prepared a couple of abstracts to submit for an upcoming conference. It's the first time in the last four years that I don't have any task on my desk and I feel relax. I even don't have any major job at home. The drwers were organised last weekend and ven, all the cloths have been ironed. I made some Season salad and the home is clean.

I was not feel very happy today, I worked all the morning and in the afternoon ,I nearly lost some of my data with this silly SPSS , I was so upset as I wanted to finish that work today and then thanks God , I found another copy of those data in another folder.

Then later in the afternoon, I did some running for around 45 minutes, although the weather was a little cold and rainy and as the days are very short , when I arrived home ,it was dark.  

Now, I’m free and more relax and I’m going to call to a couple of friends to arrange for a dinner or superb. And I should go and prepare my suitcase for Iran ... Happy Holiday !!

 

   + Passenger - ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٦

 

روزنگار  يک هفته

دوشنبه : از صبح ساعت ۸ تا ساعت نزديک ۶ بيمارستان بودم. از اتاقم تو بيمارستان خوشم اومده ٬ يک بامبو رو ميزم گذاشتم. يک هيتر هم حالا دارم و کلی اتاقم گرم شده ٬ شايد فردا يک لامپ با نوری مثل خورشيد هم براش بخرم .

 نمی دونستم چند وقت که کار نکنم٬ دلتنگ مريضها و کارم می شم و چقدر دقيق تر امروزکار کردم.

سه شنبه : امروز ساعت ۸.۳۰ به سرکار رسيدم .بعد تا ظهر تو اتاقم تو دانشگاه بودم . ناهار با حسن با هم خورديم و بعد هم رفتم به اتاقم در بيمارستان . ساعت ۶.۳۰ برگشتم دانشگاه تا بريم خريد و نزديکيهای ساعت ۹ رسيديم خونه.

چهارشنبه : امروز هوا بارانی و سرد بود و من تصميم گرفتم تو خونه بمونم و کار بکنم . بعد از ظهر رفتم بيرون و لامپ خورشيد مانند رو برای رو ميزم خريدم و يک آباژور هم برای خونه .

پنجشنبه : ساعت ۸ رفتم از اداره پست بسته ای رو که روز قبل آورده بودند و ما خونه نبوديم رو گرفتم و بعد هم رفتم بيمارستان. ظهر حسن از کلينيک اومد اتاق من و ساندويچهايی که از خونه آورده بودم٬ رو خورديم . بعد ساعت ۳ با يکی از همکارهام تو دانشگاه قرار داشتم . ساعت ۵ هم رفتيم جلسه هفتگی هميشگيمون. بعد از اون هم با گروهمون رفتيم شام بيرون .

جمعه : استاد عزيز از امروز به قصد زيارت و تجارت ٬ يک هفته ای در سفر هستند. من هم از اين فرصت استفاده کرده و به قصد تميز کاری در خونه موندم. از صبح تا ظهر وقت تونستم اتاق خوابو و کمدهای لباس رو تميز و مرتب کنم . لباسهای زمستونی رو در آوردم و تابستونيها رو تو چمدون گذاشتم. از ظهر هم تا عصر بقيه خونه رو تميز می کردم.  عصری حسن زودتر از دانشگاه اومد و انگار سرما خورده بود و چون هوا هم خيلی سرد بود ٬ تصميم گرفتيم تو خونه بمونيم.

شب حدود ساعت ۷ يکی از دوستامون زنگ زد و بعد که خداحافظی کردم ٬ به حسن گفتم فکر کنم دوست داشت اينجا بياند امشب ٬ حسن هم گفت خوب زنگ بزن بگو بياند.  ولی من اصلا حوصله آشپزی و شام درست کردن نداشتم. در نتيجه آقای همسر جان مجبور شد قبول کنه کباب درست کنه . تا ساعت ۸.۳۰ که اونها رسيدند ٬ پلو و کباب آماده بود. ولی فکر کنم حسن کلی تو حياط که ميخواست منقل رو درست کنه سرما خورد . ولی شب خوبی بود .شام ۱۲ که مهمونها رفتند من شروع کردم به شستن ظرفها و تميز کردن آشپزخونه و حسن هم رفت بخوابه ٬ چون صبح زود بايد می رفت سرکار و منم حدود ساعت ۲ خوابيدم.

