I stand tall like a bamboo tree!

I stand tall like a bamboo tree,
Strong winds make my body to sway,
Storm makes me blown away,
But I still stand like a bamboo tree.


Trials, problems that I faced everyday,
I have the strength to pursue it anyway,
The dreams that I have in mind,
Though it’s simple but it's one of a kind.


Insults, negative people may put me down,
On my head, I still have my precious crown,
God gave me the courage to be strong,
Like a bamboo tree it sways bravely.


I stand tall and firm with my decision, 
To be successful because of my determination,
No one can destroy my aim in life, I tell you my friend,
Like a bamboo tree I survived, I can till the end.

 

Written by poet Mariadiding Sajsam

   + Passenger - ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦

چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی ....

من خاکمو من گردم

من اشکمو من دردم

تو مهریه و تو نوری

تو عشقیو تو جانی

خواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینم

تا آتش جانمو بنشینی و بنشانی

دل با منو جان بی تو

نسپاری و بسپارم

دل با منو جان بی تو

نسپاری و بسپارم

کام از تو و تاب از من نساتانم بستانی

 

 رهی معیری

   + Passenger - ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٦

ز جانان چه میخواهی ...

ز آتیشم ز باران اگر خاکم بیابانم
مثال باد و طوفانم مرا دریاب پریشانم

چنان من مست و حیرانم نمیدانم چه میخوانم
کنار عشق چو دیوانه ام چه میخواهی تو از جانم

ز جانان چه میخواهی رها شو تو خود شاهی

   + Passenger - ۸:٥٩ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٦

یه چتر خیس

حس امروز بدون دلیل  ....

به به چی میشه امشب بارون اگر بباره
چه شاعرانه یه چتر خیس دریا کنار و پرسه های عاشقانهمژه

   + Passenger - ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٦

 

You're broken down and tired Of living life on a merry go round And you can't find the fighter But I see it in you so we gonna walk it out And move mountains We gonna walk it out And move mountains And I'll rise up I'll rise like the day I'll rise up I'll rise unafraid I'll rise up And I'll do it a thousand times again And I'll rise up High like the waves I'll rise up In spite of the ache I'll rise up And I'll do it a thousands times again For you For you For you For you When the silence isn't quiet And it feels like it's getting hard to breathe And I know you feel like dying But I promise we'll take the world to its feet And move mountains We'll take it to its feet And move mountains And I'll rise up I'll rise like the day I'll rise up I'll rise unafraid I'll rise up And I'll do it a thousand times again For you For you For you For you All we need, all we need is hope And for that we have each other And for that we have each other We will rise We will rise We'll rise, oh oh We'll rise I'll rise up Rise like the day I'll rise up In spite of the ache I will rise a thousands times again And we'll rise up Rise like the waves We'll rise up In spite of the ache We'll rise up And we'll do it a thousands times again For you oh oh oh oh oh For you oh oh oh oh oh For you oh oh oh oh oh For you Written by Cassandra Monique Batie, Jennifer Decilveo • Copyright © BMG Rights Management US, LLC

   + Passenger - ٧:٢٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦

 

