از آخرين نوشته های سال ۱۳۸۵ :

شاخه ها سرمست و رقصانند از باد بهار
ای سمن مستی کن و ای سرو بر سوسن بزن

(ترتيب  خواندن اين  نوشته از پايين به بالاست!!! )

۶) و بالاخره اينکه داریم ميریم به خونمون (!!)..... با اينکه کلی کار ناتمام مونده ٬ ولی واقعا خوشحالم ٬ از همه مهمتر اينکه استاد عزيز ابراز کردند من به اين سفر واقعا نياز دارم و نگران هيچی نباشم و فقط از تعطيلاتم لذت ببرم .... بعد از ۵سال دوباره برای عيد همه با هم هستيم .

۵)هنوز هم بعد از سالها هنوز  عاشق اين هوای ابريم که پرتوهای آفتاب گاهگاهی از ميان ابرها می درخشد ٬ چقدر من به مردم  اين کشور زيبا حسوديم ميشه .....

۴) : اين چند روز اينقدر به رستورانهای مختلف دعوت شدم و  اگرچه  همگی عالی بودند ولی دلم برای غذای خونه تنگ شده  ٬ ( برای اينکه يادم بمونه دفعه ديگه کجا بريم ٬ اينجا اسم چند تاشونو بزارم : Ubiquitous Chip ٬Lux Stazione٬ اون اخری رو که ديروز رفتيم و خيلی خوب بود اسمش رو يادم نمياد ..

۳): چقدر ديدن دوستای خوبی که حس ميکنی دوست  واقعی هستند ٬ خوبه !!  و من ديروز با يکی از اين دوستان بودم و  واقعا همدلی از همزبانی بهتر است.

۲): اينقدر اين چند روز از ايران تعريف کردم که خودمم الان به شک افتادم که آيا اينجا قشنگتره يا ايران !!!!

 ۱): از نوشته های شب چهارشنبه سوری : آخرين باری که از روی يک آتش واقعی پريده ام رو يادم نمياد ٬ ۵ سال پيش بود يا بيشتر ٬يادم نيست !! کوچيک که بودم سنت هميشگی اين بود که شب يلدا خونه مامان بزرگ و  چارشنبه سوری  مهمونی خونه پدربزرگ و چقدر من و احسان منتظر اين شب چارشنبه بوديم ٬ ولی خوب انگار هر چيزی دورانی داره ٬ و اون روزها گذشت ٬يادم مياد بعدها که دانشگاه ميرفتم ٬ اين آتيش بازی به جرقه بازی تبديل شده بود  و بعدهم اين سالهای اخير ٬ شبای چهارشنبه سوری با يک شعله شمع شب را سر ميکردم و بعد هم اينقدر درس و مشق و کار داشتم که اين چهارشنبه آخر سال در لابلای کارها و ورقها گم ميشد .  داشتم نوشته شب چهارشنبه سوری پارسالم  رو ميخوندم و فکر ميکردم که چقدر زود يکسال گدشت و چه دير بهاری ديگر آمد. سالها دارند خيلی سريع ميگذرند و خاطراتی تلخ و شيرين ميمانند که اين فاصله را پر ميکنند.امسال هم اين آخرين شب چهارشنبه سال هم داره ميگذره و من اينجا تو اتاقم نشسته ام و دارم فکر ميکنم به چند روز ديگه که داريم ميريم به خونه .بعد از چندين سال امسال اولين بهاری خواهد بود همگی با هم هستيم و من بسی خوشحالم ....

حالا پاشم  برم  "بقول يکی از دوستان بجای اين مزخرفات "سخنرانی فردامو يک نگاهی بکنم !!

