If I could live again my life,
In the next - I'll try,
- to make more mistakes,
I won't try to be so perfect,
I'll be more relaxed,
I'll be more full - than I am now,
In fact, I'll take fewer things seriously,
I'll be less hygenic,
I'll take more risks,
I'll take more trips,
I'll watch more sunsets,
I'll climb more mountains,
I'll swim more rivers,
I'll go to more places - I've never been,
I'll eat more ice creams and less (lime) beans,
I'll have more real problems - and less imaginary
ones,
I was one of those people who live
prudent and prolific lives -
each minute of his life,
Offcourse that I had moments of joy - but,
if I could go back I'll try to have only good moments,

If you don't know - thats what life is made of,
Don't lose the now!

I was one of those who never goes anywhere
without a thermometer,
without a hot-water bottle,
and without an umberella and without a parachute,

If I could live again - I will travel light,
If I could live again - I'll try to work bare feet
at the beginning of spring till
the end of autumn,
I'll ride more carts,
I'll watch more sunrises and play with more children,
If I have the life to live - but now I am 85,
- and I know that I am dying ...

Jorge Luis Borges

   + Passenger - ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥

 

 امروز هوا خیلی آفتابی و خوب بود .از صبح که بیدار شدم ٬ شروع به تمیز کردن و خونه تکونی کردم ٬ همه جا رو جارو و گردگیری کردم ٬ ملحفه ها رو عوض کردم ٬لباسها و اتاقها رو مرتب کردم و  چند تا لباس سفید و حوله هایی رو که باید با دست می شستم رو شستم ٬ بقیه لباسها رو تو ماشین ریختم ٬ حمام و دستشوییها رو تمیز کردم و کلی خلاصه خونه تمیز شد ٬ بعدم رفتم خرید و بعدش اومدم سر آشپزی و  کارهام  الان تازه تقریبا تموم شد و نشستم یک قسمت فیلم Friends رو گذاشتم و صبحانه و نهارمو با یک قهوه ساعت۴ عصر خوردم ٬ حالا همه طبقه پایین بوی خوب خورش کرفس میده و طبقه بالا بوی تمیزی و عطر و تازه اتاق خوابمون برق میزنه!!!حالا منتظرم آقای همسر جان بیاند خونه که کلی دلم براش تنگ شده !!!!  فقط مونده اتاق کارو مرتب کنم  و مقاله هامو  رو هر کدوم تو پوشه مخصوص  بزارم  ٬بعدش هم باید یک سبد لباس اتو بزنم ٬ دیگه چه کار دارم ؟؟؟

دیروز تمام روز  دنبال کارهامون بیرون بودیم ٬ بعدش هم رفتیم رستوران چینی که خوب بود  ولی وقتی رسیدیم خونه خیلی خسته شده بودم ٬ امروز باید میرفتم gym و مثلا ساعت ۱۱ با مربی قرار داشتم ٬ ولی اینقدر مشغول تمیزکاری بودم که فرصت نشد .  این تعطیلات آخر هفته هم داره تموم میشه و  منکه از جمعه خونه بودم   ٬حس میکنم چند وقته سر کار نرفتم و  دلم برای کار و بیمارستان تنگ شده ..... راستی فکر میکنم  امروز روز اول سال نوی چینی ها باشه ٬ گاهشمار چینیها قمری است و بر اساس این تقویم امسال سال خوک میباشد .سال نو مبارک !!!

   + Passenger - ٤:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥

 

"The key to being successful is to maintain an air of stability and grounding. If others see you as being too flighty and off-the-wall, they will be hesitant about putting their trust in you. Make sure you do everything in your power to boost your clout. You will need this support from others later on. Concentrate on creating a solid base from which to build your empire."


امروز از صبح خونه موندم چون  قرار بوده پست مخصوص  بین ۸ صبح تا ۶ عصر  بیاد و گذرنامه ام رو بگیره ولی هنوزتا الان که ساعت از چهار گذشته کسی نیومده ٬  انتظار  به هر نوع و دلیلی باشه ٬ بعضی وقتها تحملش سخته ٬ حالا کار خاص دیگه ای هم نداشتم  و از صبح سخنرانی ماه آینده ام  رو آماده کردم ٬ ولی حس تمام کردن مقاله نتایج بیماران فابری رو ندارم ... البته خوب بود خونه موندم ٬ از پریشب که شنا رفتم و حوله ام رو فراموش کرده بودم ببرم و تقریبا خیس تا خونه اومدم ٬کلی همه بدنم درد میکنه .... 

