حوصله هيچ کاری رو ندارم ٬  نه کار خونه ٬ نه درس خوندن ٬ نه ورزش کردن ٬ نه هر نوع کار با کامپيوتر شامل ايميل جواب دادن و.... است . حوصله حرف زدن هم ندارم . تلويزيون و فيلم هم نه . حتی حوصله خريد کردن هم ندارم. خيلی بده ٬ نه ؟؟؟اينها علايم خستگيه يا افسردگی يا استرس يا دلتنگی و شايد هم تنهايی ؟؟  هميشه غالبا آخر هفته ها با آقای همسر جان بيرون ميرفتيم. ولی از وقتی درسش شروع شده ٬ آخر هفته ها کار می کنه ٬ وقتی هم خونه هست ٬ بايد مدام درس بخونه و مطالعه کنه و شايد برای همين احساس تنهايی ميکنم. ولی خودمم کلی کار ناتمام خيلی مهم  دارم  . بايد تزم رو تموم کنم . چند تا مقاله ناتمام رو بنويسم. دو تا اتيکال فرم رو به استادم تحويل بدم. يک پروپوزال جديد بنويسم و کلی کار ديگه . ولی انگار فقط دارم وقتم رو تلف می کنم ٬ اين آخر هفته ای اصلا درس نخوندم و اين کلی استرسم رو زيادتر ميکنه .  !! اينطوری نميشه ٬ بايد يک کاری بکنم.

 

   + Passenger - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٦

 

My supervisor called me this morning around 9 o'clock and asked me where I am? I told him I am at home and working from there. He said he started to correct two of my chapters and he has some problem with them , and if I can ,I should go to his office and see him. I was stressed and I was thinking all the way what was wrong, and then when I reached to his office in next half an hour, I found it wasn't about my thesis. He even didn't tell me straightforward and I was dead worry until he reveled the neews. It was something else and very exciting news. I was suspected in the morning when he called me and he seemed very happy, but then I was thinking might be it's very bad news and he wants to pretend. Anyway, just to write here to rember how much I was excited all the day. But the news is just as a preliminary and we should wait until january to have final results. We should pray until that time , but even at the moment, it's very good and good-promising. I 'm so happy. The results of our hard work is coming finally,enshallah !!!

 

   + Passenger - ٤:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ مهر ۱۳۸٦

 

Sometimes like today, I just don't feel to work. Today, I stayed at home and I planned to finish another chapter of my thesis, but then I didn't feel any energy to write or to think. I just feel tired and sleepy. I don't know why, as I slept well last night and I had a very good breakfast this morning, but I don't feel any motivation. It's very bad and even this kind of feeling makes more stress for me. I want to write, but I can't. I just like to sleep. I don't feel to do some exercise or even walking and I hate myself for this kind of feelings and being so lazy. I'm just tired.....

Last week, I gave  one of my chapter to my supervisor for correction , he send it back to me very quickly at the same day and made some minor grammatical correction and he mentioned it was very well. I was so happy as it was one of the most difficult sections, but then last night I get back to print copy of my writings and I found them rubbish. I feel so down with my writings ,but I don't know why my supervisor didn't tell me or modify them ??!!! May be, he is so busy and I shouldn't expect him to correct my writings like papers. Anyway, I feel depressed as I don't like my writings! I should do something....

PS,

I just read this post afterwards, and I thought I should be very weak and miserable to write like this and complain and make excuses for myself. This should be finished. Thus, I made fresh lemonade with honey and took a couple of minerals and vitamins tables and exercised for 20 minutes with an aerobic tape, and now I feel much better. I am absolutely awake and not feeling cold. I thought about my writings too, and if my supervisor thinks they are fine, therefore they are fine. The results are much more important which I have. I will think and act positively!! I am strong ...

 

   + Passenger - ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦

عکسهای زیبای BBC از طبیعت ایران

 

   + Passenger - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ مهر ۱۳۸٦

زندگی می گذرد....