 

   + Passenger - ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ اسفند ۱۳۸٥

به راه این امیـــــــد پیـــــــچ در پیـــچ٬ مـــــــرا لطف تو می باید دگـر هیچ

۱: از صبح که این مقاله اکونومیست رو  در مورد گرانترین شهرهای جهان رو  میخوندم ٬  دارم فکرمیکنم که معیار این طبقه بندی چیه ؟ چون اگرچه به عنوان مثال لندن و در کل انگلیس جزو گرانترین شهرها و کشورهای جهان است ٬ با توجه به متوسط درآمد افراد جامعه اونقدر هم گران نیست  و حتی از ایران ارزانتر است .  

۲: سالهای اوایل دبیرستان که بودم ٬  تلویزیون یک مسابقه ای برای دانش آموزان سال آخر و آمادگی کنکور داشت که از شرکت کنندگان که غالبا از دانش آموزان ممتاز بودند در زمینه های مختلف درسی سوال میشد .من این برنامه رو خیلی دوست داشتم و  کلی هم در طول برنامه جزوه مینوشتم  . برنامه همیشه با این بیت شروع میشد:

الهی سینــــــه ای ده آتش افـــــروز    در آن سینه دلی و آن دل همه سوز

و بعد هم با این رباعی خیام برنامه به اتمام میرسید:

اسرار ازل را نه تو داني و نه من   وين حرف معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوي من و تو   چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

حالا ابیات این شعر زیبا از صبح هی میاد و تو ذهنم میچرخه و هی با خودم میگم : به راه این امیـــــــد پیـــــــچ در پیـــچ ٬  مـــــــرا لطف تو می باید دگـر هیچ......

۳: امروز دنبال یک مقاله میگشتم ٬ پیداش نمیکردم ( چون مثلا خیلی منظم هستم و نه اسم مقاله و نه نویسنده اش یادم میومد ٬ فقط میدونستم به کار من ربط داره !!!)٬ مجبور شدم تمام افیسم رو مرتب کنم  ٬ در این خانه تکانی در لابلای ورقه ها چند بیت شعر زیبا پیدا کردم ٬  حالا چون میخوام اون ورقه ها رو بیرون بریزم اینجا بنویسمشون :

دولت آن است که بی خون دل آید به کنار  ورنه با سعی و عمل ٬ باغ جنان این همه نیست

بعد هم این شعر زیبا که بی مربوط هم نیست  ٬ در لابلای نوشته هایی از کنفرانسی یک سال پیش که روزی باید بخونمشون ٬ چقدر زمان سریع میگذره ٬ یک سال گذشت و دوباره هفته آینده میرم به  همون کنفرانس٬ در حالیکه  هنوز نوشته های سال پیش رو نخوندم :

"سفر یعنی هميشه رفتن و هرگز نماندن ٬ هزاران ساحل ناديده ديدن ٬ به پرسشهاى بى پاسخ رسيدن...."

   + Passenger - ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۸٥

dare to be wise

چند وقته٬ هفته ای یکبار به این مدرسه میروم . بنا و ساختمان این مدرسه قدیمی با قدمتی نزدیک ۵۰۰ سال که جزو بهترین مدارس کشور هم میباشد٬  بسیار زیباست. از همه جالبتر شعار مدرسه است : dare to be wise ٬شهریه این مدرسه بسیار بالا میباشد و تقریبا همه دانش آموزان از خانواده های طبقه بالای جامعه هستند . هفته پیش که اونجا بودم جلسه اولیا و مربیان بود و هرپدر و مادری ( هر دو با هم) جداگانه معلم فرزندشون رو ملاقات میکردند و درباره وضعیت تحصیلی فرزندشون صحبت میکردند و جالب اینه که همه چقدر نگران ورود فرزندشون به دانشگاه بودند. ... 

 در این دنیای مادیگرای امروزی٬ بعضی وقتها آدم فراموش میکنه چقدر تحصیلات در زندگی مهمه و هنوز هم این دغدغه هر پدر و مادری است  و چقدر نقش خانواده مهمه ٬ بعد به یاد مامان  و بابای خودم افتادم که هنوز که هنوزه براشون مهمترین چیز تحصیل و موفقیت ماست ٬ بعدش داشتم فکر میکردم من چقدر دختر خوشبختی هستم که دختر چنین پدر و مادری هستم ....

