Lilypie - Personal pictureLilypie Fifth Birthday tickers متن هایی برای هیچ

 

متن هایی برای هیچ
 

دنگ... دنگ... 
‏ساعت گیج زمان در شب عمر 
‏می‌زند پی‌درپی زنگ. 

زهر این فکر که این دم گذراست 
‏می‌شود نقش به دیوار رگ هستی من 
لحظه‌ام پر شده از لذت 
‏یا به زنگار غمی آلوده است 
‏لیک چون باید این دم گذرد، 
پس اگر می‌گریم 
‏گریه‌ام بی‌ثمر است 
‏و اگر می‌خندم 
‏خنده‌ام بیهوده است. 

دنگ... دنگ...
لحظه‌ها می‌گذرد 
‏آنچه بگذشت نمی‌آید باز 
قصه‌ای هست که هرگز دیگر 
نتواند شد آغاز.

‏مثل این است که یک پرسش بی‌پاسخ 
بر لب سرد زمان ماسیده ‏است. 

‏تند بر می‌خیزم 
‏تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز 
‏رنگ لذت دارد آویزم 

‏آنچه می‌ماند از این جهد به جای 
خنده‌ی لحظه‌ی پنهان شده ‏از چشمانم 
‏و آنچه بر پیکر او می‌ماند 
‏نقش انگشتانم.

‏دنگ... 
‏فرصتی از کف رفت. 
قصه‌ای گشت تمام 
‏لحظه باید پی لحظه گذرد
‏تا که جان گیرد در فکر دوام 
‏این دوامی که درون رگ من ریخته زهر 
وارهانیده ‏از اندیشه‌ی من رشته‌ی حال 
‏وز رهی دور و دراز
داده ‏پیوندم با فکر زوال.

‏پرده‌‏ای می‌گذرد 
‏پرده‌ای می‌آید:
می‌رود نقش پی نقش دگر
رنگ می‌لغزد بر رنگ 
‏ساعت گیج زمان در شب عمر
می‌زند پی‌درپی زنگ
دنگ... دنگ...
دنگ...


سهراب سپهری؛ هشت کتاب

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۳ - MT

ز مینای حقیقت ساغرم ده...

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تا امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم نا شکیباست
چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

 

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم
نگفتی ماه تا امشب چه زیباست
ندیدی جانم از غم نا شکیباست
چرا رفتی چرا من قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هردو عالم بی خبر کن
بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

چرا رفتی چرا من بی قرارم
به سر سودای آغوش تو دارم…

سیمین بهبهانی

...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳ - Passenger

سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز .....

باز شب آمد و شد اول بیداری ها
من و سودای دل و فکر گرفتاری ها
 

شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراری ها

در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم درین مرحله بس خواری ها

دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش و طی کردن دشواری ها

نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماری ها

سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطاکاری ها

کور سویی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم، که فدا شد به وفاداری ها

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

روحشان شاد و یادشان جاودانه باد

 
...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۳ - Passenger

 

آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه، نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار؟

محمدرضا شفیعى کدکنى

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ - Passenger

 

آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنّمی بیدار
می‌زند نغمه، نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه‌های بهار؟

محمدرضا شفیعى کدکنى

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٢ - Passenger

زندگی فقط یک بازی است .....

  "در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج دارد(هرکسی می تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه ای مصیبت بار رو به رو بشود)

بلکه به نظرم در یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده ای را در خود به وجود بیاورم.میخواهم به خود تلقین کنم که زندگی فقط یک بازی است و من باید تا آن جا که میتوانم ماهرانه و درست بازی کنم.چه در این بازی ببرم و چه ببازم.در هر حال شانه هایم را بالا می اندازم و می خندم.می خواهم همیشه شوخ باشم.باباجون از این به بعد حتی اگر جولیا جوراب ابریشمی بپوشد و یا هزارپا از سقف پایین بیفتد،دیگر هرگز شکایتی از من نخواهید شنید.
ارادتمند همیشگی شما،جودی"
بابا لنگ دراز- جین وبستر

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ - Passenger

من لحظه ها را می شمارم ...

کاشکی میشد این شعر زیبا الان مصداق داشت... دلم برای مامان و بابای عزیزم یک ذره شده ....

امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامان را صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم

بعد از جدایی ها
بعد از گسستن ها
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی

از خونه ی ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای منه خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٢ - Passenger

 

“Our greatest fear should not be of failure but of succeeding at things in life that don’t really matter” Francis Chan

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٢ - Passenger

 


یاد من باشد فردا دم صبح
جور دیگر باشم
بد نگویم به هوا، آب ، زمین
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش
کنم، هر چه گذشت
خانه ی دل، بتکانم ازغم
و به دستمالی از جنس گذشت ،
بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستی گردد
و به لبخندی خوش
دست در دست زمان بگذارم
یاد من باشد فردا دم صبح
به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم
و به انگشت نخی خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگی شیرین است، زندگی باید کرد
گرچه دیر است ولی
کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید
به سلامت ز سفر برگردد
بذر امید بکارم، در دل
لحظه را در یابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهربانی خودم، عرضه کنم
یک بغل عشق از آنجا بخرم
یاد من باشد فردا حتما
به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود
و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست
یاد من باشد فردا حتما
باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست
و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا
و بدانم که شبی خواهم رفت
و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی
یاد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرین لحظه ی از فردا شب ،
من به خود باز بگویم
این را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت……ـ
فریدون مشیری
 
...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩٢ - MT

 

A dream ..........

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ - MT

 

همه تغیرات حتی آنهایی که به شدت آرزو داشته ایم با اندوه همراه است.زیرا آنچه پشت سر می گذاریم بخشی از خودمان است.باید ابتدا در یک زندگی بمیریم تا سپس بتوانیم به زندگی دیگر وارد شویم....
آناتول فرانس

...

پيام هاي ديگران()     link     پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ - MT

 


مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

"سیمین بهبهانی"

...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٤ بهمن ۱۳٩٢ - MT

((کودکان آن گونه زندگی می کنند که آموخته اند))


اگر کودکی با انتقاد زندگی کند:می آموزد که محکوم کند.
اگر کودکی با عناد و دشمنی زندگی کند:می آموزد که کینه جو باشد.
اگر کودکی با ترس زندگی کند:می آموزد که بهراسد.
اگر کودکی با ترحم زندگی کند:می آموزد که احساس بدبختی کند.
اگر کودکی با تمسخر زندگی کند: می آموزد که متزلزل باشد.
اگر کودکی با حسادت زندگی کند: می آموزد که حسود باشد.
اگر کودکی با شرمندگی زندگی کند: می آموزد که احساس گناه کند.
اگر کودکی با تشویق زندگی کند: می آموزد که اعتماد به نفس داشته باشد.
اگر کودکی با مقبولیت زندگی کند: می آموزد که عشق بورزد.
اگر کودکی با تایید زندگی کند: می آموزد که خودش را دوست بدارد.
اگر کودکی با شناخت زندگی کند: می آموزد که در زندگی هدف داشته باشد.
اگر کودکی با تعاون زندگی کند: می آموزد که می آموزد که سخاوتمند باشد.
اگر کودکی با صداقت و انصاف زندگی کند: می آموزد که راستگو و درستکار باشد.
اگر کودکی با ایمنی زندگی کند: می آموزد که به خود و اطرافیانش اعتماد کند.
اگر کودکی با دوستی و مهربانی زندگی کند: می آموزد که زندگی زیباست.
اگر کودکی با بردباری زندگی کند: می آموزد که صبور باشد.
اگر کودکی با تشویق زندگی کند: می آموزد که قدردانی کند.
اگر شما با آرامش زندگی کنید: کودک شما آماده می شود تا آرام و پویا زندگی کند 

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٢ - MT

 

 

آرام باش،
حوصله کن،
آب های زودگذر،
هیچ فصلی را نخواهند دید
از ریگ های ته جویبار شنیده ام
مهم نیست که مرا
از ملاقات ماه و گفت و گوی باران
بازداشته اند.
من برای رسیدن به آرامش
تنها به تکرار اسم تو
بسنده خواهم کرد...

حالا آرام باش
همه چیز درست خواهد شد...

" سید علی صالحی"

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ٢٩ آبان ۱۳٩٢ - Passenger

 

“Summer ends, and Autumn comes, and he who would have it otherwise would have high tide always and a full moon every night.”     ―     Hal Borland

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ - Passenger

 

Our greatest glory is not in never falling, but in rising every time we fall.

Confucius

 

 

...

پيام هاي ديگران()     link     چهارشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٢ - MT

Promise Yourself ...

آنقدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند آرامش ذهنم را برهم زند.

هرکسی را که می بینم با او از سلامت و خوشبختی صحبت کنم

کاری کنم که دوستانم احساس کنند گوهر ارزشمندی در درون آنهاست

تنها به بهترین ها بیاندیشم،

تنها برای رسیدن به بهترین ها کار کنم و تنها انتظار بهترین ها را داشته باشم.