۱:چندین ماه هست که منتظر هستم ٬ زود ماه نوامبر بیاید و بریم فیلم بادبادک باز  و یا بقول افغانیها «کاغذپران‌باز» که از رمان پرفروشی  به همین نام اثر نویسنده افغانی مقیم کالیفرنیا خالد حسینی است را ببینیم. امروز شنیدم که اکران فیلم به خاطر مخالفتهایی در افغانستان به تعویق افتاده است که باعث تاسف است. دفعه قبل٬در تعطیلات عید که ایران بودم٬ این کتاب رو تو کتابهای مامانم دیدم و شروع به خواندن آن کردم. از آن داستانها و رمانهای فراموش نشدنی است که تمام عمر داستان آن در ذهنت باقی می ماند. داستانی تلخ و دردناک٬ که حتی اواسط کتاب دیگر دوست نداشتم داستان را دنبال کنم ٬ ولی حس ناشناخته ای تو را به خواندن و رسیدن به انتهای این داستان دردناک ترغیب میکند. از اون معدود داستانهایی است که دوباره آن را نخواهم خواند٬ اگرچه خواندنش رو به همه توصیه میکنم. ( اگرچه حالا کتاب صوتی آن را هم دارم ٬ ولی دوست ندارم این داستان تلخ که حکایتی از جنگ و تعصبهای قوم در افغانستان بوده ٬ را بشنوم.).  علاقه  به دیدن فیلم  این داستان هم٬ شاید حسی از کنجکاوی و علاقه به شنیدن صدا و لهجه دلنشین افغان است !!

۲:این شعر تولد یک زن٬ هم زیبا و خواندنی است. "نگاه های مضطرب و منتظر٬ سوالهای پی در پی٬ انتظار کشنده ..."  ( از شاعر افغانی این شعر که خانمی بسیار زیبا و متین است٬ یک شعر زیبای دیگر شنیده بودم ٬ که پیدا نمیکنمش.)

۳: هفته پیش هشتصدمین سالروز تولد مولانا و روز جهانی مولانا بود. "افغانیها مولانا را افغانی می دانند٬چون در بلخ به دنیا آمده. ما ایرانیها حضرت مولانا را ایرانی می دانیم چون در روزگاران گذشته٬ شهر بلخ جزو خراسان بزرگ بوده و آثار مولانا به زبان فارسی سروده و نوشته شده . ترکها مولانا را از خود می دانند٬ چون ۴۳ سال از عمر پر بار خود را در قونیه گذرانیده. اما براستی مولانا کیست ؟"* ٬ بهترین شرح  زندگی مولانا را دکتر عبدالحسین زرین کوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا به رشته تحریر در آورده اند.  حالا چون خیلی امروز از فارسی دری و شیرینی لهجه افغانی نوشتم٬ این برنامه را به این مناسبت گوش کنید.  (* از مقدمه نمایش شمس پرنده نوشته خانم پری صابری)

 ۴: دیدید بعضی وقتها از بعضی سوالات خارجیها در مورد ایران تعجب میکنیم و یا حتی آشفته میشویم که چرا اینگونه فکر میکنند که ایران از پیشرفت و تکنولوزی مدرن بدور است و تجسمشان از ایران بیابانی مملو از شتر و زنان پوشیه بند و مردمی فقیر است . که خوب نباید با این تبلیغات منفی رسانه های غربی عجیب به نظر برسد ( اگرچه من خودم تا حالا با کسی با این دید منفی نسبت به ایران برخورد نداشته ام .)  حالا تصور کنید که یک خانم ایرانی که تازه چند سال است از ایران خارج شده و اخیرا دانشجوی دوره لیسانس شده ٬ دیشب تو مسجد از من سوال کرد شما که در ایران درس خواندید ٬ آیا سخت نیست اینجا به دانشجوها درس میدهید ؟و  آیا در ایران هم دستگاه اسلیت لامپ رو دارید و آیا آنجا هم دانشجویان مثل اینجا کارهای کلینکی رو یاد میگیرند؟؟!!!

سوالاتی تعجب  برانگیزه که از طرف یک ایرانی پرسیده بشه ٬ نه ؟؟؟ 

۵: این دعای جوشن کبیر چه زیباست . به هر کدام از این القاب خداوند که فکر میکنی دریایی از رحمت و آرامش میبینی !

۶: از بس همه اخبار  ٬ همه در مورد گمانه زنیهای مختلف درباره برنامه اتمی ایران و احتمال جنگ و  حمله نظامی به ایران است ٬ سرگیجه گرفته ام. اصلا نمیخوام به هیچ خبری گوش کنم .

۷:دیروز مامان تو ایمیل برام نوشته بودند:" بخاطر هیچ چیز ناراحت نشو و نگران مباش٬ چون بقول اشو اینهم میگذرد." و واقعا هم همینطوره ٬ زندگی می گذرد...