چند روز پیش با استادم و یکی از همکارام تو اتاق من قرار داشتیم ٬ استادم چند دقیقه دیر رسید و من به عادت همیشگی و براساس فرهنگ شرقیمون ٬ جلوی استادم بلند شدم  و چون اتاق من کوچیکه و پر از وسایل کار است  تعارف کردم  صندلی بالای اتاق بنشینند ٬استادم حالا پس ازچند سال به رفتار من عادت دارد و فکر کنم اگه بلند نشم تعجب خواهد کرد ولی همکارم با یک تعجبی  بهم نگاه کرد  که تو ذهنم مونده و فکر میکنم بلند شدن من براش خیلی احمقانه به نظر رسید٬ اگرچه احمقانه نیست٬ به نظر من مهم ژست این بلند شدن نیست و بلکه ادب و احترامی ست که در پس آن نهفته است و این ادب گویای خیلی چیزهاست و  مطمئنم حتی پس از سالها من نخواهم توانست این عادات زیبای ایرانی رو فراموش کنم.

خدا کنه این پست زودتر بیاد من برم روزنامه دیلی میل امروز رو با فیلمش بخرم ( وگرنه کالکشنم بهم میخوره !!!)  قبل از اینکه هوا تاریک بشه !

راستی ٬ بهار همین نزدیکی هاست اینو میشه از حضور گلهای دافودیل زرد که در گوشه و کنار دیده میشوند و روزها که طولانی شده اند فهمید ٬ بر خلاف یکی دو ماه پیش که ساعت ۳-۴ هوا کاملا تاریک بود ٬ حالا تا نزدیکیهای ساعت ۶ آسمون هنوز روشنه !!!

 

 

   + Passenger - ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ بهمن ۱۳۸٥

All you need to do is shine....

 

تا به کی گویی که آنجا کی رسم
کی بود کی، چون نهایت نبودش
(مولوی)

1: My today horoscope , so energitic : "What are you waiting for, ..? Go for the gold. All you need to do is shine. You have the opportunity to merge with powerful groups of people, so make sure to keep your head up and your eyes open. Do things that will improve your current status in a finance-related situation. Your sharp wit and endless fount of facts and information will come in handy. Have a joke or riddle ready on hand. "

It's very nice to recieve these kind of messages early in the morning when you start your work , it gives you more hope to try harder and harder .

2:I should go every morning to train station for next 10 days !!!  Daily Mail offers for 2 weeks a series of "Sins and Passions" movie DVDs which you can collect free if you just buy your newspaper from WHSmith , All of those DVDs are based on lovely best selling novels and I love this kind of movies , but the problem is finding a WHSmith store , there isn't any store near to my work place and I forced to go to Train Station during last 2 days and today to buy the Daily Mail from ther to have the DVD . Therfore it takes near an hour or 45 minutes to reach to my office but it worth, I think . 

PS , I just remembered that there is a branch of WHSmith in our hospital , next to the entrance door , You see how much I am crazy ( it's not the right word, is it better to use thoughfulness ??!!!)sometimes

3: Yesterday was Valentine's day,  a sunny lovely day.All the stores decorated with hearts and ballons and bears,  it brings lots of joy and happiness  ,although we can't deny its financial advantage for market ,it's just bussiness.   I went for lunch with one of my friend in the refectory of my old department  and then I worked all the afternoon and then I went for swimming which was very nice , I arrived home around 8 o'clock , but I wasn't tired at all.  Then we watched this movie : "The secret affair" based on a novel from Barbara Taylor Bradford , it was nice, but I found the category of movies is not quite right , because when they say this movie is suitable for age 12 or more , it is not really like that according to our culture. The parents who have kids should be take care and check that .

Anything more ?? Write later....


 

راستی امروز  این عکسهای زیبا از پراگ رو اینجا دیدم ٬ خیلی زیباست٬ من در ماه دسامبر اونجا بودم و اگرچه بازم خیلی زیبا بود ولی اینقدر قرمز و آفتابی و تابستونی نبود.... 