   + Passenger - ۱:۳۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٥

 

دارم فکر میکنم ٬ مردم در قدیم که موبایل و اینجورچیزها نداشتند چکار میکردند ٬ امروز هابی جونمون (!!) موبایلشو تو خونه جا گداشته و من کلی از صبح دلم براش تنگ شده !!. تازه دلتنگیت وقتی بیشتر میشه وقتی صبح زود رفتی سر کار و بعد وسط روز  وقتی کیفتو باز میکنی صبحانتو پیدا کنی ٬ بعدم  بیای خونه و ببینی اون آب پرتغال سویایی رو که  فقط تو دوست داری ٬ با بقیه خوراکیهای مورد علاقه ت ٬ تو یخچاله!!  بعضی وقتها لازم نیست آدم عشق و محبتشو بیان کنه ٬ همین کارهای کوچیک کلی ارزش داره ٬ مگه نه ؟؟

   + Passenger - ٤:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٥

 

اي بلبل سحر گه ما را بپرس گه گه
آخر تو هم غريبي هم از ديار مايي

   + Passenger - ٩:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸٥

 

برای چندمین بار در طول سالهای اخیر قسمت فارسی BBC دوباره بحث و نظرخواهی در ارتباط با مهاجرت و به بیانی دیگر فرار مغزها را آغاز کرده است.  در شرح این نظرخواهی این سوال را مطرح کرده است :
"آیا همین که نخبه ای را بشناسیم، برایش کف بزنیم و او را به حال خودش رها کنیم بدون اینکه فرصت حرف زدن و حتی اعلام وجود را به او بدهیم، کافی است تا به سوی سعادت جامعه و پیشرفت راهی هموار بسازیم؟ آیا پیشرفت جامعه و آبادانی کشور و بهبود وضعیتهای بحرانی، در گرو تلاش نخبگان و مغزهایی نیست که سعی می کنند هر روز سریعتر از دیروز، به آن سوی آبها کوچ کنند؟"

   + Passenger - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳۸٥

 

حکایت من شده ٬حکایت بازرگان داستان سعدی *٬  هی میگم این کنفرانسو میرم و دیگه میشینم خونه ٬ سر کار و زندگیم و تزم رو تموم میکنم ٬ ولی مگه این حرص آکادمیکی و این ترغیبهای استادم و اطرافیان میزاره ٬ هی میگم عیب نداره  یک هفته دیگم سخت کار میکنم و یک abstract دیگه مینویسم ٬ بعد یک کنفرانس دیگه و یک مقاله دیگه.... ! اوایل که PhDمو شروع کرده بودم و دانشجو های سال آخرو میدیدم که با خوشحالی از کنفرانسی که شرکت کردند تعریف میکنند  ٬ با خودم فکر میکردم آیا منم ممکنه کارم  اینقدر خوب بشه که بتونم یک مقاله در طول دوره دکترام ارائه بدم ٬ ولی الان میبینم تا حالا نزدیک ۲۶ تا سخنرانی و پوستر داشتم .  با اینکه کار سختیه  و هر دفعه باید کلی وقت بگذاری  ٬ولی واقعا از این بازی علمی داره خوشم میاد٬ حالا خوبه حرص من فقط تو زمینه کاریمه که دوست دارم بهترین باشم ٬ وگرنه چشم تنگ دنيادوست را    يا قناعت پر كند يا خاك گور ....