۸: چقدر دلم برای مامان و بابا تنگ شده .... ٬ تحمل دوری و غربت بعد از این همه سال هیچ کم که نشده ٬ بیشتر هم شده ٬ وقت شاید قویتر شده ام که میتونم احساساتم رو پنهان کنم .

۹: تولد عزیزترین دوستم و همراه همیشگیم٬ که پروپاقرصترین خواننده این نوشته های بی ارزش هم هست ٬ مبارک باشه !

۱۰: چند روز پیش یکی از دوستام که خیلی نگران گزارش سال اول PhDش بود ٬ بمن میگفت آیا واقعا داری تزتو تموم میکنی ٬ چون هیچ استرسی در وجودت دیده نمیشه و خیلی خونسردی٬ بقیه اینطوری نبودند!! گفتم : واقعا ؟ پس بیخود نیست ٬ استادم نگرانیهامو جدی نمیگیره ٬ چون در چهره ام علامتی از این اضطراب درونی  و خستگی نیست ٬ باید چهره ام رو عوض کنم !!!  ولی واقعیت اینه که درعمق درونم آرامم و نگرانی اصلیم تمام شدن پایان نامه نیست ٬ چون بهرحال تمام خواهد شد ٬ ولی اینکه چطور تمام شود مساله مهم است .  ( اینو نوشتم ٬ به خودم قوت قلب بدم !!!)

۱۱:  امروز از صبح شروع کردم ٬ چند تااز کارهایی رو که ازش همیشه فرار میکنم رو انجام دادم٬ شامل تمیز کردن کف آشپزخانه ٬ شستن لباس با دست ٬ اتو کردن  و خوب البته چند تا کار لذت بخش تر شامل تمیز کردن خونه ٬ آشپزی٬... . هنوز کلی لباس برای اتو زدن مونده و کمد ها که باید مرتب بشه ٬ ولی از همه مهمتر  باید دو تا فصل دیگه رو تموم کنم  و چند تا کار نوشتنی دیگه ٬ که این دو روز تعطیل باید انجام بدم.

۱۲: یک جمله ای که هر روز باید به خودم یادآوری کنم :

"Time is what we want most, but what alas! we use worst. "-William Penn

۱۳: یک چیزی یادم اومد ٬ اینجا بنویسم یادم نره: چند وقت پیش داشتم مطلبی در مورد آداب غذا خوردن و مهمانی در مورد انگلیسیها میخوندم.  از توصیه هایی که در این کتاب شده بود ٬ یکی این بود که اگر سر میز غذا کسی نمک رو درخواست کرد ٬ باید هم نمکدان و هم فلفل پاش رو با هم با یک دست به اون فرد داد. چون این نشانه ادبه و انگلیسیها بر اساس یک سنت قدیمی بد میدونند نمک از فلفل جدا باشد. چند وقت بعد ٬ در یک مهمانی شام رسمی ٬ در میز ما یک خانمی بود که خیلی متشخص به نظر میرسید ٬ منم برای اینکه امتحان کنم ایشون چقدر انگلیسیه(!!!) ٬ ازشون درخواست کردم لطفا نمکدان رو بدهید و در کمال تعجب ایشون هر دوی نمکدون و فلفل رو به من دادند و گفت بهتره فلفل رو هم داشته باشید !!!! و  با موفقیت  یک انگلیسی واقعی شناخته شد. 

  14: And finally October is here again with those short, chilly and grey days ( except yesterday which was really sunny). There are lots of work to do and time is running.  I like to back to my old style of writing my memories in English . I missed those notes and I try again to write more in English after now.

 حالا باید برم ٬ بقیه کارهای خانه داریمو تموم کنم ٬ قبل از اینکه آقامون بیاد خونه .....

 

   + Passenger - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦

 

   + Passenger - ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦

 

Oh , my God !! It seems that there will be more challange in these hectic days !!

"You might feel as if you are juggling ten plates at once. Hopefully, you have everything under control because about five more are going to be tossed your way. To make it even more fun, you'll be asked to stand on just one foot. Challenges present themselves when you are ready to handle them. Be flattered when someone offers to toss you yet another plate. This shows that people are confident in your abilities. "

pic6l.jpg

   + Passenger - ۱:٢٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦

ای عاشقان ٬ ای عاشقان ٬پیمانه را گم کرده ام ...

۱:این روزها نه حوصله نوشتن دارم ٬ نه فرصت نوشتن و نه فکر کردن ...