   + Passenger - ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٥

 

دیروز فینال مسابقه Junior Mastermind رو نگاه میکردم ٬  اینقدر این بچه ها باهوش بودند  و  اونقدر سریع به سوالات پاسخ میدادند که غیر قابل باور بود ٬ بخصوص Callum که متاسفانه با یک اختلاف دوم شد  ٬ فقط وقتی این برنامه رو میدیدم آرزو کردم اگه خداوند در آینده به ما بچه ای داد اینقدر باهوش بشه ( اگرچه که درصد زیادی از هوش اکتسابیه ٬ ولی اگه بچه مون یک که هم به من بشه که هیچی ٬ چون من حتی سوالات رو اینقدر سریع پرسیده میشد که نمی فهمیدم و بجز مشکل زبانی سئوالات سختی بود  !!!! )

 

 

   + Passenger - ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٥

 

برخیز و بیا ساقی ...

   + Passenger - ۳:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٥

 

 یکی از همکلاسیها و  بهترین دوست دوران دانشکده ام  تو ایران دختری  اهل افغانستان بود که  از کوچکی در مشهد زندگی میکردند ٬ کلی ما با هم خاطره داریم از شیطنتهای آن دوران  و کلی دلم براش تنگ شده ٬ بهرحال از وقتی اومدم اینجا دیگه ازش خبر ندارم ٬ فقط چند سال پیش مامانم بهم گفت ملیحه زنگ زده و خداحافظی کرده ٬ گفته دارند با شوهرش برمیگردند هرات و چون تو گروه پزشکان سازمان ملل بود  قرارشده اونجا تو دانشگاه امریکایی کابل  پزشکی بخونند  و بعد هم مامانم گفت چند ماه دیگه یک کوچولو خواهند داشت  ٬ حالا حتما بچه ش دو سه ساله هست !!  خیلی دوست دارم بدونم الان کجایه و چکار میکنه !!

حالا چرا یاد ملیحه افتادم ٬ یک دفعه وقتی تازه ازدواج کرده بود رفته بودم خونه شون دیدنش ٬ دیدم کلی نوار داره و یک سری همه  آهنگهای هایده  و  اونم خیلی منظم ٬ مثلا پشت هر کاست  تمام جزئیات نوشته شده  بود٬ منم خیلی خوشم اومد چند تا رو ازش گرفتم کپی کنم ٬ اونم کلی سفارش کرد که مواظبشون باشم و سریع برشون گردونم که اینها یادگاریهای دوران نامزدیش هست و .... منم قول دادم و بعد از مدتی برشون گردوندم ٬ فقط یکیشو پیدا نمیکردم وقرار شد بعدا بهش بدم ٬ بعدا پیداش کردم ولی هیچ وقت فرصت نشد برش گردونم ٬ وقتی میومدم اینجا اون کاست هم با چند تا کاست دیگه یادگاری آوردم ٬ امروز هم بعد از مدتها وقت آشپزی دوباره به  اون گوش کردم و تمام خاطرات دوران دانشکده رو مرور کردم ...

اینم به یادگار  ازاین آلبوم که باید یک روزی به صاحبش برگردونم!!!

 

   + Passenger - ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥

یاد آن خانه....

دیروز عصری زودتر اومدم خونه ٬ بعد دیدم حوصله درس خوندن ندارم ٬ تلویزیون هم هیچ برنامه جالبی نداشت ٬ مونده بودم چکار کنم ٬ در یک لحظه نمیدونم چرا به ذهنم رسید اگه ایران بودم میرفتم خونه پدربزرگم ٬ امروز هم این نقاشی زیبا رو دیدم دوباره یاد خونه پدربزرگم افتادم ٬ دلم براشون خیلی تنگ شده ٬ کاشکی یک دفعه دیگه میدیدمشون ٬ خدا رحمتشون کنه !!! ....

 

   + Passenger - ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥

Today headlines!!!

1. Here is dead freezy and so cold and very cloudy. The met office predicted we'll have snow but so far not  in our region , probably it's in countryside.

2. I saw this news about Index of Quality of life for 2007. It's so shameful when you see your country is number 190 ,one of the last 10 at the bottom of table , but it's intersting to see UK is in the level of 37 .

3. I went for a IT course today , but then I found the class has been cancelled because  the lecturer was ill. Instead ,I went to gym and worked for around 45 minutes ( 20 minutes treadmill & burning 200kcal, 10 min cycling & burning 60 Kcal, 6 min sky & 60Kcal and in total more than 5 km & 250 kcal ) , then I went to suna which was very nice in this icy weather.