* بازرگانی را شنيدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده خدمتکار. شبی در جزيره کيش مرا به حجره خويش آورد . همه شب نيازمند از سخنهای پريشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است . اين قباله فلان زمين است و فلان چيز را فلان ضمين . گاه گفتی : خاطر اسکندريه دارم که هوايی خوش است . باز گفتی : نه ، که دريای مغرب مشوش است ؛ سعديا ، سفری ديگر در پيش است ، اگر آن کرده شود بقيت عمر خويب به گوشه بنشينم. گفتم : آن کدام سفرست ؟ گفت : گوگرد پارسی خواهم بردن به چين که شنيدم قيمتی عظيم دارد و از آنجا کاسه چينی به روم ارم و ديبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگينه حلبی به يمن و برد يمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشينم. انصاف ، ازين ماخوليا چندان فرو گفت که بيش طاقت گفتنش نماند . گفت : ای سعدی ، تو هم سخنی بگوی از آنها که ديده ای و شنيده. گفتم :

آن شنيدستى كه در اقصاى غور    بار سالارى بيفتاد از ستور
گفت : چشم تنگ دنيادوست را    يا قناعت پر كند يا خاك گور

  

   + Passenger - ٥:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳۸٥

 

واژه ها کمتر از اندیشه اند ٬ و اندیشه کمتر از تجربه - افلاطون

I came to my old office today, and I was searching for some letters from past , then I found a couple of my old diaries back to 2002 there, I started to read some of my old notes and they were intersting , actually more thoughtful than now. I put some of them here :

This was written in the page for Sunday 27th June 2004, I can't remember who was the author,but it is nice: "Genuine democracy comes out of changing mindsets, and fighting ideologies that are totalitarian. The best way to do that is through culture, and also through exposing people to different cultures. " 

روشن تر از خاموشی چراغی ندیدم و سخنی به از بی سخنی نشنیدم.- بایزید بسطامی

"دو چیز طیره عقل است، دم فرو بستن به وقت گفتن  گفتن به وقت خاموشی! "- سعدی

شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدای خویش   بر منتهای همت خویش کامروا شدم.

"ما٬من٬ما٬

هیچیم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل این عالم که می بیند

وزاهل عالمهای دیگر هم

پس زنده باشد مثل شادی٬ غم

ما دوستدار  سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ٬ مثل پروانه

اهل نماز شعله و شبنم

اما

هیچیم و چیزی کم" -مهدی اخوان ثالث

3 June 2003: " Everything in the universe is within you.Ask all from yourself"-Rumi

1 June 2003: "There is someone who looks after us,from behind the curtain, In truth ,we are not here,this is our shadow."

And in page 5th October 2003,I wrote: " Old memories welling up from the past today could trigger a desire to get in touch with old friends whom I haven't seen for a long time. Some of these recollections could be bittersweet,bringing pain experience in the past to the surface once more.I try to don't hang on these ancient grieves.I might experienced a deep seeded relief , and could even feel a littlr lightheaded....."

و بالاخره در صفحه ای دیگر نوشتم:

الهی هرچه شایانست آن کن  نمی گویم چنین کن یا چنان کن

چه داند بنده ز اسرار خدایی خدا را هرچه می زیبد همان کن

   + Passenger - ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٥

 

خاطرات عمر رفته در نظر گاهم نشسته ....

من اخیرا مشکل عجیبی با مساله سن پیدا کرده ام نمی خوام یادم بیاد چند سالمه٬ ولی یک جایی این ضرب المثل فرانسوی رو خونده بودم که : "If the young only knew,if the old only could." از این لحاظ که به این روزهای رفته فکر میکنم خوشحالم ٬ چون آرزوهامو دنبال کردم و به اونها نزدیکتر شدم  ... حالااگه وقت کردم  بعدا بیشتر مینوسیم!! این شعر از سهراب سپهری هم بی ربط نیست:

فرصتي از كف رفت.

قصه‌اي گشت تمام.

 لحظه بايد پي لحظه گذرد

 تا كه جان گيرد در فكر دوام....،

 پرده‌اي مي آيد٬ پرده‌اي مي گذرد، 

مي‌رود نقش پي نقش دگر،

 رنگ مي‌لغزد بر رنگ.

 ساعت گيج زمان در شب عمر

مي‌زند پي در پي زنگ:

دنگ...، دنگ...،

 دنگ...

