I missed Iran so much that you can't believe it. I wish I was there even for a couple of days. I can't imagine that i was there just two months ago and and now how much i feel homesick. It's just this time of year that you wish to be with all your family. I told to hobby jan this morning , that from now we just travel to Iran during Nowrooz and for our new year.
Our home is clean and shiny . Mr.hobby opened for me all the curtains this weekend and washed the windows and it is ready for eid now. For the first time, we even bought iranian traditional home made cookies for our Haft-Sin. I need to buy another Sonbol again, and prepare our Haft-sin.
 We are invited to my friend's wedding on thursday, on new year day, which is a good sign of starting new year and i wish to go for that, but it's in another city and on friday morning I should be in hospital, as according to my supervisior I have an important patient, a Lord. I don't know what to do for wedding !
I feel much better these days , I think it's because of lots of rest that I had last week and this weekend. Touch wood, I don't have more nausea, is it ok? It's nearly the last final days of 1386 which was a very good year for me and my family, and I wish and pray to have another great new year, with best wishes for everyone.

دارم به سالی که داره آخرین لحظاتش میگذره ٬  فکر می کنم ٬ با همه خاطرات خوب و شیرین و روزهای سخت و مشکلاتش . ولی در کل که نگاه میکنم ٬ می بینم چه سال خوب و پر باری بود. چقدر سفر رفتم و چقدر چیزهای جدید یاد گرفتم و چقدر خدا رو برای همه این لحظات و نعمتها باید شاکر باشم. دو بار سفر به ایران و بودن در کنار پدر و مادر عزیزم ٬ دو بار سفر به آبهای گرم خلیج فارس ٬ حالا گیریم که دوحه باشد یا کیش ٬ بهار باشد یا زمستان فرقی نمی کند ٬ فقط خاطرات روزهاست که می ماند روزهای بهاری ژنو ٬ پاییز زیبای اترخت و فلوریدای زیبا و حتی همین آخرین هفته مسافرت به اسکاتلند سرد ٬ همه اینها روزهای فراموش نشدنی سال ۱۳۸۶  بودند.
سال ۸۶ سال خوبی از نظر کاری بود. من تزم رو تموم کردم و گرنتی که مدتها دنبالش بودیم رو گرفتیم و حسن هم از همه مهمتر درسش رو شروع کرد .
خبرهای خوب دیگری هم بودند. ....... ولی در کنار این حوادث شیرین ٬ کلی سختی و استرس هم بود .  بیاد جمله معروف گابریل گارسیا افتادم که میگه : زندگی لحظاتی نیست که زندگی کردیم٬ بلکه لحظاتی است که خاطراتش را می توانیم روایت کنیم.

 

   + Passenger - ٢:٠٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦

نرم نرمک می رسد اینک بهار...

 بوی باران ، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
 
این شعر زیبا رو چند سال قبل روی وبلاگ دیگرم گذاشته بودم ٬ حالا ترانه آنرا اینجا دیدم ٬ گفتم دوباره بزارمش ٬ زیباست: بشنوید

 

   + Passenger - ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦

 

It's the last few days of the year and Nowrooz is in the corner. The smell of spring is everywhere. Last year, we were in Iran,celebrating the new year at home and now I wish I was there this year too. Anyway,we should start and make ready ourselves for new year. As I am in a happy, nouroozi mode , listen to this music ....

   + Passenger - ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦

 

۱. وای ٬ چقدر این بچه تو اتاق کناریم تو بیمارستان داره گریه می کنه ٬ دلم رفت. 
این یک اتفاق نادره ٬ که تو این بخش ما بچه برای معاینه بیارند ٬ مگر گاهی برای ثبت نوار مغز ٬ و حالا بعد از مدتها که یک بچه کوچیک اومده ٬ داره از صبح گریه و ناله می کنه ! چقدر دل آدم برای این بچه های کوچک می سوزه .....
 
۲. تمام هفته پیش با هابی جان و استاد عزیز برای کنفرانس سالیانه دیابت انگلیس در گلاسکو بودیم و
برای یک workshop دیگه ما چند روز زودتر رفتیم ٬ و روز اولی که رسیدیم کلی همون روز در اسکاتلند برف اومده بود٬ و مناظر خیلی زیبایی از تو هواپیما دیده می شد. سفر خیلی خوبی بود و کنفرانس هم خوب بود و کلی خوش گذشت و برای ما در حکم سفر نوروزی هم بود. حال منم بعد از مدتها بهتر شده بود و خبری ازسرگیجه و حالت تهوع نبود ٬ که البته  فهمیدیم علت  این علایم چی بوده ......