نمی توانم برایت زندگی ایی آرزو کنم که بی خزان و بی زمستان باشد. نمی توانم بگویم سالی پر از فقط شادی و موفقیت داشته باشی. نمی شود، بگویم برایت سالی پر از ثروت و سلامت می خواهم! من و تو می دانیم که زندگی بسیار زیبا، اما دشوار و شکننده است! می دانیم قرار است همانطور که گاهی موفق می شویم، جاهایی هم موفق نشویم، یا دست کم رسیدن به برخی خواسته ها و آرزوهای مان را مدتی به تعویق بیندازیم. یاد گرفته ایم که بیماری هر از چند گاهی در ما، یا یکی از عزیزان و دوستان مان، میهمان می شود تا درسهای سخت انسان بودن را مرور کنیم. می دانیم که گاه با داشتن مال و گاه به نداشتنش، گرفتار می شویم. می دانیم ازین بهار تا آن بهار، فاصله ای است؛ پر از ماجراهای تلخ و شیرینی که بسیاری از آنها خواست و انتخابِ ما نیستند، اما گریز ناپذیرند. نمی خواهم بگویم تو را به خدا می سپارم و خیالت راحت باشد که خدا نمی گذارد هیچ اتفاق بدی برایت رخ دهد! چون می دانم که ناخواستنی ها، همانقدر فراوانند که سپردن های نارس و فهم ناشده ی ما! دیگر آنقدر بزرگ شده ایم که بفهمیم در هفت سین، چیزهایی را می چینیم که هراسِ نبودن، کم شدن یا از دست دادنشان را داریم. آنقدر تجربه داریم که درک می کنیم، مردم این بهانه های خوشرنگ و شاد را همچون فرصتی مهم تلقی می کنند؛ برای اینکه، خودشان را به آن راه بزنند؛ که انگار قرار است زندگی طبق آرزوها، شادباش ها، تبریکات، تهنیت ها و مبارک بادهای ما بچرخد! (و شاید این خود نمایش قدرت اُمید در انسان باشد، که به رویارویی هر احتمالی، با لبخند می رود) می دانی! می خواهم این بار برایت آرزویی کنم که تو را در تمام فُصولِ زندگی، در سرما و گرمایِ روزگار، در تمام بارانها، برف ها، طوفان ها، خشکسالی ها، شکست ها و موفقیت ها، شادی ها و غم ها، از دست دادن ها و به دست آوردن ها؛ در امان و قرار دارد! آرزو می کنم، آنقدر به خودت رسیده باشی و برسی؛ آنقدر خدا در خودت داشته باشی و بیابی، و آنقدری در قلبت آگاهی و در ذهنت روشنایی باشد و بیاید که ؛ تمام زندگی را - هر طور که پیش رود - مشتاقانه، اُمیدوارانه، سرافرازانه و عاشقانه، زندگی کنی! باشد که سال بعد، همین حوالی، خشنود از خود و آنچه گذشته، به یکدیگر لبخند بزنیم و همچنان چون بهار، مشتاق و سرافراز و عاشق زندگی باشیم.

   + Passenger - ٥:۱٢ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۱ فروردین ۱۳٩٦

There's always tomorrow...

You've probably had a busy and stressful few days,  and may be a bit drained. However, those seemingly unending responsibilities might be facing you, and you probably just won't want to do anything. Consider: are these tasks really all that pressing? It's all right to let at least some of them go; the world won't come to an end, and you're entitled to some relaxation. Read a good book, or crash in front of the TV. There's always tomorrow!

   + Passenger - ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩٦

 

Was Hänschen nicht lernt, lernt Hans nimmermehr

"آنچه را که هانس (کوچولو) یاد نگیرد، هانس (بزرگ) هرگز یاد نخواهد گرفت." منظور از این ضرب‌المثل این است که آنچه را که در کودکی نیاموختی در بزرگ‌سالی هرگز دیگر نخواهی آموخت.


Reden ist Silber, Schweigen ist Gold

  • Wer den Pfennig nicht ehrt, ist des Talers nicht wert

    کسی که برای فینگ (امروز به آن سنت گفته می‌شود) ارزشی قائل نباشد، لیاقت تالر (یورو) را هم ندارد". گفته می‌شود این جمله را مارتین لوتر در قرن شانزدهم در پشت اجاق خانه‌اش نوشته بوده است. منظور این ضرب‌المثل این است که "پایه ثروتمند شدن دانستن ارزش پول خُرد و کوچک است".

   + Passenger - ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٦

دامن‌کشان مروری بر سال ....

دامن کشان ، ساقی می خواران

از کنار یاران مست و گیسو افشان ، می گریزد

در جام می ، از شرنگ دوری 

وز غم محجوری ، چون شرابی جوشان ، می بریزد

دارم قلبی لرزان ز غمش ، دیده شد نگران

ساقی می خواران از کنار یاران مست و گیسو افشان می گریزد

دارم چشمی گریان به رهش روز و شب بشمارم تا بیای

 

 این روزهای آخر سال و نزدیک بهار اینقدر سرم شلوغ هست که هیچ وقتی برای آماده شدن مراسم نوروز ندارم و این برام استرس ایجاد میکنه . فقط اینکه میدونم  شب سال نو مهمان دوستان جدید در شهر جدید هستیم.  یکسال بیش هیچ ایرانی اینجا نمیشناختم و حالا کلی دوست نازنین داریم و باعث افتخار و جالب اینکه همه در دانشگاه هستند.    سالی که گذشت سال خوبی بود. به خانه جدید آمدیم که دوستش دارم. دخترکم کلی خانم تر شده و من نگران که چرا اینقدر زود بزرگ میشه !!  