Then after more than 20 minutes walking in town and do some shopping,  I came back home, cleaned the kitchen and now I should finish the review paper that should be finished until next week. It's nearly done but it needs some more changes.

The next month is a very busy time for me . I should prepare a talk and a poster for a conference in Scotland and then the day after we are going to Iran( enshallah) and then there is two more conferences in the following month. And more important, I should finish writing of my thesis. Therfore it 'll be a very hectic time , I hope to be able to manage everything on time. I am so worry and stressful recently,I don't know why ( although I know the reason) , yesterday ,I woke up in the morning and feel so sad when I remembered I'll be 29 years in next 5 months, I started to cry , I felt I wasted lots of time and I am so old , I don't know, I worked hard all the times and I should be more positive,but I'm not sometimes . I should be so grateful & thanksful for lots of things , actually for everything : I have a lovely husband , a great family, lovely parents and a nice brother , good health and enough wealth ( for this position !!) and everything that even some of my friends wish to have .God gave me the opportunity to follow my dreams , .... therfore he 'll support me to continue my way & I should be happy, shouldn't I ? Thank you God for everything & please don't forget me , I need your help all the times!

 

   + Passenger - ٤:۱٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥

 

در گذرگاه زمانخیمه شب بازی دهر،  با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد.

 

عشق ها می میرند،رنگ ها رنگ دگر می گیرند،و فقط خاطره هاستکه چه شیرین و چه تلخ،دست نا خورده به جا می ماند!

 

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست،هر کسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود.صحنه پیوسته به جاست...  خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد!

   + Passenger - ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥

 

این شعرگونه از دکتر نورالدین فرهیخته رو امروز اینجا خوندم ٬  خیلی با مفهوم و زیباست ٬ حیفم اومد اینجا نذارمش که فراموش نکنم که  : "جدایی از عمل٬درد سخنگو در همه دنیاست."  و اینکه آنکه اجازه سخن دارد٬سخن برای گفتن ندارد و آن را که گفتنی بسیار است مجال گفتن نیست٬ولی بالاخره:

یکی باید قدم را پیش بگذارد

یکی باید حقایق را بدون پرده برگوید.

یکی باید درخت واقعیت را بپیراید.

یکی باید بگوید،آنچه باید بود و خواهد بود.

یکی باید نقاب از چهره خاطی براندازد.

همیشه یک نفر باید به پا خیزد

همیشه یک نفر باید فدا گردد

و...به دنبالش چه صدها صد نفر خیزند

و پویش غیر از این برخاستن ها نیست.

و اما ای سخنگو دیده ای هرگز تو کار کوره پزها را؟

تو هرگز خشت را در کوره ها چیدی؟

تو هرگز خود به دباغی گذر کردی؟

مشام جانت از عطر عفن پر شد؟

تو هرگز روی اشکوب دهم آجر به هم چیدی٬

وز آن بالا به پایین ها نظر کردی؟

و گاهی هم از آنجا سرنگون گشتی؟

تو هرگز سنگ معدن را در آن اعماق صد متری ز جا کندی؟

و هیچ انگشت زیبایت میان پره ها له شد؟

تو گرد و خاک سیمان را به ششهایت فرو کردی؟

تو هرگز چای را چیدی...؟

نشا کردی؟درو کردی...؟

به دنبال گله در دشت و در کهسار گردیدی؟

و شب دستی پر از خالی به سوی خانه برگشتی؟

بگو جانم چطور از پشت میزت این چنین٬

از عدل می لافی؟

نمی پرسم که عادل کیست...

سخنگو جان...عدالت چیست؟

نمی گویم تو ناحقی...نمی گویم تو بر حقی...ولی

علم تو حتما غیر ملموس است.

نمی دانی که درد بهره ده ها چیست؟

نمی دانی که کیف بهره کش ها چیست؟

و استاد تو هم٬ هرگز نمی دانست

و شاگرد تو هم هرگز نمی داند

برایت نقل شد روزی٬همان را نقل خواهی کرد.

نمی دانم کدامین یک٬ولی حتما یکی از این میان فردا

به میزی تکیه خواهد زد

...مقام شامخ استاد خواهد یافت.

سخن از اقتصاد و ارزش و تولید خواهد بافت.