  حالا من مانده ام و کلی کار عقب مانده !

۳. عید هم همین نزدیکیهاست و تازه دیروز عدسها رو برای سبزه عید خیس کردیم تا جوانه بزند و سبز شود. با این هوای ابری و بارانی اینجا٬ فکر نکنم سبزه درست و حسابی داشته باشیم.


۴. مریضم اومد ٬ بقیشو بعدا مینویسم....

   + Passenger - ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٦

پراکنده

-بعد از سالها ٬ دیروز اینجا زلزله آمد.  داشتم فکر میکردم وقتی انتظار حادثه ای رو نداری ٬ کمتر می ترسی. تمام دوران کودکی و نوجوانی که با زلزله های گاه و بیگاه کاشمر باید عادت میکردم ٬ از هر تکان ۳ ریشتری هم می ترسیدم ٬ ولی زلزله  ۵.۵ ریشتری پریشب  ٬ هیچ ترسی ایجاد نکرد ٬ یعنی اصلا فکر نکردیم زلزله است. فکر کردم مثل همیشه طوفانهای شبانه است.


- چند روز دیگه اینجا روز مادر است ٬  ومن کلی دلم برای مامانم تنگ شده ( و البته پدرم) !! چقدر خوشبختند کسانی که پدر و مادرشون نزدیکشون هستند. یک نعمت خیلی بزرگیه !


-دیشب بالاخره با هابی جان فیلم سنتوری رو دیدیم. هزاران دلیل وجود داشت که چرا فیلم را فیلتر کرده اند ( اصطلاحش همینه ؟ فیلتر کردن ؟ یا ممنوع الپرده ؟ هر دو لغت بیگانه شد!!) ولی بهرحال من که اصلا از این فیلم خوشم نیامد . شاید فقط بخاطر ممنوع شدنش ٬ معروف شده ! تنها نکته مثبت فیلم بازی خوب بهرام رادان است و مفهوم اون خنده های بلند و سروصداهای هانیه (گلشیفته فراهانی) رو و اینکه چه بر سر خیلی از شخصیتهای فیلم امد رو نفهمیدم.
اساسا ٬ من اصلا حوصله فیلمهای ایرانی رو دیگه ندارم. هفته پیش به توصیه یک دوست ٬ فیلم پارک وی رو دیدم و فکر کنم فیلم از این مزخرف تر ساخته نشده ٬ یعنی اصلا حوصله این فیلمهای خشن و دردناک رو ندارم. بجاش چند شب پیش یک فیلم نیمه کمدی دیدیم ٬ که  خیلی قشنگ و آرام بود.


- و من کلی خوشحالم ٬ چون مقاله ام برای یک کنفرانس  مهم ٬ به عنوان سخنرانی قبول شده و من (انشا الله) دوباره به کالیفرنیای زیبا می روم. 
این هفته ٬ دو تا مقاله دیگه امون هم برای چاپ نهایی قبول شد و این بسی باعث خرسندی است.

- نمیدونم چرا تازگیها هرچی غذا می خورم سیر نمی شوم . مثلا الان دوست داشتم تو یک  رستوران چینی بودم  و کلی نودل و این جور چیزها می خوردم . حالا هنوز ساعت ۱۰ صبحه !!


- این هوای نزدیک عید که میشه ٬ من کلی دلم برای مشهد و خونه تنگ میشه !

- در ادامه مطلب بالا ٬  این آهنگ جدید شکیلا خیلی قشنگ است.  یک غربت مونده با من ٬ تهای تنها  ٬ یک غربت از جنس سفر ...

-  از صبح اومدم اینجا تو اتاقم تو بیمارستان نشستم ٬ بلکه این تزم رو یک بار قبل از امتحان بخونم ٬ ولی انگار  امروز من حس درس خوندن ندارم.

.....

   + Passenger - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٦

 

اندر این شهر قحط خورشید است.

   + Passenger - ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ اسفند ۱۳۸٦

 

It's rainy here, and I just like to go outside and walk under rain , the weather is fantastic. I love this time of year, when the weather is mild and rainy and the new year is in the corner , you can breathe the spring in the air. I'm going to do some shopping now and then go to gym , then in the afternoon I should do some cookings and then waching a movie with hubby jan and it's because it's Sunday ! I love weekends.

   + Passenger - ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٥ اسفند ۱۳۸٦