۲: من نمی فهمم چرا بعضی از ما ایرانیها اینقدر دوست داریم از کارهای بقیه سر دربیاریم ٬ بجاش از خودمون هیچی بروز ندهیم و ابراز دوستی هم بکنیم. برای من مهم نیست که بقیه چکار کردند یا نکردند٬ غالبا اصلا سوال هم نمیکنم ٬ ولی وقتی می بینم بعضی افراد وقت می خواهند ازت سوال کنند و اطلاعات کسب کنند و در مقابل هیچی از خودشون بروز ندهند حرصم میگیره ٬ یعنی در واقع حرصم هم نمی گیره ٬ دیگه  اون فرد را یک دوست حساب نمیکنم. فکر کنم تنها راه حل هم ٬رفتار متقابل است !!!٬ اگرچه در انتها می بینی تعداد دوستان واقعیت از تعداد انگشتان یک دست هم کمتر است. ولی مهم نیست .

۳: هوای اینجا بطور عجیبی سرد شده !! اینهم یک قطعه پاییزی مورد علاقه من :برگ خزان  

۴: "یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت ساقی وساغر ،می ومیخانه بوی گل گرفت ..." .امشب به مدد سایت ملکوت ٬ همینطور که کار میکردم داشتم به چند تصنیف زیبا با صدای ایرج بسطامی گوش میکردم ٬ چه زیبا و روحانی٬ روحش شاد !!  ( عنوان این پست از یکی از تصنیف های اوست. )

۵: سرگرمی جدید من این بازی جغرافیای facebook است. خیلی جالبه ٬ ولی نمیدونم چرا امتیاز من بالا نمیره !!

۶: دیشب ‌‌BBC4 یک برنامه جالب درباره زندگی ابن بابوبه داشت و سفرهایی که کرده ٬ با این اعتقاد که علم را باید جست حتی اگر در چین باشد !

۷: "درباور من اصل مهم پذیرش اشتباه است که تعریف دیگر زندگی است ٬ پذیرش دلتنگی هاست که تعریف دیگر عشق است. اگرچه آنچه مهم است به چشم دیده نمیشود و آنچه گفتنی است در قلب می ماند تا در سکوت ابراز شود."     دیشب خوابم نمی برد ٬ رفتم از کتابخانه محقرمون ٬ کتاب در فاصله دونقطه رو برداشتم تا دوباره  بعد از چندین سال بخونم. اینقدر داستان زندگی زیبایی است که اصلا یادم نمیاد قبلا این کتاب را خوانده ام.

۸ : این فال امروزم جالب بود:

"It may feel as if you have been sailing along effortlessly, and now someone has thrown the anchor overboard. Your boat is coming to a halt and you are anxious for the wind to pick up again. Don't forget that first you must stop what you are doing and haul up the anchor. In short, take care of the mistakes that have been made. Then you may continue with your journey. "

۹:این سایت که سن واقعی رو از روی فاکتورهای مختلف از سن بایولوزیکی متمایز میکنه ٬ سن واقعی منو حدود ۱۱ سال تخمین زده ٬ اونهم با این درجه استرس و خستگی ذهنی الانم (خودم که تصور میکنم حدود ۶۰-۷۰ سال سن دارم !!!) خیلی عالیه : نه ؟؟   کاشکی واقعیت داشت !! البته واقعیت اینه که دوست ندارم دوباره ۱۱ ساله و یا حتی ۲۰ ساله بشم  و دوباره این همه راهی که تا حالا اومدم رو دوباره شروع کنم. تازه این همه درس خوندن میخواد تموم بشه !!‌

۱۰: امروز آمدم یکی از کمدها رو مرتب کنم ٬ بیش از ۱۵ تا از کیفهای کنفرانسهای مختلف رو پیدا کردم ٬  تا حالا چند تا از این کیفها رو به اطرافیان و دوستانم داده ام و یا خودم استفاده کردم ولی با اینهای مونده نمیدونم باید چکار کنم . از یک طرف کلی فضا گرفتند ٬ از طرف دیگه  ٬بعضی هاش اینقدر خوبند که حیفم میاد به کسی بدم و...( باید برم از استادم بپرسم که کیف هاشو چکار می کنه ٬ چون تقریبا هفته ای یک کنفرانس میره !!) ٬ بهرحال داخل یکی از این کیفهای قدیمی ٬ کلی نوشته جالب و زیبا پیدا کردم که فکر کنم ازکاغذها و نوشته ها و عکسهایی بوده که به بورد اتاق خوابگاهم زده بودم٬ کم کم همه اون نوشته ها رو اینجابه یادگار مینویسم . یکیشون این بود:

"خداوندا یاری ام ده تا بیاموزم که برای امروز زندگی کنم. دریابم که باید بپذیرم هر آنچه را که در کف اختیار نمی توانم و همه چیز را این همه جدی نگیرم.