و این تکرار تکرار است...تکرار

نمی پرسم مقصر کیست؟می پرسم که نقص از چیست؟

یقین این فتح باب فکر خواهد بود

کمی اندیشه شاید سودمند افتد

جدایی از عمل٬درد سخنگو در همه دنیاست."

 

( راستی  امروز بعد از مدتها اینجا هوا آفتابی بود و گفتم برم بیرون یک قدمی بزنم !!! ولی اینقدر بد زمین خوردم ٬ که یادم نمیاد هیچوقت اینطوری در عمرم زمین خورده باشم ٬ تمام سر زانوم و دستم زخمی شد و کلی درد میکنه ٬ خدا رو شکر که صورتم  به زمین نخورد !!! آخ دستم ...)

 

 

   + Passenger - ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٥

 

من از  صحبت کردن با تلفن  یا بعبارت صحیح تر از تلفن زدن اصلا خوشم نمیاد  بخصوص اینکه اگه فردی رو که بهش زنگ میزنم رو نشناسم٬ یعنی اینکه اعتماد به نفس کافی برای حرف زدن با تلفن رو ندارم ٬  و این مشکل فقط به  زبان فارسی هست (حالا تمام عمرمو  فارسی حرف زدم !!!!) فکر میکنم صدام بده یا درست و زیبا صحبت نمیکنم ( اگرچه دوستام به خلاف این حرف معتقد هستند ) ٬ بهرحال امروز صبح باید برای یک کار اداری به تهران زنگ میزدم ٬ کلی با خودم کلنجار رفتم و تصمیم گرفتم به مامانم زنگ بزنم و شماره رو به ایشون بدم و بهانه بیارم چون از خارج باید تماس بگیرم بهتره شما از طرف من صحبت کنید ٬ بعد دوباره فکر کردم و به خودم نهیب زدم :دختر خجالت بکش ٬ خیلی هم قشنگ صحبت میکنی ٬ دو روز دیگه که باید درس بدی و کار کنی کی میخواد بجات زنگ بزنه  و اینطوری بود که ترغیب شدم و زنگ زدم و کارمو انجام دادم ٬ حالا اینا رو اینجا نوشتم تا یادم بمونه و اینکه اینقدر خجالتی (!!!!)  و بقول پدرم از آدم گریز و غیر اجتماعی نباشم ( البته خیلی هم  اینطوری نیستم ٬ فقط با تلفن ٬اونم با غریبه ها مشکل دارم وگرنه اگه یکی از دوستام زنگ بزنه میتونم ساعتها صحبت کنم ) !!!!

 

 

   + Passenger - ٩:۱٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥

 

امروز بعد از مدتها این سرود قدیمی "یار دبستانی من " رو شنیدم ٬ ولی حسی که همیشه وقت شنیدن این ترانه رو داشتم دیگه حس نکردم ٬ همیشه هر وقت این سرود رو میشنیدم دوست داشتم هیچ وقت دوران درس و مدرسه تموم نشه ٬ ولی امروز نه..... شاید دیگه واقعا بزرگ شدم ٬ شایدم از عوارض  آخر دوره PhD هست که به درس و مشق و مدرسه حساسیت نشون میدی ٬ شایدم من یک کم خسته ام ٬ فقط  دوست دارم این paperها تموم بشه ٬ من یک کم خیالم راحت بشه.......  ( این غرغر ها رو  یادگاری اینجا مینویسم که یادم بمونه  وقتی کارام تموم شد ٬ دلم براشون تنگ میشه و اینقدر ضعیف و ناسپاس نباشم ٬ بايد قوی بود . بايد قوی بود. بايدتلاش کرد ٬ و توکل )

اینم یک آهنگ برای هوای امروز : بارون بارونه زمینا تر میشه ٬ گل نساء جونم کارها بهتر میشه.....باید صبور بود ، و استوار ،  و سربزير  ، و سخت  .....

   + Passenger - ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸٥

آهسته که سرمستم.....

 ای می بترم از تو
پر جوش ترم از تو
آهسته آهسته....




   + Passenger - ٩:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥

تا بدانجا رسید دانش من ٬که بدانم همی چند که نادانم....