شنبه : امروز تصميم داشتم برم بيرون خريد برای ايران . صبح که از خواب بيدار شدم ديدم اينقدر آسمون ابريه که فکر کردم بيرون خيلی سرده و اصلا حس بيرون رفتن رو نداشتم.  صبحانمو همراه با ديدن يک قسمت فيلم friends خوردم . بعد اومدم يک کم وب گردی و بعد اتفاقی با خوندن نامه های يک  دختر به مادرش  اينقدر دلم گرفت و احساس دلتنگی کردم که کلی گريه کردم. بعد با خودم گفتم اينطوری که نميشه ٬ رفتم لباس پوشيدم و تو هوای سرد بارونی کلی دويدم ٬ حدود ۴۵ دقيقه . به خونه که رسدم کلی حالم خوب شده بود و انرژی دار .

ديروز عصری که آقای همسر جان از دانشگاه اومد ٬ آمد بالا و گفت اون لباسهايی که تو کيسه دم در گذاشتی رو ميخوای بندازی بيرون ٬ منم گفتم بله . گفت اون بلوز شلوار صورتی که اون تويه ٬ همونی نيست که سال اول ازدواجمون داشتی ٬ چرا ميخوای بندازيش بيرون ٬ من کلی باهاش خاطره دارم. منم کلی متعجب شده بودم که از کی تا حالا اينقدر همسر جان عزيز به لباسهای من دقيق شده اند . ولی بهرحال گفتم نميدونستم دوستش داشتی ٬ ولی رنگش خراب شده .  امروز داشتم لباسهای شسته شده رو از تو ماشين لباسشويی در می اوردم٬ ديدم لباس صورتی هم تو ماشين بوده . مثل اينکه آقای همسر جان اونو دوباره تو ماشين گذاشته ٬ جان  !!

يکشنبه :

   + Passenger - ٤:۱۱ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٦

 

Welcome to Everymann Holidays

 

   + Passenger - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸٦

 

پيدا شدم ، پيدا شدم، پيدای ناپيدا شدم     شيدا شدم، با او بُدم، بی او شدم، ...

   + Passenger - ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٤ آبان ۱۳۸٦

Wise quotes

امروز داشتم outlook کامپيوترم رو مرتب می کردم تا فايلهای اضافی رو پاک کنم ٬ کلی از اين جملات زيبا که به تدريج تو اين چند سال از هر جايی نوشته ام ٬ پيدا کردم . حيفم اومد پاکشون کنم . حالا چند تا شو اينجا بزارم :

It is the mark of an educated mind to rest satisfied with the degree of precision which the nature of the subject admits and not to seek exactness where only an approximation is possible." Aristotle (384-322 BC)

"از نشانه های ذهن دانا این است که به آن درجه‌ از دقت بسنده می کند که طبیعت جسم اجازه می‌دهد، و در جستجوی کمال نیست آنجا که حدود پاسخگو است." (ارسطو)

The search for truth is more precious than its possession.” Albert Einstein

"Life isn't about finding yourself. Life is about creating yourself."  G.B.Shaw

"The only man I know who behaves sensibly is my tailor; he takes my measurements a new each time he sees me. The rest go on with their old measurements and expect me to fit them" - George Bernard Shaw

"Life is no brief candle to me. It is a sort of splendid torch which I have got a hold of for the moment, and I want to make it burn as brightly as possible before handing it onto future generations." -George Bernard Shaw

 

   + Passenger - ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آبان ۱۳۸٦

باز باران با ترانه ٬می خورد بر بام خانه...

 The time changed  to winter-time today and  Winter is here now.The sky is so cloudy,dark & gray and is raining. Outside seems very cold and I love it. We woke up earlythis morning and then hubby jan went to work and after a breakfast ,now is just a quarter past eight and I'm going to finish another paper today. I feel very energitic and happy. I love these rainy days !!

Now, back to writing. Writing a thesis based on papers is like making a movie.It takes ages to make.Even short sequences require days of planning.And lots of people must work hard to create a perfect set of papers. In contrast, the traditional way of presenting a thesis , is easy to write.A few well-written chapters and that's it. But never mind, I came half of the road and I should finish it. And I'm going to finish another section today, enshallah.

 

   + Passenger - ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٦ آبان ۱۳۸٦