 

خداوندا یاری ام ده تا جسارت و امید را فرو نگذارم و تردید را نگذارم که مرا دلسرد کند از انجام آنچه در دل دارم.

 

خداوندا یاری  ام ده تادریابم وسعت زندگی فرا روی من است اما چنان عظیم که یک لحظه اشتباه نباید کرد

 

خداوندا یاری  ام ده تلاش کنم برای رسیدن به هدفهایم به جانب رویاهایم دست برآرم با توان و با تصمیم و با ایمان و سرانجام یاری  ام ده بدانم زندگی با من سازگار است اگر من بکوشم با آن سازگار باشم. ـ لین پاسونز "

۱۱: هر چی بیشتر نوشته ها و یادداشتهای گذشته ام را میخونم ٬ بیشتر حس میکنم که قبلا عمیق تر فکر میکردم .  از من قبلیم بیشتر خوشم میاد . آیا ظاهر گرا شده ام ؟؟ یا خستگی و استرس مانع است؟؟؟ باید فکری به حال خودم بکنم.

:Answers are not always rational, and they certainly will not always be as obvious as you might like. Sometimes you just have to go deeper. Engage in a conversation with your heart and ask for guidance from a higher power to guide you where you need to go.

۱۲:فردا این فصل خسته کننده تزم رو باید تموم کنم .....

 

   + Passenger - ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ مهر ۱۳۸٦

 

از کودکی تنها مطلبی که برای پدرم در تربیت ما اهمیت داشت مساله نظم و جدی بودن در کارها بود و با این فرهنگ ٬ من تقریبا خیلی به نظم و ترتیب عادت کرده بوده ام. بعدها که به انگلیس آمدم ٬ کشوری که مردمش به نظم و ترتیب و وقت شناسی شهره همه دنیا هستند ٬ منظم تر شدم .در اینجا حتی چند دقیقه تاخیر بی احترامی محسوب میشود و وقتی با کسی قرار دارم اگه ۱۰ دقیقه بدون اطلاع دیر برسه من دیگه عصبی می شم. ولی هنوز هم به پای مردم اینجا نمی رسم.مثلا چند هفته پیش به کلاس ورزشم که رفتم ٬ کلاس باید ساعت ۱۱ شروع می شد و من دقیقا ۱۱:۰۲ داخل کلاس بودم که مربی شروع کرده بود و مجبور شدم عذر خواهی بکنم ٬ حالا مجسم کنید کل جمعیت این  کلاس روزهای شنبه ۱۰ نفر هم نیست ٬ ولی باز هم اینقدر منظم و دقیق است. 

 حالا دقیقا عکس این مطلب ٬ نه تنها در ایران که در بین بیشتر ( همه) ایرانیها صادق است .دیشب به دعوت یکی از دوستان عزیزمون ٬  به دیدن نمایش صمد و خرسندی رفتیم. اولا مراسم با یک ساعت و نیم تاخیر شروع شد ٬ و تازه هنوز چند نفر اعتراض میکردند چرا چراغها رو خاموش کردند تا برنامه شروع شود !!  و بعد هم کل برنامه یک سری حرفهای رکیک و بی محتوا  که اصلا خنده دار هم نبود !! واقعا برای خودم متاسف شدم که چند ساعت از وقت نازنین و گرانقدر رو این چنین هدر دادیم.  حالا وقتی فکر می کنی این جماعت ایرانی فرنگ نشین که تازه در کشوری که مردمش حتی یک دقیقه از وقتشون اهمیت داره ٬ این چنین رفتار می کنند ٬ دیگه چه انتظاری از مردم داخل کشور داری !!   حالا بعدا که فرصت کنم باید یک نوشته کامل در نظم و وقت شناسی و جدی بودن در کارها بنویسم  تا تجربه هایی که اینجا آموختم ٬ فراموش نشود.

 

 

   + Passenger - ۳:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳ مهر ۱۳۸٦

 

پست اول مهری 

 شاید بعدا مینویسم اگر وقت کردم. ...

   + Passenger - ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱ مهر ۱۳۸٦