   + Passenger - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; شنبه ٥ اسفند ۱۳۸٥

 

مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد ...
 

۱: این مقاله اگرچه نظمی در طریقه نوشتنش ندارد ٬ ولی جالب و خواندنی است .

2: I was thinking a few days ago , how much it is joyful when you see the PDF file of your work which has been sumitted or ready to submit for publishing . Today ,when we tried to submit another paper with my supervisior , I told him about that and he said , the most joyful moment is when you recieve the proof from journals. He is right ,but still like a kid , I am happy even with submitting , it's a really hard work to seat and write , but we managed to submit 5 papers during this month , and there are more coming and  works to do. Anyway, none of them is not important in compare of the thing that we are waiting for a long time.

A good news is that one of my abstract has been awarded a prestigious travel grant from US upon 1500 applicants  . This is good , isn't it ? I told , I am like a kid ,enjoying from this kind of small awards and play games.

۳: چند روز پیش این عکسهای ایران رو برای یک سری از دوستام فرستادم٬ و همه دوستان غیر ایرانیم به ایمیل جواب دادند و ابراز علاقه برای سفر به ایران کردند ٬ از همه بیشتر استادم و استاد قبلیم ٬ جالبه ٬ نه ؟  البته این لینک ها رو فرستادم ٬ چون میدونستم دیشب کانال ۴ یک برنامه درباره ایران داره ٬ و نمیخواستم روز بعد همه درباره اون برنامه نظر منو بپرسند!!!  ( راستی دنبال لینک برنامه دیشب در مورد  ایران بودم که پیدا نکردم ولی اینو در مورد عاشورا دیدم ٬ جالب , خواندنیه!! )

۴:امروز این شعرو  از  آقای عمران صلاحی یک جایی خوندم ٬ خوشم اومد٬ گفتم اینجا بزارمش:

"حرفی نمی زنی، از عشق
 از چیزهای معمولی می گویی
 از سردی هوا
 از باران
 از حال بچه ها می پرسی
 از یاران

 نه صحبت از نسیم
 نه صحبت از بهار و گل یاس می کنی
 با این همه
 احساس می کنم که تو احساس می کنی"

۵: بعضی وقتها حس میکنی فقط لازمه با یک نفر صحبت کنی ٬  که حس امنیت و اعتماد به نفست برگرده و به کار و راهی که میری مطمئن شوی٬ بعضی وقتها لازم نیست اون طرف برات کاری کنه ٬ فقط اگه گوش کنه کافیه ٬ ولی اگه اون فرد استادت باشه و با صبر و تامل به تمام حرفهات گوش منه و در انتها بگه هر تصمیمی بگیری من حمایتت میکنم دیگه فوق العاده است و بقول انگلیسیها It made your day ٬ و این دلیل آرامش امروزمه٬ دیگه برام مهم نیست کاری که شروع کردیم به نتیجه برسه ٬ و دیگه دربارش نگران نخواهم بود ٬ مهم این حس حمایت٬ محبت و اعتماده که از هر چیزی با ارزش تر است .من خوشحالم و حس یک آرامش خاصی رو دارم .یک حس خوشبختی.....٬ بگذریم عید همین نزدیکیهاست و بوشو از حالام میشه شنيد .  پاشو پاشو پاشو گلدون و بیار وقتشه سنبل بکاریم....

۶: از همه مهمتر: امشب دوباره سالگرد ازدواجمونه .  Happy Anniversary !!! چقدر ۵ سال زود گذشت ٬ انگار همین دیروز بود ...

   خدايا شکرت برای همه چیز ...

   + Passenger - ۱:۳۱ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ اسفند ۱۳۸٥

 

"بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم خود را به تمامي بر آن مي افكنم . اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي توانم خاست راهي به جر اينم نيست . "- مارگوت بيكل

   + Passenger - ۳:٢٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اسفند ۱۳۸٥