لبخند خدا ...

   + Passenger - ۱:٥٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦

 

"There is one thing in this world which must never be forgotten.
If you were to forget everything else, but did not forget that,
then there would be no cause to worry;
whereas if you performed and remembered and did not forget every single thing,
but forgot that one thing,
then you would have done nothing whatsoever."

 

-Rumi

 

And here we are, nearly at the end of what has been a challenging and exciting period of my life. I was thinking of what to write in the Acknowledgement page of my thesis. I found writing this page is the most difficult page of my thesis. There are various individuals who helped me during this time, my supervisor who has been the finest guide, mentor and supervisor that one could wish to have, my husband for his endless patient,support and love, my parents who have never flagged in their support of my aspirations, my brother for his positive source of encouragement and support, those patients who participated in my studies, and several other individuals who I am in debt and so grateful for their continuous help and contribution. But foremost, I should be thankful to the God. But how can I write it there? Any idea?

 

 

   + Passenger - ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦

 

در خیال

آمده ام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی ، نی شکنم شکر برم

آمده ام چو عقل و جان کز همه دیده ها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم

گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم

آنکه ز زخم تیر او کوه شکاف می کند
پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم

در هوس خیال او همچو خیال گشته ام
وز سر رشک نام او نام رخ قمر برم

اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم

(مولوی)

   + Passenger - ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ دی ۱۳۸٦

اولین روز زمستان و اولین برف زمستانی !!!

رواق چشم من منظر توست     کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست

 

این فال حافظ شب یلدای من بود. یک شب یلدا که پس از سالها ٬ خونه کنار مامان و بابای عزیزم بودم ٬ زیر کرسی با کلی انار و آجیل و یک هندونه ای که خیلی قرمز و شیرین بود ! جای حسن و احسان هم خیلی خالی بود.

(این عکس از شب یلدا نیست٬ ولی از عکسهای پدر هست٬ که من خیلی دوست دارم.)

   + Passenger - ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱ دی ۱۳۸٦