درست به همان اندازه که مشتاق موفقیت خود هستم، مشتاق موفقیت دیگران نیز باشم.

اشتباهات گذشته را فراموش کنم و تمرکزم را روی دستاوردهای بزرگ آینده بگذارم.

همیشه سیمایی بشاش داشته باشم و به هر آفریده ی زنده ای که می بینم لبخند ببخشم.

آن قدر روی رشد خود وقت بگذارم که دیگر وقتی برای انتقاد از دیگران نداشته باشم.

آن قدر آزاده باشم که فرصتی به نگرانی،

آن قدربلند نظر که فرصتی به خشم

آن قدر قوی که فرصتی به ترس

و آن قدر خوشبخت که فرصتی به بدبختی ندهم.

تصورم از خود نیک باشد و این را به جهان اعلام کنم؛ نه با صدای بلند، بلکه با کردار نیک .

با این اعتقاد زندگی کنم که کل جهان طرف من است؛ مادامیکه به آن بهترینی که در وجودم است، وفادار بمانم .

- کریستین دی لارسن

       
To be so strong that nothing
can disturb your peace of mind.
To talk health, happiness, and prosperity
to every person you meet.

To make all your friends feel
that there is something in them
To look at the sunny side of everything
and make your optimism come true.

To think only the best, to work only for the best,
and to expect only the best.
To be just as enthusiastic about the success of others
as you are about your own.

To forget the mistakes of the past
and press on to the greater achievements of the future.
To wear a cheerful countenance at all times
and give every living creature you meet a smile.

To give so much time to the improvement of yourself
that you have no time to criticize others.
To be too large for worry, too noble for anger, too strong for fear,
and too happy to permit the presence of trouble.

To think well of yourself and to proclaim this fact to the world,
not in loud words but great deeds.
To live in faith that the whole world is on your side
so long as you are true to the best that is in you.”


Christian D. Larson, Your Forces and How to Use Them


...

پيام هاي ديگران()     link     جمعه ٥ مهر ۱۳٩٢ - Passenger

 

" یک چیزهایی پایه های زندگیت را می سازد یک خاطراتی...پائیز پشت در است، تق تق،صدای در زدنش میآید، صدای هو هو بادش حتی...آخرین روزهای شهریور همیشه بوی بچگی و بوی مدرسه میدهد. همان سالها که دیرتر میگذشت، همان سالها که آرزوها کوچک اما دست یافتنی بود، همان سالها که میشد آرامش را توی ایوان خانهء پدری پیدا کرد و دلخوشیها فقط به اندازه یک عروسک پارچه ایی بود، شاید هم قد یک توپ پلاستیکی راه راه...آن سالها، ما بچه ها توی حیاط کوچک مدرسه جا می شدیم، اما حالا دنیا برایمان کوچک شده، آنقدر کوچک که جایی برای نشستن نیست، شاید باید خوب نگاه کرد جتما چیزهایی هست که ارزش ایستادن داشته باشد، ارزش اینکه زندگیت را حبس کنی توی چهار دیواری خاطرات بادها و یادها...فصل دارد عوض میشود فردا به هر حال روز دیگریست، زندگی هنوز ارزش زندگی کردن دارد، به خاطر همین چند دقیقه خاطرات کوتاه گاه به گاه، همین خاطرات پاییز، همان خاطرات مدرسه....فقط حواست باشد، زمانی نمانده، یادت نرود ساعتت را به وقت پاییز کوک کنی.. "- از رونوشته های من 

...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٢ - Passenger

 

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟

- مپندارید بوم ناامیدی باز،
به بام خاطر من می کند پرواز،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است.
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است –

مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟

کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند 
اگر درمان اندوهند،
خماری جانگزا دارند.

نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند!

چرا از مرگ می ترسید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
بهشت جاودان آنجاست.
جهان آنجا و جان آنجاست 
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست!
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست.

همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست.
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی،
زمان در خواب بی فرجام،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند!

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست 
در این دوران که هرجا ” هرکه را زر در ترازو،
زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید 
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند.

سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا از مرگ می ترسید؟

فریدون مشیری

...

پيام هاي ديگران()     link     شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ - MT

این نیز بگذرد ...


نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


مهدی اخوان ثالث

 

...

پيام هاي ديگران()     link     سه‌شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٢ - MT