 از نظر کار تحقیقاتی بیشرفت کندی داشتم و سال بیش رو امیدوارم بربار تر باشد. ولی کلی تجربه تدریس دانشگاهی بدست آوردم. لب تحقیقاتیمو راه اندازی کردم . از همه مهمتر امتحانات  کالج رو قبول شدم و در چند ماه گذشته وارد یک دوره آموزشی جراحیهای عیوب انکساری شدم که هرگز یکسال بیش فکرشو نمیکردم این فرصت رو بدست بیارم.... حالا مونده که یکی دو تا گرنت تحقیقاتی بگیرم تا خیلم راحت شود ...  سال گذشته  کلی سفر کردم از فنلاند تا آمریکا - دو بار سفر به رومانی تا سفر هفتگی به لندن و بریستول در چند ماه گذشته و البته تعطیلات کریسمس در ایران ....  خلاصه کلی اتفاقات خوب و از همه مهمتر سلامتی و شادمانی خانواده ام.  در کنار این لحظات و خاطرات خوب لحظات غمگین و استرس زا هم بوده و هست ولی ترجیح میدم به آنها فکر نکنم ....  امیدوارم سال جدید سرشار از موفقیت و شادمانی و سلامتی برای همه کسایی که دوستشون دارم باشه ....  سال نو مبارک ! 



   + Passenger - ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥

 

جان منست او هی مزنیدش
آن منست او هی مبریدش
آب منست او نان منست او
مثل ندارد باغ امیدش
باغ و جنانش آب روانش
سرخی سیبش سبزی بیدش
متصلست او معتدلست او
شمع دلست او پیش کشیدش
هر که ز غوغا وز سر سودا
سر کشد این جا سر ببریدش
هر که ز صهبا آرد صفرا
کاسه سکبا پیش نهیدش
عام بیاید خاص کنیدش
خام بیاید هم بپزیدش
نک شه هادی زان سوی وادی
جانب شادی داد نویدش
داد زکاتی آب حیاتی
شاخ نباتی تا به مزیدش
باده چو خورد او خامش کرد او
زحمت برد او تا طلبیدش

   + Passenger - ٦:٢۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٥

 

This world is like a mountain. Your echo depends on you. If you scream good things, the world will give it back. If you scream bad things, the world will give it back. Even if someone says badly about you, speak well about him. Change your heart to change the world.

~ Shams Tabrizi

   + Passenger - ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ اسفند ۱۳٩٥

 

I'm actually good
Can't help it if we're tilted
I'm actually good
Can't help it if we're tilted
I miss prosthesis and mended souls
Trample over beauty while singing their thoughts
I match them with my euphoria
 
 
 
 

   + Passenger - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٥

 

Let yourself be silently drawn by the stronger pull of what you really love.
The wound is the place where the Light enters you.
Don’t grieve. Anything you lose comes round in another form.
Your task is not to seek for love, but merely to seek and find all the barriers within yourself that you have built against it.
Let the beauty we love be what we do.
Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing there is a field. I'll meet you there. When the soul lies down in that grass the world is too full to talk about.
Lovers don't finally meet somewhere. They're in each other all along.
When you do things from your soul, you feel a river moving in you, a joy.
Why do you stay in prison when the door is so wide open?
If you are irritated by every rub, how will your mirror be polished?


   + Passenger - ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

Let the beauty we love be what we do!!

1. After all these recent issues with executive order and banning to travel to US for Iranian and feeling insulted like many other people ( although with having dual nationalities and having valid 10 years USA visa and exclusion of British citizens), I had no intention to travel to US again, but interestingly, for the first time in my career, within a week , I've been invited to be the chair of oral sessions at two major leading American conferences ARVO & ADA !! Very humbled and excited ! I may go to U.S.A.... ( with main intention for shopping at Macys and Nordstrom!!!)

2. Yesterday I was working in a mobile desk at my lab in hospital with a new small PC, and guess what? I found I am much more productive with one simple small screen , rather than my office with 2 huge high-tec. screens and a fancy desk , etc. It is good to go back to basics sometimes .... And clearly small screens are easier to use ! 

It is the same thing in many aspects of life, like kitchen. All these technologies are helping us but don't help to overcome to our laziness attitude!

3. Quote of the day from our beloved Rumi:

Let yourself be silently drawn by the stronger pull of what you really love.
The wound is the place where the Light enters you.
Don’t grieve. Anything you lose comes round in another form.
Your task is not to seek for love, but merely to seek and find all the barriers within yourself that you have built against it.
Let the beauty we love be what we do.
Out beyond ideas of wrongdoing and rightdoing there is a field. I'll meet you there. When the soul lies down in that grass the world is too full to talk about.
Lovers don't finally meet somewhere. They're in each other all along.
When you do things from your soul, you feel a river moving in you, a joy.
Why do you stay in prison when the door is so wide open?
If you are irritated by every rub, how will your mirror be polished?