دیشب فکر میکردم چقدر چند سال پیش وقتی ایران بودم شجاع و با اعتماد به نفس بودم٬ حالا بعد از چند سال مداوم درس خوندن ٬ اینهمه کنفرانس و سخنرانی٬ سه سال درس دادن در اینجا برای دانشجویان دوره لیسانس ٬ حالا که در انتهای دوره PhDهستم ٬ اعتماد بنفس کافی رو برای تدریس ندارم ٬ اصلا فکر میکنم در مورد رشته و کارم به فارسی نمیتونم حرف بزنم ٬ و البته یکی از معایب دوره دکترا اینه که : You know more and more about less and less!!!! و البته هر روز که میگذره بیشتر میبینم که هیچی نمیدونم ٬ بقول ابن سینا :"تا بدانجا رسید دانش من ٬که بدانم همی چند که نادانم" ٬ حالا میبینید چرا فکر میکنم وقتی ۲۲-۲۳ سالم بوده ٬خیلی شجاع بودم و با چه اعتماد به نفسی تو کلینیک سر کلاس میرفتم ٬ حالا که فکر میکنم خودم خنده ام میگیره ٬ وقتی یادم میاد چقدر تازه دانشجوها ازم حساب میبردند .....هنوز راه درازی مونده و کلی هنوز باید کار  و تلاش کنم....

 

PS,  I decided not to  think about my future job and expect something anymore . I try & do all of my best ,but I shouldn't be disappointed if I couldn't . Inshallah, everything 'll be ok with God’s grace ,my  destiny and the help of my family and supervisior. But from today, I'm just concentate on my papers and will not think about Post-doc and research fellow position. It's really true that  expectation is the root cause of all sorrow. So I don’t want to expect it and then be sad. If it happens, it happens, and if it doesn’t, it’s okay ....

 

   + Passenger - ٦:٤٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥

 

به دل گویم که چون مردان صبوری کن ، دلم گوید :
نه مردم نی زن گر از غم ز زن تا مرد میدان ......

   + Passenger - ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥

بارانی باید.....

 

همه چیز گاه اگر کمی تیره می نماید ...

 

 باز روشن می شود زود

 

   تنها فراموش مکن این حقیقتی است :

 

    بارانی باید ، تا که رنگین کمانی برآید

 

    و لیموهایی ترش تا که شربتی گوارا فراهم شود

 

و گاه روزهایی در زحمت

 

 تا که از ما ، انسانهایی تواناتر بسازد.

 

خورشید دوباره خواهد درخشید ، زود

 

                                           خواهی دید.

 

 

    "کولین مک کارتی"

 

   + Passenger - ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥

برای ثبت خاطره ٬.....

من از کجا پند از کجا
باده بگردان ساقیا !
 آن جام جان افزای را
برریز بر جان ساقیا!
 بر دست من نه جام جان
  نانی بده نان خواره را
آن طامع بی چاره را
آن عاشق نان باره را
کنجی بخسبان ساقیا!
ای جان جان جان جان
ما نامدیم از بهر نان
برجه ! گدارویی مکن!
در بزم سلطان ساقیا!
 اول بگیر آن جام مه
برکفه ی آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده
رو سوی مستان ساقیا
 روسخت کن ای مرتجا ء
مست از کجا
شرم از کجا؟
ور شرم داری یک قدح
برشرم افشان ساقیا!
بر خیز ای ساقی ! بیا!
ای دشمن  شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود
پیش آی خندان ساقیا!

 

 دیشب اولین برف زمستانی اینجا روی زمین نشست  ٬ خیلی قشنگ بود  و من برف ندیده هم  فوری به حسن گفتم دوربینو بیار عکس بگیریم  اونم گفت:  خجالت داره کسی که مشهد و اون برفهای سنگینش رو دیده  با نیم سانت برف اینقدر هیجان زده بشه !!!!٬ و امروزم هوا آفتابیه  و آسمان آبی و زیبا ولی خیلی سرد .....

امروز یک دفعه ای به فکرم رسید که تازگیها یکی از چیزهایی که منو خوشحال میکنه اینه که وقتی تو pubmed دنبال یک مقاله میگردم لینک تمام متنش همونجا همراه با abstractش باشه و من مجبور نشم برم تو سایت مجلات الکترونیکی کتابخونه دانشگاه ٬  میبینید سیستم اینجا چقدر آدمو تنبل ( و ناسپاس : وقتی با امکانات تو ایران و حتی دانشگاه های کشورهای دیگه مقایسه میکنی !! )  میکنه  .....

و من باید یک مقاله دیگه  (که فکر میکنم سخت ترین مقاله امه)  بنو یسم ......

 

   + Passenger - ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ بهمن ۱۳۸٥