4.  So amazed with the h-index of our new Dean.. He is young  with extensive research programme and many official roles  and an h-index 110 !!!!!!!!!!!!!Feeling so unproductive and stressed with lack of time for publications ... Just decided to focus and write more papers this year and indeed GRANTS ! .....

   + Passenger - ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ بهمن ۱۳٩٥

 

رفیقم کجایی دقیقا کجایی
کجایی تو بی من، تو بی من کجایی ....
به یاد آتش نشانان فاجعه ساختمان پلاسکو. خداوند همه این دلاوران رو که جان خود رو برای حفظ امنیت هموطنان باختند قرین آرامش کنه ... درود بر شرف و جسارتشان !!

   + Passenger - ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; جمعه ۱ بهمن ۱۳٩٥

 

بدون هیچ نوشتنی آمارگیر صفحه وب بلاگم نشون میده که روزی 200-300 نفر از این صفحه بازدید میکنند و لیست کلمات جستجوشده هم نشون میده که این وب بلاگ بیشتر تبدیل به یک مرکز جستجوی شعر و اصطلاح ادبی شده.    ولی بجز هر از گاهی تذکری از خوانندگان که مثلا چرا اسم شاعر متن رو ننوشتی ! دریغ از حتی یک نظر و ّیام.   شاید هم خودم تنها طرفدار این صفحه خاک گرفته هست .. .. البته قابل به ذکر هست  من خودم هم تقریبا برای هیچ کس نظری نمینویسم و البته در یکی دو سال اخیر به ندرت فرصت میکنم وب بلاگ بخونم - ولی دوستای خیلی خوبی هم از طریق وب بلاگ بیدا کردم.  ولی با رشد تلگرام و اینستاگرام و سایر شبکه های اجتماعی بیشتر نویسنده های  وب بلاگهای مورد علاقه من هم کمتر می نویسند. البته با در نظر گرفتن فرصتهای اندک و روند زندگی و مشغولیات روزمره... همیشه با خودم فکر میکنم این دوستانی که در ایستاگرام متنهای طولانی هر روز مینویسند چطوری فرصت میکنند.

من وقتی نوشتن وب بلاگ رو شروع کردم دانشجوی سال اول PhD بودم. اون زمان هم فکر میکردم خیلی کار دارم و فرصت کافی ندارم.  حالا بیش از 10 سال از اون زمان گذشته و حجم کارم بیش از 10 برابر شده شاید هم 100برابر ... این روزها فکر میکنم اون زمان چکار میکردم و اوقاتم رو چطوری میگذروندم ... از نگاه امروزم - اون روزها در یک تعطیلات دایمی بودم .... حالا ببینم 10 سال آینده چگونه به دنیای این روزهام نگاه میکنم .. .

خلاصه اینو نوشتم تا صفحه از خاک گرفتگی در بیاد و گاه و بیگاه دوباره بنویسم.  

« مقصد کجاست؟  من پرسیدم

     او گفت : راه

     مقصد همین تلاش قدمهای ماست

      گیرم به اشتباه... »

   + Passenger - ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٥

 

 نترس از سفر ها که یار تو هستم 

نترس از خطر ها کنار تو هستم

نترس از زمانه که بی اعتبار است

که هر لحظه من اعتبار تو هستم 

کنار تو هستم که یار تو هستم

که بیش از خودت بی قرار تو هستم ...

 

 


 

 


 

 

  

   + Passenger - ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥

 

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
بگذاشته ام از خویش ولی ازگذشتن
مرزی است که مشکل تر از آن مرحله ای نیست
سرگشته ترین کشتی دریای زمانم
می کوچم و در رهگذرم اسکله ای نیست
من سلسله جنبان دل عاشق خویشم
بر زندگی ام سایه ای از سلسله ای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزیزان و مرا قافله ای نیست

   + Passenger - ۱:٥٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ دی ۱۳٩٥

 

آشوبم آرامشم تویی

   + Passenger - ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٥

به از ترنج ...

 

 

گفتا من آن ترنجم، کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی، لیکن به دست نایی


گفتا تو از کجایی، کآشفته می‌نمایی
گفتم منم غریبی، از شهر آشنایی

گفتا سر چه داری، کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت، دارم سر گدایی

گفتا به دلربایی، ما را چگونه بینی
گفتم چو خرمنی گل، در بزم دلربایی

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که نوش لعلت، ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگی کن، کو بنده‌پرور آید

   + Passenger - ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٧ تیر ۱۳٩٥
← صفحه بعد